{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

[وقتی تهیونگ سادیسم داره و تورو می دزده]

__________________________

"+گفتم.....

با قرار گرفت لبا تهیونگ حرفم نصف نیمه موند

چشمام باز بود ولی تهیونگ چشماش بسته بود و با ولرم لبامو مک میزد داخل شک بودم که تهیونگ ازم جدا شد هنوز با چشمای که اندازی کاسه باز بود داشتم نگاش میکردم

" _دستت چی شده؟ (بم)

"+چیکار.... چیکار کردی ته... تهیونگ

"_هیچی... فقط بیبی مو بوسیدم

زود هلش دادم

" +عوضی تو چیکار کردی به چه جرعتی منو بوسیدی

تهیونگ انداختم روی تخت و روم خیمه زد

"_جرعت نیاز نیست

" +ولم کن

تکون میخوردم تا ولم کنه ولی انگار هیچ فایده ای نداشتم

"_دخترم آنقدر تکون نخور میخوام از زیبایت لذت ببرم

بعد حرفش سرشو آورد وارد گودی گردنم کرد و بوسه های وحشت ناگی گذاشت

" +تهیونگ لطفا ولم کن

تهیونگ سرشو از گودی گردنم در آورد و بهم خیره شد

"_نمیتونم من... من نمیتونم دست از سرت بردارم

با حرفش تعجب کردم بعد آروم گفتم

" +... چرا..
"+من تو که امروز آشنا شدیم

تهیونگ مکثی کردم بعد خیلی آروم گفت

" _تو منو امروز شناختی من.. از خیلی وقت پیش تورو می‌شناختم

با حرفش تعجب کردم
یعنی چی که از خیلی وقت پیش منو می‌شناخت

" +از کجا میشناسی

تهیونگ هیچی نگفت

"+دارم باهات صحبت... جوابمو بده

تهیونگ نزدیک شد و بوسه گذاشت روی لبام
بعد از روم بلد شد و رفت سمت در در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون اما قبل از اینکه در اتاق رو ببنده گفت

"_استراحت کن....

"+هی با توعه گفتم...

هنوز حرفم تموم نشده بود که در اتاق بست از روی تخت بلد شدم و رفتم سمت در

"+اجب آدمی هستی.. در اتاق باز کن من میخوام برم خونم

هیچ صدای نمیومد پاهامو با حرص روی زمین کوبوندم

" +تهیونگ باز کن در رو
"+با توعم باز کن این در رو

بازم هیچ صدای نمیومد آروم رفتم سمت تخت و روش دراز کشیدم و پتو رو دادم روی خودم

" +اون منو از کجا میشناسه
" +چرا منو اینجا زندانی کرده

با همین حرفا چشمام گرم شد و سیاهی..

===================

خب ملکه هام فداتون بشم اینم از این پارت

این چند پارتی تموم که شد زود چند پارتی بعدی آپلود میکنم ✨💞
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی (درخواستی)

{[وقتی به بچت حسودی میکنه]}

چند پارتی

چند پارتی

پارت ۴۰

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

#تکپارتی_تهکوک صدای عاشقانه امشب بارون بی وقفه به شیشه های...

چند پارتی

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

سرنوشت(ویو رایا)داشتم از پله‌ها میرفتم بالا که یهو یادم افتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط