{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«رایحه پنهان»

«رایحه پنهان»

موهاش هنوز به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود صورتش معلوم بود که تازه از خواب بیدار شده.
لبخند خجالتی‌ای زد.
- ببخشید که معطلتون کردم...
جونگ‌هیون برای لحظه‌ای به صورتش نگاه کرد، اما خیلی زود نگاهش رو پایین انداخت.
- اشکالی نداره.
مکث کوتاهی کرد.
- فقط... خواستم بپرسم لوسیفر رو ندیدی؟
تهیونگ چند لحظه فکر کرد و بعد سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد.
- نه، ارباب... امروز از عصر دیگه ندیدمش.
جونگ‌هیون لبخند محوی زد.
- باشه... ممنون.
چند قدم عقب رفت و قبل از اینکه بره، آروم گفت:
- استراحتت رو ادامه بده. من خودم دنبالش می‌گردم.
تهیونگ دوباره برای احترام خم شد.
- چشم، ارباب.
جونگ‌هیون از جلوی اتاق دور شد.
اما چند قدم بیشتر برنداشته بود که دوباره ذهنش درگیر همون چهره‌ی خواب‌آلود و لبخند خجالتی پسر شد.
چند لحظه با خودش کلنجار رفت و آخر سر زیر لب زمزمه کرد:
- عجیبه...
---

تهیونگ در رو بست و چند لحظه همون‌جا ایستاد.
بعد دستی روی صورتش کشید و با خجالت زیر لب گفت:
- وای... چه آبروریزی‌ای شد...
خنده‌ی کوتاهی کرد و نگاهش رو به ساعت انداخت.
هشت شب.
لبخندش همون لحظه محو شد.
- آخ...
وقت استراحتش تموم شده بود.
سمت سرویس بهداشتی رفت، صورتش رو شست و بعد دوباره یونیفرمش رو پوشید.
موهاش رو مرتب کرد و از اتاق بیرون اومد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که سرخدمتکار از انتهای راهرو پیداش شد.
مثل همیشه بدون هیچ حرف اضافه‌ای، تی و سطل آب رو دست تهیونگ داد.
• طبقه‌ی پایین و بالا
همین رو گفت و از کنارش رد شد.
تهیونگ چند ثانیه به تی توی دستش خیره موند.
بعد لب‌هاش رو جمع کرد.
- انگار امشب هم خواب به چشمم نمیاد...
سطل رو برداشت و دنبال خلوت‌ترین قسمت عمارت گشت تا کارش رو شروع کنه.
کم‌کم صدای کشیده شدن تی روی سرامیک‌های براق، تنها صدایی شد که سکوت شب عمارت رو می‌شکست.
---

*سه ساعت بعد*

تهیونگ بالاخره سالن طبقه‌ی پایین رو تموم کرد.
با خستگی تی رو به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید.
ساعت از یازده شب گذشته بود.
چراغ‌های عمارت یکی‌یکی خاموش می‌شدن و بیشتر ساکنان برای خواب به اتاق‌هاشون رفته بودن؛ فقط چند خدمتکار، مثل تهیونگ، هنوز مشغول کار بودن.
تهیونگ سطل آب رو برداشت و آروم از پله‌ها بالا رفت.
تمام تلاشش این بود که صدای قدم‌هاش، ارباب های این عمارت رو بیدار نکنه چون اتاق هر دوشون طبقه بالا بود.
وقتی به طبقه‌ی بالا رسید، دوباره مشغول تی کشیدن سرامیک‌های براق سالن شد.
---

از اون طرف...
جونگ‌هیون هرچقدر توی تخت غلت زد، خوابش نبرد.
آخر سر کلافه از جاش بلند شد.
- یه لیوان آب شاید حالمو بهتر کنه...
از اتاق بیرون اومد.
همین که نگاهش به سالن افتاد، تهیونگ رو دید که هنوز مشغول کار بود.
لبخند خیلی محوی روی لبش نشست، اما وقتی چشمش به ساعت دیواری افتاد، اخم کمرنگی بین ابروهاش شکل گرفت.
یازده شب...
«از صبح تا الان هنوز داره کار می‌کنه؟»
همون‌جا تصمیم گرفت فردا حتماً با سرخدمتکار صحبت کنه.
آروم جلو رفت.
- خسته نباشی.
تهیونگ با شنیدن صدا سرش رو بالا آورد.
همین که جونگ‌هیون رو دید، سریع تی رو کنار گذاشت و برای احترام خم شد.
- ممنونم ارباب... ببخشید اگه مزاحم استراحتتون شدم. الان زود تمومش می‌کنم.
جونگ‌هیون لبخند آرومی زد.
- نه، اصلاً مزاحم نشدی.
چند لحظه نگاهش روی سطل آب و تی موند.
- خوابم نمی‌اومد.
بعد لحنش جدی‌تر شد.
- دیگه بسه. برو استراحت کن.
تهیونگ با تعجب پلک زد.
- ولی... اگه تمومش نکنم، خانم چو دعوام می‌کنه.
جونگ‌هیون بدون مکث جواب داد:
- صاحب این خونه منم.
نگاهش رو به تهیونگ دوخت.
- وقتی من می‌گم برو استراحت کن، کسی حق نداره بابتش سرزنشت کنه.
تهیونگ چند ثانیه مردد موند.
نگاهش بین جونگ‌هیون و تی توی دستش جابه‌جا شد.
انگار هنوز نمی‌دونست باید به کدوم دستور عمل کنه.
دیدگاه ها (۰)

«رایحه پنهان»تهیونگ آخر سر فقط سرش رو پایین انداخت.بدون اینک...

«رایحه پنهان»جونگکوک از اینکه پسر بدون هیچ اعتراضی همون‌جا ا...

«رایحه پنهان»] - اَ... اَه...سریع دستش رو جلوی دهنش گرفت.- و...

«رایحه پنهان»صبح‌ها، جونگ‌هیون همیشه قبل از بقیه بیدار می‌شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط