کابوسp4

کابوسp4
لوییس از جعبه کنار دستش بسته بیسکوییت و بطری آب معدنی به
دست تهیونگ داد و تهیونگ بدون مخالفت خورد. حاال که آب
بدنش تامین شده بود، حس می کرد ممکنه گریه کنه ولی جلوی
خودش رو گرفت.
از گیجی بیشتر از هر چیزی توی جهان متنفر بود و حاال این کل
حسی بود که داشت. صد مایلی که توی سه ساعت طی کردند براش
مثل شکنجه گذشتند و وقتی باالخره به مارسی رسیدند و از ماشین
پیاده شدند، تهیونگ با قدردانی تا کمر خم شد:
- ازتون ممنونم آقا، نمی دونم بدون شما چیکار می کردم.
لوییس لبخند کمرنگی زد و در حالی که سرشو تکون می داد و به
سمت دیگه بندر قدیمی می رفت فریاد زد:
- مراقب خودت باش پسر جان.
تهیونگ با عجله سوار اولین تاکسی ای که دید شد و وقتی ازش
آدرس مقصد رو پرسید، جواب داد:
- قلعه غربی.
هیچ نیازی به آدرس دادن دقیق نبود. هیچ اسم بلوار، خیابون یا کد
پستی ای الزم نبود. راننده تاکسی با شنیدن همون دو کلمه هم می
دونست باید کجا بره.
مرد جوانی که راننده بود آروم سرشو چرخوند و با شک پرسید:
- مطمئنید قربان؟
بعد انگار که می ترسید کسی صداش رو بشنوه، زمزمه وار هشدار
داد:
- میگن اونجا خونه جادوگر مارسیه!
تهیونگ لبخند بی روحی زد و با تشر گفت:
- خب، بیا امیدوار باشیم خونه باشه. حاال هم حرکت کن لطفا!
مرد راننده اعتراض دیگری نکرد و راه افتاد. تهیونگ از قبل جیب
هاشو برای پول چک کرده بود و در کمال تعجب کیف پولش هم
توی جیب شلوارش بود. آخه کی و برای چی به اون لباس پوشونده
بود و با تجهیزات کامل توی جنگل رهاش کرده بود؟
مسیر قدیمی تا دره مرگ یک ساعت طول کشید. با این که
هردو کنار آب بودن، وقتی تهیونگ پیاده شد می تونست باد سرد و
بی رحمی که اطراف دره می دوید رو حس کنه.
قلعه خاکستری رنگی کنار دره بنا شده و نیمی ازش روی دره خالی
بود.
تهیونگ پول تاکسی رو پرداخت کرد و بعد با قدم های بلند جاده
سرباال باریک کنار کوه رو باال رفت. وقتی به دروازه ورودی رسید،
زیرلب طلسم رمز عبور رو زمزمه کرد:
hocus pocus, me oh my! Walk me through this -
unfortunate land!
در های دروازه با صدای تقه آرومی از هم باز شدن و تهیونگ راه
سنگفرشی آشنا رو با عجله طی کرد. در های ورودی قلعه مثل
همیشه باز بودند و تهیونگ مستقیم وارد نشیمن شد.
در حالی که توقف داشت سالن همیشگی ای که چوب های شومینه
درونش درحال سوختن و وسایل سوجین روی زمین باشند رو ببینه،
با سالن خالی ای مواجه شد.
•••••••••
عاقا پارت چار خدمتتون:)
دیدگاه ها (۱۲)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p89وقتی از باغ برگشتن، هوای قلعه بوی نون...

dark life = 39

پارت ۴۵تهیونگ با قدم‌هایِ سنگین و نفس‌هایِ حبس‌شده، وارد اتا...

«رایحه پنهان»موهاش هنوز به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود ...

پارت ۱

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

ادامه پارت ۷۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط