A Shadow Named You
A Shadow Named You
سایهای به نام تو
P.31
(روایت از زبان ا.ت)
- بالاخره یادت افتاد دختر داری؟
صدای پدرم از گوشی بلند شد.
- مراقب حرف زدنت باش، جونگکوک!
جونگکوک خندهی عصبیای کرد.
- تو واقعاً یه آدم عوضیای! فکر کردی با دروغهات میتونی همه رو بازی بدی؟!
- من فقط میخوام...
- خفه شو! دیگه حتی نمیخوام صداتو بشنوم!
تماس رو قطع کرد و گوشی رو با حرص روی صندلی کنارش انداخت.
چند لحظه سکوت کردیم.
+ لازم نبود اینطوری باهاش حرف بزنی.
با ناباوری سرش رو به سمتم چرخوند.
- جدی میگی؟ الان طرف اونو گرفتی؟!
+ پدرمه. هرچقدر هم بد باشه، پدرمه!
- پس چرا وقتی تو رو فروخت، اینقدر نگرانش نبودی؟! (به توچه یارو؟ فضولی؟)
حرفش مثل سیلی به صورتم خورد.
+ به تو ربطی نداره!
- همهچی به من ربط پیدا کرده، ا.ت!
دستم رو روی دستگیرهی در گذاشتم.
- دست به در نزن! (Smoth like butter, like a criminal) (دوزتان محترم معذرت، داشتم butter رو گوش میکردم نوشتنی،متنش پارازیت شد توی فیکشن😁)
+ هر وقت بخوام پیاده میشم!
با عصبانیت گفت:
- ماشین در حال حرکته!
+ پس نگهش دار!
چند ثانیه با حرص نگاهم کرد و بالاخره ماشین رو کنار خیابون متوقف کرد.
- حالا چی؟!
+ میخوام برگردم!
- کجا؟! (داخل من، عه)
+ به هر جایی غیر از خونهی تو!
نگاهش رو برای چند لحظه ازم نگرفت.
- تو واقعاً دیوانه سادیسمی روانی هستی!
+ تازه فهمیدی؟...
ادامه دارد.......
برای پارت بعدی ۴۵ لایک
۳۰ کامنت
۱۵ بازنشر
لایک پارت های قبلی بالای ۲۰
کامنت پارت های قبلی بالای ۳
بازنشر پارت های قبلی بالای ۶
سایهای به نام تو
P.31
(روایت از زبان ا.ت)
- بالاخره یادت افتاد دختر داری؟
صدای پدرم از گوشی بلند شد.
- مراقب حرف زدنت باش، جونگکوک!
جونگکوک خندهی عصبیای کرد.
- تو واقعاً یه آدم عوضیای! فکر کردی با دروغهات میتونی همه رو بازی بدی؟!
- من فقط میخوام...
- خفه شو! دیگه حتی نمیخوام صداتو بشنوم!
تماس رو قطع کرد و گوشی رو با حرص روی صندلی کنارش انداخت.
چند لحظه سکوت کردیم.
+ لازم نبود اینطوری باهاش حرف بزنی.
با ناباوری سرش رو به سمتم چرخوند.
- جدی میگی؟ الان طرف اونو گرفتی؟!
+ پدرمه. هرچقدر هم بد باشه، پدرمه!
- پس چرا وقتی تو رو فروخت، اینقدر نگرانش نبودی؟! (به توچه یارو؟ فضولی؟)
حرفش مثل سیلی به صورتم خورد.
+ به تو ربطی نداره!
- همهچی به من ربط پیدا کرده، ا.ت!
دستم رو روی دستگیرهی در گذاشتم.
- دست به در نزن! (Smoth like butter, like a criminal) (دوزتان محترم معذرت، داشتم butter رو گوش میکردم نوشتنی،متنش پارازیت شد توی فیکشن😁)
+ هر وقت بخوام پیاده میشم!
با عصبانیت گفت:
- ماشین در حال حرکته!
+ پس نگهش دار!
چند ثانیه با حرص نگاهم کرد و بالاخره ماشین رو کنار خیابون متوقف کرد.
- حالا چی؟!
+ میخوام برگردم!
- کجا؟! (داخل من، عه)
+ به هر جایی غیر از خونهی تو!
نگاهش رو برای چند لحظه ازم نگرفت.
- تو واقعاً دیوانه سادیسمی روانی هستی!
+ تازه فهمیدی؟...
ادامه دارد.......
برای پارت بعدی ۴۵ لایک
۳۰ کامنت
۱۵ بازنشر
لایک پارت های قبلی بالای ۲۰
کامنت پارت های قبلی بالای ۳
بازنشر پارت های قبلی بالای ۶
- ۴۳۹
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط