( گناهکار ) 37 part
( گناهکار ) 37 part
توی بازارچه مواد غذایی میگشتند یون بیول با استرس همش یه ساعتش نگاه میکرد باید صبح میرفت آزمایش ها رو میگرفت اما حال عصر بود کم کم آفتاب غروب میکرد، روبه مادرش گفت یون بیول : مامان من خسته شدم
ات بعد از حساب کردن پول ها روبه پسرش نمود و دستشو گذاشت روی لپ سفیدش ات : بیولم خسته شده پس دیگه میریم خونه
یون بیول با خوشحالی سریع تر دست مادرش رو گرفت و سریع قدم برداشت به سمته جاده همانجا ایستاد بلافاصله روبه مادرش کرد
یون بیول: مامانم من میرم پیشه گوئون شما برو خونه
خم شد و لپ مادرش رو بوسید ات خنده زیبایی کرد و به آرومی پیشونی تنها پسرش که امید زندگی اش بود رو بوسید اگه اون نبود ات خیلی وقت پیش جونه خودش رو میگرفت، یون بیول از مادرش فاصله گرفت و پشت کرد بهش همینکه قدمی برداشت ات دلش لرزید شاید یک نگاه کافی بود تا قلبش آروم بگیره پس نرم صدایش زد ات : بیولم
یون بیول برگشت سمتش .. یون بیول: بله مامانم
ات : دیر نکنی واسه شام
یون بیول با لبخند سمته مادرش آمد و سفت بغلش کرد همه این کارا رو فقط برای مادرش میکرد متنفر از پدری که تا به حال ندیده، از مادرش جدا شد و با چشم های گردش زل زد بهش یون بیول: منتظرم بمون شام رو یه جا میخوریم
تنها قدم برداشتن هایش و دور شدن ازش باعث نگرانی و دلشوره ات میشد با کنار زدن افکار منفی اش قدم برداشت دست تو جیب پالتو صورتی رنگش کرد هم چنان قدم برمیداشت در کناره جاده ای دریا را پیش خودش داشت آفتاب مانند دایره نارنجی در آسمان مانده بود لحظه ای چشم دوخت به افرادی که در کنار جاده ایستادن و به پسری که روی تپه ای نسبتاً بلندی نزدیک به دریا مشغوله نواختن پیانو بود ات هم به همان سمت رفته و روی نیم کت نشست همانجا کمی دورتر از آن تپه اما به خوبی صدای نواختن پیانو می آمد جیمین درحالیکه از همان جاده میگذشت لحظه ای با دیدن افرادی که آنجا جمع شده بودند روبه منشی جو نجوا کرد
جیمین : همینجا وایستا
جو : چشم قربان
چند دقیقه ای فقط نگاه میکرد بلاخره از ماشین پیاده شد بدون دیدن ات به سمته همان تپه رفت آنجا خارج از جاده بود افرادی که برای گوش کردن صدای زیبایی پیانو آنجا بودند کنار جاده ایستاده بودن، جیمین روی شونه آن پسر زد و با محترمی گفت جیمین : میتونم ازش استفاده کنم
پسر با احترام بلند شد و دستشو به عنوان روی صندلی بشینه دراز کرد
توی بازارچه مواد غذایی میگشتند یون بیول با استرس همش یه ساعتش نگاه میکرد باید صبح میرفت آزمایش ها رو میگرفت اما حال عصر بود کم کم آفتاب غروب میکرد، روبه مادرش گفت یون بیول : مامان من خسته شدم
ات بعد از حساب کردن پول ها روبه پسرش نمود و دستشو گذاشت روی لپ سفیدش ات : بیولم خسته شده پس دیگه میریم خونه
یون بیول با خوشحالی سریع تر دست مادرش رو گرفت و سریع قدم برداشت به سمته جاده همانجا ایستاد بلافاصله روبه مادرش کرد
یون بیول: مامانم من میرم پیشه گوئون شما برو خونه
خم شد و لپ مادرش رو بوسید ات خنده زیبایی کرد و به آرومی پیشونی تنها پسرش که امید زندگی اش بود رو بوسید اگه اون نبود ات خیلی وقت پیش جونه خودش رو میگرفت، یون بیول از مادرش فاصله گرفت و پشت کرد بهش همینکه قدمی برداشت ات دلش لرزید شاید یک نگاه کافی بود تا قلبش آروم بگیره پس نرم صدایش زد ات : بیولم
یون بیول برگشت سمتش .. یون بیول: بله مامانم
ات : دیر نکنی واسه شام
یون بیول با لبخند سمته مادرش آمد و سفت بغلش کرد همه این کارا رو فقط برای مادرش میکرد متنفر از پدری که تا به حال ندیده، از مادرش جدا شد و با چشم های گردش زل زد بهش یون بیول: منتظرم بمون شام رو یه جا میخوریم
تنها قدم برداشتن هایش و دور شدن ازش باعث نگرانی و دلشوره ات میشد با کنار زدن افکار منفی اش قدم برداشت دست تو جیب پالتو صورتی رنگش کرد هم چنان قدم برمیداشت در کناره جاده ای دریا را پیش خودش داشت آفتاب مانند دایره نارنجی در آسمان مانده بود لحظه ای چشم دوخت به افرادی که در کنار جاده ایستادن و به پسری که روی تپه ای نسبتاً بلندی نزدیک به دریا مشغوله نواختن پیانو بود ات هم به همان سمت رفته و روی نیم کت نشست همانجا کمی دورتر از آن تپه اما به خوبی صدای نواختن پیانو می آمد جیمین درحالیکه از همان جاده میگذشت لحظه ای با دیدن افرادی که آنجا جمع شده بودند روبه منشی جو نجوا کرد
جیمین : همینجا وایستا
جو : چشم قربان
چند دقیقه ای فقط نگاه میکرد بلاخره از ماشین پیاده شد بدون دیدن ات به سمته همان تپه رفت آنجا خارج از جاده بود افرادی که برای گوش کردن صدای زیبایی پیانو آنجا بودند کنار جاده ایستاده بودن، جیمین روی شونه آن پسر زد و با محترمی گفت جیمین : میتونم ازش استفاده کنم
پسر با احترام بلند شد و دستشو به عنوان روی صندلی بشینه دراز کرد
- ۲۰.۲k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط