تنهایی به صرفِ ساحل،
تنهایی به صرفِ ساحل،
در امتدادِ دریایی که موج هایش، لکنت گرفته اند..
تلو تلو می خورم در سماعِ خاطرات،
روی صحن شن هایی که نام تو را از حفظ نمی شوند..
نشسته ام در ابتدای ساحلی که
انتهایش به هیچ خاطره ای ختم نمی شود..
تنهایی، دریا را عبوس می کند..
خاطره دریا را از چشم زیبایی می اندازد..
چقدر فرق دارد با
وقتی که فانوس چشم ِ تو،
ساحل را بیرون می کشید از آب و گلِ تنهایی تا
راهِ عشق را نشان پاهایمان دهد..
باور کن مهم نیست اصلا که
حالا پهلو گرفته ام
کنارِ اسکلۀ متروک از لمس بودنت..
مهم خاطراتی است، که
نمی توانی شبیه انکارِ من، از سرت بازشان کنی..
در امتدادِ دریایی که موج هایش، لکنت گرفته اند..
تلو تلو می خورم در سماعِ خاطرات،
روی صحن شن هایی که نام تو را از حفظ نمی شوند..
نشسته ام در ابتدای ساحلی که
انتهایش به هیچ خاطره ای ختم نمی شود..
تنهایی، دریا را عبوس می کند..
خاطره دریا را از چشم زیبایی می اندازد..
چقدر فرق دارد با
وقتی که فانوس چشم ِ تو،
ساحل را بیرون می کشید از آب و گلِ تنهایی تا
راهِ عشق را نشان پاهایمان دهد..
باور کن مهم نیست اصلا که
حالا پهلو گرفته ام
کنارِ اسکلۀ متروک از لمس بودنت..
مهم خاطراتی است، که
نمی توانی شبیه انکارِ من، از سرت بازشان کنی..
- ۱.۵k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط