{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»

𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪

ات تمام شب به آدرس روی عکس خیره ماند.

صبح، با شلوار مشکی و هودی طوسی روشن آماده شد. جیمین هم کت مشکی‌اش را پوشید و کلیدهای ماشین را برداشت.

ـ «تو تنها نمی‌ری.»

ات نگاهش کرد.

ـ «ولی اون گفته تنها برم.»

جیمین جدی گفت:

ـ «منظورش این بوده که تنها نری.»

ات لبخند کوچکی زد.

ـ «خیلی منطقی بود! 😂»

جیمین برای اولین بار لبخند زد.

ساعت هشت، جلوی یک انبار قدیمی ایستادند.

ات آرام در را باز کرد.

داخل تاریک بود.

ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد:

ـ «بالاخره اومدی، هوانگ ات.»

ات برگشت.

و خشکش زد.

مردی که روبه‌رویش ایستاده بود...

عکس مادرش را در دست داشت.
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪ات یک قدم عقب رفت.ـ «تو....

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪مرد قدمی جلو آمد.ات با تعج...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌ونهم 𓆪ماشین جلوی یک ساختمان ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت سیزدهم 𓆪جیمین سرعت ماشین را بیشتر کرد....

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هجدهم 𓆪جیمین کلید را از روی پله برداشت...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــشت 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ده 𓆪 🖤🥀ات به جیمین خیره شد.ـ «تو وا...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وسوم 𓆪ات با تعجب به جیمین نگ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت یازدهم 𓆪ات درِ اتاق را باز کرد و وارد ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت دوازدهم 𓆪ات چند لحظه به جیمین خیره مان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط