Enemys Embrsce [ part ۳۵ ]
ویو لیام:
کای و چندتا از بادیگار هارو خبر کردم.
سریع خودم رو به شرکت رسوندم .
صدای قدمهای سریعم توی سالن خالی شرکت میپیچید.
نگاهم با سرعت اطراف رو گشت.
- همه جارو بگردین و پیداش کنین!
کای و بادیگارد ها: بله قربان.
به سمت طبقه دوم رفتم.
گوشی وایولت روی زمین افتاده بود.
خم شدم و گوشی رو برداشتم.
نگاهم سرد شد.
- لعنتی...
صدای حرکت از انتهای راهرو توجهم رو جلب کرد.
با سرعت به سمت صدا رفتم.
یک مرد داشت وایولت رو که بی هوش بود روی زمین میکشید.
با دیدنم ایستاد.
بدون حرف اضافه جلو رفتم.
چند ضربه محکم بهش زدم.
مرد فرصت فرار پیدا نکرد و روی زمین افتاد.
سریع از کنارش رد شدم و به سمت وایولت رفتم.
بیحرکت روی زمین افتاده بود.
خودم رو بهش رسوندم و کنارش زانو زدم.
- وایولت...
آروم تکونش دادم.
جوابی نداد.
دستمو روی نبض گردنش گذاشتم.
چند ثانیه بعد، نفس راحتی کشیدم.
زنده بود.
گوشیمو از جیبم در اوردم.
- کای، وایولت رو پیدا کردم. سریع خودتو برسون به راهروی شماره ۳.
و قطع کردم.
نگاهم دوباره روی وایولت افتاد.
این بار نتونستم آرامش همیشگیم رو نگه دارم. چهرم نگران بود. اما برای چی؟
کای اومد.
کای : رئیس یکیشون فرار کرد.
به کسی که زده بودمش اشاره کردم .
- این یکی رو بگیرین تا بعدا ازش بازجویی کنیم.
اینجارو هم جمع و جور کنین و دوربین های امشب رو پاک کنین.
کای: چشم قربان.
آروم وایولت رو بلند کردم و از شرکت بیرون اومدم.
------
ویو وایولت (صبح فردا) :
با نور و گرمایی که روی صورتم حس کردم چشمام رو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم سقفی سفید و بزرگ بود.
چند لحظه گیج بودم.
نمیدونستم کجام.
خواستم بلند شم اما سرم هنوز سنگین بود.
نگاهم رو اطراف چرخوندم.
اتاق بزرگ بود.
خیلی بزرگ و باشکوه.
نگاهم به آینه روبهروم دوخته شد.
سرم باندپیچی شده بود.
چشمم که به باند افتاد، همهچیز یادم اومد.
شرکت...
اون دو مرد...
درگیری...
بعد هم...
+ اینجا کجاست؟
در باز شد.
لیام وارد اتاق شد.
با قدم هایی آهسته سمتم اومد و روی صندلی کنار تخت نشست.
- عمارت من.
چشمام گرد شد.
+ دیشب چه اتفاقی افتاد؟!
- شانس اوردی به موقع رسیدم.
چرا نرفتی هتل؟ چرا قهرمان بازی در اوردی؟
چند لحظه نگاش کردم.
بعد سرمو انداختم پایین.
+ نمیخواستم قهرمان بازی در بیارم..
نمیتونستم حرفمو ادامه بدم. نمیتونستم بگم پول کافی نداشتم.
- بهرحال الان زندهای. بهتره استراحت کنی.
دوباره بهش نگاه کردم.
+ من خوبم. میخوام برم.
لیام نفس کلافهای کشید.
- هتل که نمیری، جای دیگهای هم که نداری.
پس کجا میخوای بری؟
+ نگفتم اینجا هم میمونم.
لیام خیلی خونسرد جواب داد:
- میدونم.
+ پس چرا...
حرفم رو قطع کردم.
- چون بعد از اتفاقی که دیشب افتاد، دیگه نمیتونی تنها بمونی.
اروم پرسیدم:
+ اون دو نفر چی شدن؟
لیام نگاهش رو ازم گرفت.
- یکیشون رو گرفتم.
مکث کوتاهی کرد.
- اون یکی فرار کرد.
+ یعنی... ممکنه دوباره... بیاد سراغم؟
- اره.
بعد نگاهم کرد.
- و همین یعنی از این لحظه به بعد، دیگه هیچجا تنها نمیری و همینجا میمونی.
دیگه چیزی نگفتم.
لیام از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
قبل از اینکه از اتاق خارج شه رو به من کرد.
- قبلا بهت گفتم که لازم نیست بهم اعتماد کنی..
اما الان ؛ بهم اعتماد کن و استراحت کن.
و از اتاق خارج شد.
کای و چندتا از بادیگار هارو خبر کردم.
سریع خودم رو به شرکت رسوندم .
صدای قدمهای سریعم توی سالن خالی شرکت میپیچید.
نگاهم با سرعت اطراف رو گشت.
- همه جارو بگردین و پیداش کنین!
کای و بادیگارد ها: بله قربان.
به سمت طبقه دوم رفتم.
گوشی وایولت روی زمین افتاده بود.
خم شدم و گوشی رو برداشتم.
نگاهم سرد شد.
- لعنتی...
صدای حرکت از انتهای راهرو توجهم رو جلب کرد.
با سرعت به سمت صدا رفتم.
یک مرد داشت وایولت رو که بی هوش بود روی زمین میکشید.
با دیدنم ایستاد.
بدون حرف اضافه جلو رفتم.
چند ضربه محکم بهش زدم.
مرد فرصت فرار پیدا نکرد و روی زمین افتاد.
سریع از کنارش رد شدم و به سمت وایولت رفتم.
بیحرکت روی زمین افتاده بود.
خودم رو بهش رسوندم و کنارش زانو زدم.
- وایولت...
آروم تکونش دادم.
جوابی نداد.
دستمو روی نبض گردنش گذاشتم.
چند ثانیه بعد، نفس راحتی کشیدم.
زنده بود.
گوشیمو از جیبم در اوردم.
- کای، وایولت رو پیدا کردم. سریع خودتو برسون به راهروی شماره ۳.
و قطع کردم.
نگاهم دوباره روی وایولت افتاد.
این بار نتونستم آرامش همیشگیم رو نگه دارم. چهرم نگران بود. اما برای چی؟
کای اومد.
کای : رئیس یکیشون فرار کرد.
به کسی که زده بودمش اشاره کردم .
- این یکی رو بگیرین تا بعدا ازش بازجویی کنیم.
اینجارو هم جمع و جور کنین و دوربین های امشب رو پاک کنین.
کای: چشم قربان.
آروم وایولت رو بلند کردم و از شرکت بیرون اومدم.
------
ویو وایولت (صبح فردا) :
با نور و گرمایی که روی صورتم حس کردم چشمام رو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم سقفی سفید و بزرگ بود.
چند لحظه گیج بودم.
نمیدونستم کجام.
خواستم بلند شم اما سرم هنوز سنگین بود.
نگاهم رو اطراف چرخوندم.
اتاق بزرگ بود.
خیلی بزرگ و باشکوه.
نگاهم به آینه روبهروم دوخته شد.
سرم باندپیچی شده بود.
چشمم که به باند افتاد، همهچیز یادم اومد.
شرکت...
اون دو مرد...
درگیری...
بعد هم...
+ اینجا کجاست؟
در باز شد.
لیام وارد اتاق شد.
با قدم هایی آهسته سمتم اومد و روی صندلی کنار تخت نشست.
- عمارت من.
چشمام گرد شد.
+ دیشب چه اتفاقی افتاد؟!
- شانس اوردی به موقع رسیدم.
چرا نرفتی هتل؟ چرا قهرمان بازی در اوردی؟
چند لحظه نگاش کردم.
بعد سرمو انداختم پایین.
+ نمیخواستم قهرمان بازی در بیارم..
نمیتونستم حرفمو ادامه بدم. نمیتونستم بگم پول کافی نداشتم.
- بهرحال الان زندهای. بهتره استراحت کنی.
دوباره بهش نگاه کردم.
+ من خوبم. میخوام برم.
لیام نفس کلافهای کشید.
- هتل که نمیری، جای دیگهای هم که نداری.
پس کجا میخوای بری؟
+ نگفتم اینجا هم میمونم.
لیام خیلی خونسرد جواب داد:
- میدونم.
+ پس چرا...
حرفم رو قطع کردم.
- چون بعد از اتفاقی که دیشب افتاد، دیگه نمیتونی تنها بمونی.
اروم پرسیدم:
+ اون دو نفر چی شدن؟
لیام نگاهش رو ازم گرفت.
- یکیشون رو گرفتم.
مکث کوتاهی کرد.
- اون یکی فرار کرد.
+ یعنی... ممکنه دوباره... بیاد سراغم؟
- اره.
بعد نگاهم کرد.
- و همین یعنی از این لحظه به بعد، دیگه هیچجا تنها نمیری و همینجا میمونی.
دیگه چیزی نگفتم.
لیام از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
قبل از اینکه از اتاق خارج شه رو به من کرد.
- قبلا بهت گفتم که لازم نیست بهم اعتماد کنی..
اما الان ؛ بهم اعتماد کن و استراحت کن.
و از اتاق خارج شد.
- ۷.۸k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط