{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

. خمس درامدش را میداد.  همه وجودش محبت شد به. رژیم غذایی

. خمس درامدش را میداد.  همه وجودش محبت شد به. رژیم غذایی من تا جایی که می توانست خیلی اهمیت می داد  و مدام حدیث کسا می خواند و زیارت عاشورا  تا اینکه خدا ریحانه ای به ما بدهد ...
دیگر مثل قدیم غیرتی نمیشد و از حجاب و بیرون رفتن هایم بهانه نمیگرفت . میگفت اضطراب و خشم اول به تو بعد به ریحانه اسیب میزند .مدتی گذشت و به قول خودش از چراغ قرمز خبری نشد برای ازمایش رفتیم جواب مثبت بود .  وام‌گرفت و برای اینکه من ارامش بیشتری داشته باشم و بتوانم مطالب  مراقبت از بچه را یاد بگیرم یک گوشی اندروید مدل بالا برایم خرید . البته با هزار سفارش که شبها خاموش کن که امواج نت و  سیم کارت بر اعصاب خودت و بچه تاثیر منفی دارد .
برای اینکه هزینه ها را تامین کند بیشتر کار میکرد و وقتی می امد خسته و حواب بود .
من هم که از هفت دولت ازاد شده بودم و کنترلی بر روی رفتارم نبود .به اینسنگرام معتاد شدم . مخصوص میگویم معتاد . تمام وقت بیکاری در اینستا بودم .
بیشتر پیج هایی را میدیدم که در مورد بارداری و تربیت کودک مطلبی به اشتراک می گذاشتند
اگر زن باشی می دانی که  دایرکتت از رجاله ها پر میشود
(رجاله با تشدید) برای اینکه اشنایان متوجه من و سوالاتم نشوند برای خودم یک اکانت فیک درست کردم . و سوالاتی که داشتم را راحت می پرسیدم . و دیگر از پاسخ دادن به دایرکت ترسی نداشتم . به چشم تفریح و سرگرمی نگاه میکردم . برای هر مردی قصه ای جدید میگفتم . مردهای زیادی در دایرکتم بودند .برایم عکس و موسیقی و کلیپ میفرستادند .عده ای  هم از بدن خودشان بازو و سیسبک و تناسلی و من با کنجکاوی تمام نگاه میکردم و بعضی راتشویق و بعضی را بلاک میکردم.‌
در میان همه  خاطر خواه ها یک نفر از همه  سمج تر یا بهتر بگویم سیریش تر و زبان باز تر بود اولین تفر صبح بخیر میگفت و شب ها شبخیر . عکس ها و موسیقی های عاشقانه و .....
برایم جالب شد و عادت کردم وقتی گوشی را بر میداشتم اول پست های او را که نوشته بود تقدیم به  مخاطب خاص  لایک میکردم و بعد از ان به دایرکت و مدتی صحبت
جرات عکس و ویس نداشتم . میترسیدم در فضا پخش شود . عکس های زنان دیگر را کات میکردم و برایش می فرستادم .گاهی ار شلوار گاهی از مانتو گاهی لباس زیر
میگفت
این خودداری و نجابت تو عطشم را به تو بیشتر میکند
چرا نمی خواهی صورتت را ببینم .  اصرار میکرد و من انکار
یک ماه دوماه گذشت . و هر روز در هر موضوعی با هم حرف میزدیم تا روزی که  با کمال بی حیایی  از سکس گفت و عکس اندام تناسلیش را برایم فرستاد و گفت از تنهای خود ارضایی میکنم . من هم کنجکاو  او را تشویق میکردم و  فیلم و عکس هایی سکسی را  دانلود میکردم و برایش ارسال  می کردم . و هر روز ....
پایان قسمت دوم
دیدگاه ها (۲)

من هم کنجکاو  او را تشویق میکردم و  فیلم و عکس هایی سکسی را ...

از پیج فیک تا خودکشی .نوشته مرتضی متقیان

ویکتوریا هستم حدود سی سال از زندگیم می گذرد . شوهرم مرا ویکت...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤گاهی بعضی آدم‌ها بدون اینکه بد...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

اغلب به جای روسری چفیه می بست و کفش کتانی می پوشید.یک بار ال...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

گاهی آدم‌ها وارد زندگی‌مون می‌شن، بدون اینکه حتی خودشون بدون...

مادر فرشته و زیبای من همیشه در قلب منی

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط