{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

for me

part: 7
مدیر اومد بچها رو جدا کرد و بقیه رو متفرق کرد و ا/ت و جونگکوک و شوگا و سوهو رو برد دفترش

بعد از حرف زدن با هر چارتاشون و چک کردن دوربین ها شروع کرد به حرف زدن
بچها پشت میزش وایساده بودن به ترتیب و مدیر پشت میزش نشسته بود

مدیر: خب بچها من فیلم دوربین های مدار بسته رو چک کردم
بعد رو کرد به سوهو و گفت: جناب سوهو، الان دوتا انتخواب داری، یا الان از اتاق میری بیرون و دیگه هرگز نزدیگ خانم جئون نمیشی

و بعد مکثی کرد و دوباره ادامه داد: یا اینکه ول نمیکنی و تعهد میدی و توی یه هفته اخر سال گند میزنی به کل سالت

سوهو نفسشو صدا دار بیرون داد و تعظیمی کرد و از اتاق مدیر خارج شد

مدیر: و اما شما سه خرس کله پوک، بچها چرا وفتی کسی براتون مزاحمت ایجاد میکنه بجای اینکه به من بگید خودتون دست به کار میشید؟

ا/ت جلو اومد و گفت: اقای هان، سوهو یک باز بمن گفت من ردش کردم، امروز دوباره اومد دست از سرم برنمیداشت شوگا رسید اتفاقی کمکم کرد، یعنی اصلا قصد ادامه دادن نداشتیم بعد خودش یدفه پرید به شوگا
مدیر؛ خانم جئون، مگه شما قرار نیود یه امروزو اروم بگیری و کاری نکنی؟ شانس اوردی که کنسل شد نیومدن وگرنه الان اخراج بودی
:قریان من کاری نکردم گفتم که خودش شروع کرد
مدیر: باشه حالا برین سر کلاس، ایدفه ندید میگیرم

بعد از تعظیمی از اتاق مدیر خارج شدیم و هرکدوممون رفتیم سر کلاسمون


ویو شوگا*
اون روز نحس بلاخره تموم شد و برگشتم خونه و روی مبل ولو شدم تا یکم خستگی در کنم که صدای زنگ خوردن گوشیم رو شنیدم
دیدم بابام بود و بلافاصله جواب دادم

-:سلام پدر
پ/ش: سلام پسرم خوبی؟
-: خوبم ممنون شما خوبی؟
پ/ش: اره خوبم منم، خونه چطوره راضی ای؟
-:اره عالیع، تازه عمارت بقلیمون برا جونگکوک ایناست
پ/ش: او جدی؟ سلاممو به اقای جئون برسون
-:حتما
پ/ش: خب مدرسه چطور بود روز اولی؟

با حرف بابا تمام اتفاقات مدرسه از له کردن سوهو با در و بعدش کتک زدنشو بعدشم دفتر مدیر دوباره جلو چشم اومد
شاید بهتر باشه یه بخشایی از امروز رو سانسور کنم....البته دروغ که نمیشه.......فقط بخشی از حقیقتو نمیگم دیگه...بخش زیادی

-:عالی بود بابا کلاسای کسل کننده و اینا دیگه
پ/ش: خوبه پس مراقب خودت باش
-:حتما، خدافظ

تلفن رو قطع کردم و به آغوش خواب فرورفتم
_______________
دیدگاه ها (۱۰)

{خوانواده بی ارامش }

سرنوشت(ویو رایا)نمی‌دونستم چند ساعت گذشته.دیگه حتی توان گریه...

سالها پیش توی شرکتی کار میکردم و اشتباهی مرتکب شدم که ۳۰۰ می...

وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...پارت آخرکم کم پاهاش سست ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)ده دقیقه شده بود که به ک...

#in_your_eyespart_9۳ویو کوکلبخند کمرنگی روی لبم نشست:آرهکایل...

پارت ۲۲

خب.....پارت : ۱۴ ا.ت و جیمین اومدن داخل و دیدن که سوهو و تهی...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p23خیلی فکر کرد ب...

Enemys Embrsce [ part ۳۵ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط