پارت ۲۸
کای رفت تو اتاق تهیونگ. من تو راهرو موندم ولی کنجکاو بودم. آروم رفتم سمت در. نیمهباز بود. صداشون میاومد.
^ خب تهیونگ. شنیدم عروست عوض شده. دختر ۱۹ ساله. با موهای کوتاه و چشمهای معصوم.
& (تهیونگ، سرد) به تو ربطی نداره.
^چرا؟ من همیشه به زندگی تو علاقه داشتم. مخصوصاً چیزهایی که دوست داری.
سکوت. بعد صدای تهیونگ:
& اگه اومدی اینجا که فقط حرف بزنی، برو.
^ نه. اومدم یه پیشنهاد بدم. یه معامله.
از پشت در، صدای قدمهایی اومد سریع عقب کشیدم و رفتم سمت راهرو. ولی دیر شده بود. در باز شد. کای بیرون اومد. منو دید. لبخند زد.
& (آروم) اوه، فال گوش وایستاده بودی
رنگم پرید.
· ن... نه. من فقط...
^ من از ترس خوشم میاد. ولی از دروغ بدم میاد.
تهیونگ هم از اتاق بیرون اومد. با دیدن من، اخم کرد.
& (سرد) تو اینجا چیکار میکنی؟
· م... من...
^بذار توضیح بدم. عروست داشت در اتاق ما رو گوش میداد. چه دختر کنجکاوی.
تهیونگ نگاهم کرد. سرد. خشن.
& برو اتاقت. الان.
برگشتم و رفتم. ولی کای یه چیزی گفت که تو گوشم موند:
^ میبینمت عروسک!
شب. تو اتاقم دراز کشیده بودم. به حرف کای فکر میکردم. « عروسک» یعنی چی؟ یعنی میخواست منو از تهیونگ بگیره؟ یا فقط داشت تهیونگ رو تحریک میکرد؟
صدای در زدن اومد. آروم. نه محکم و بیرحمانه. بلند شدم. در رو باز کردم. تهیونگ تو چارچوب ایستاده بود. ولی این بار، سردتر از همیشه.
& کای به تو نزدیک شد.
· م... من کاری نکردم. اون اومد سمتم.
& میدونم. ولی تو باید ازش دور بمونی. اون خطرناکه خیلی خطرناکتر از من
قلبم لرزید. تهیونگ داشت هشدار میداد؟ یعنی نگران بود؟
· چ... چرا خطرناکه؟
& چون اون میخواد هر چیزی که مال من باشه رو بگیره. و تو الان مال منی.
دستش رو گذاشت روی چارچوب در. بهم نگاه کرد
& ازش دور بمون حتی اگه بگی نه حتی اگه فرار کنی.
رفت. من پشت در موندم. قلبم تند میزد. تهیونگ نگران بود. نه برای من. برای مالکیتش. ولی این نگرانی بیشتر منو میترسوند
^ خب تهیونگ. شنیدم عروست عوض شده. دختر ۱۹ ساله. با موهای کوتاه و چشمهای معصوم.
& (تهیونگ، سرد) به تو ربطی نداره.
^چرا؟ من همیشه به زندگی تو علاقه داشتم. مخصوصاً چیزهایی که دوست داری.
سکوت. بعد صدای تهیونگ:
& اگه اومدی اینجا که فقط حرف بزنی، برو.
^ نه. اومدم یه پیشنهاد بدم. یه معامله.
از پشت در، صدای قدمهایی اومد سریع عقب کشیدم و رفتم سمت راهرو. ولی دیر شده بود. در باز شد. کای بیرون اومد. منو دید. لبخند زد.
& (آروم) اوه، فال گوش وایستاده بودی
رنگم پرید.
· ن... نه. من فقط...
^ من از ترس خوشم میاد. ولی از دروغ بدم میاد.
تهیونگ هم از اتاق بیرون اومد. با دیدن من، اخم کرد.
& (سرد) تو اینجا چیکار میکنی؟
· م... من...
^بذار توضیح بدم. عروست داشت در اتاق ما رو گوش میداد. چه دختر کنجکاوی.
تهیونگ نگاهم کرد. سرد. خشن.
& برو اتاقت. الان.
برگشتم و رفتم. ولی کای یه چیزی گفت که تو گوشم موند:
^ میبینمت عروسک!
شب. تو اتاقم دراز کشیده بودم. به حرف کای فکر میکردم. « عروسک» یعنی چی؟ یعنی میخواست منو از تهیونگ بگیره؟ یا فقط داشت تهیونگ رو تحریک میکرد؟
صدای در زدن اومد. آروم. نه محکم و بیرحمانه. بلند شدم. در رو باز کردم. تهیونگ تو چارچوب ایستاده بود. ولی این بار، سردتر از همیشه.
& کای به تو نزدیک شد.
· م... من کاری نکردم. اون اومد سمتم.
& میدونم. ولی تو باید ازش دور بمونی. اون خطرناکه خیلی خطرناکتر از من
قلبم لرزید. تهیونگ داشت هشدار میداد؟ یعنی نگران بود؟
· چ... چرا خطرناکه؟
& چون اون میخواد هر چیزی که مال من باشه رو بگیره. و تو الان مال منی.
دستش رو گذاشت روی چارچوب در. بهم نگاه کرد
& ازش دور بمون حتی اگه بگی نه حتی اگه فرار کنی.
رفت. من پشت در موندم. قلبم تند میزد. تهیونگ نگران بود. نه برای من. برای مالکیتش. ولی این نگرانی بیشتر منو میترسوند
- ۱۵.۴k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط