Why Did I Fall in Love with You? | P¹¹
Why Did I Fall in Love with You? | P¹¹
چند روز بعد
دوهی بالاخره تونسته بود خودش رو جمعوجور کنه. دیگه مثل روزهای اول گریه نمیکرد و تصمیم گرفته بود به زندگی عادی برگرده.
صبح، آشپزخونه
دوهی وارد آشپزخونه شد و جونگکوک رو دید که مشغول نوشیدن قهوه بود.
+صبح بخیر.
_بالاخره از اتاقت اومدی بیرون؟
+آره، قرار نیست تا آخر عمرم برای گذشته گریه کنم.
_امروز با من میای شرکت. یه جلسه مهم داریم.
+من چرا باید بیام؟
_چون همسرمی و قراره توی این شرکت باهام همکاری کنی.
+همسر قراردادی، آقای جئون!
_زیادی زبوندراز شدی، لی دوهی!
+تو هم زیادی دستور میدی!
جونگکوک بدون جواب دادن از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
_پنج دقیقه دیگه آماده باش.
+خودت برو! من هنوز صبحونه نخوردم!
_پس زودتر بخور!
دوهی زیر لب غر زد و جونگکوک با شنیدن صداش لبخند کوچیکی زد.
کمی بعد، شرکت
دوهی کنار جونگکوک وارد اتاق جلسه شد. همه با تعجب بهشون نگاه میکردن.
یکی از کارمندا: آقای جئون، ایشون...
_همسرم، لی دوهی.
دوهی از شنیدن این جمله برای لحظهای مکث کرد، اما سریع خودش رو جمع کرد.
+از آشناییتون خوشبختم.
جلسه شروع شد. یکی از مدیرها با طرح پیشنهادی دوهی مخالفت کرد.
مدیر: فکر نمیکنم این طرح برای شرکت مناسب باشه.
+با احترام، من تمام جزئیات رو بررسی کردم. اگه به پیشنهادم فرصت بدین، نتیجهش رو میبینین.
جونگکوک با دقت به حرفهاش گوش میداد. برخلاف تصورش، دوهی خیلی حرفهای و بااعتمادبهنفس رفتار میکرد.
_با طرح خانم لی موافقم. اجراش کنید.
دوهی با تعجب بهش نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
بعد از جلسه
+فکر نمیکردم از پیشنهادم حمایت کنی.
_طرحت خوب بود. قرار نیست فقط چون ازت خوشم نمیاد، باهات مخالفت کنم.
+وای، آقای جئون بلده از کسی تعریف کنه؟
_زیادی حرف میزنی!
دوهی خندید و جلوتر راه افتاد. جونگکوک چند لحظه به خندهش نگاه کرد.
برای اولین بار، حضور دوهی در کنارش براش آزاردهنده نبود... و همین موضوع کمی نگرانش میکرد.
چند روز بعد
دوهی بالاخره تونسته بود خودش رو جمعوجور کنه. دیگه مثل روزهای اول گریه نمیکرد و تصمیم گرفته بود به زندگی عادی برگرده.
صبح، آشپزخونه
دوهی وارد آشپزخونه شد و جونگکوک رو دید که مشغول نوشیدن قهوه بود.
+صبح بخیر.
_بالاخره از اتاقت اومدی بیرون؟
+آره، قرار نیست تا آخر عمرم برای گذشته گریه کنم.
_امروز با من میای شرکت. یه جلسه مهم داریم.
+من چرا باید بیام؟
_چون همسرمی و قراره توی این شرکت باهام همکاری کنی.
+همسر قراردادی، آقای جئون!
_زیادی زبوندراز شدی، لی دوهی!
+تو هم زیادی دستور میدی!
جونگکوک بدون جواب دادن از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
_پنج دقیقه دیگه آماده باش.
+خودت برو! من هنوز صبحونه نخوردم!
_پس زودتر بخور!
دوهی زیر لب غر زد و جونگکوک با شنیدن صداش لبخند کوچیکی زد.
کمی بعد، شرکت
دوهی کنار جونگکوک وارد اتاق جلسه شد. همه با تعجب بهشون نگاه میکردن.
یکی از کارمندا: آقای جئون، ایشون...
_همسرم، لی دوهی.
دوهی از شنیدن این جمله برای لحظهای مکث کرد، اما سریع خودش رو جمع کرد.
+از آشناییتون خوشبختم.
جلسه شروع شد. یکی از مدیرها با طرح پیشنهادی دوهی مخالفت کرد.
مدیر: فکر نمیکنم این طرح برای شرکت مناسب باشه.
+با احترام، من تمام جزئیات رو بررسی کردم. اگه به پیشنهادم فرصت بدین، نتیجهش رو میبینین.
جونگکوک با دقت به حرفهاش گوش میداد. برخلاف تصورش، دوهی خیلی حرفهای و بااعتمادبهنفس رفتار میکرد.
_با طرح خانم لی موافقم. اجراش کنید.
دوهی با تعجب بهش نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
بعد از جلسه
+فکر نمیکردم از پیشنهادم حمایت کنی.
_طرحت خوب بود. قرار نیست فقط چون ازت خوشم نمیاد، باهات مخالفت کنم.
+وای، آقای جئون بلده از کسی تعریف کنه؟
_زیادی حرف میزنی!
دوهی خندید و جلوتر راه افتاد. جونگکوک چند لحظه به خندهش نگاه کرد.
برای اولین بار، حضور دوهی در کنارش براش آزاردهنده نبود... و همین موضوع کمی نگرانش میکرد.
- ۳۷۵
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط