ابلیس
part 7۲
لرز وجودش رو گرفت و گفت
_ بهتره برگردیم...هوا سرده
" موافقم "
سمت ماشین حرکت کردن و سوار شدن که دازای رو به اکوتاگاوا گفت
_ به گین بگو اتاق کار چویا رو مرتب نگه داره...از طرفی هم به بخشی از مامور های مخفی خبر بده که به آدرسی که الان رفتیم برن و خونه رو کامل چک کنن و یه در برای اونجا در نظر بگیرن هزینه شو خودت پرداخت کن
" چشم دازای ساما فقط الان مامور های مخفی در هین مامورین هستن "
_ امشب کار باید تموم شه...به پنج نفر اطلاع بده که ماموریت فعلیشون کنسله و ماموریت جدیدی دارن
" ولی دستور رئیس بود که... "
_ نشنیدی چی گفتم؟ بهشون میگی دستور دازایه "
" چشم "
فئودور تا اون لحظه با گوشیش ور میرفت و ماشین وقتی به حرکت در اومد به خودش اومد
" دازای...تو دنبال چی میگردی "
دازای بدون فوت وقت گفت
_ مدیر
" خب...برای چی؟ "
_ یک بلایی که سر چویا آورد رو سرش میارم و دوم جنازه چویا رو ازش میگیرم...بسه چویا هم نیاز به آرامش داره...خدا میدونه الان داره با بدنش چه کارایی که انجام نمیده
فئودور هومی کشید و دوباره شروع به تایپ کرد و گفت
" تو فعلا رو اون زن تمرکز داشته باش...بقیه کارا رو بسپر به من "
_ بهت اعتماد ندارم
" اگه اشتباهی کردم اشکالی نداره اگه سر به تنم نزاری "
_ در این مورد هم بهت اعتماد ندارم
فئودور ابرویی بالا انداخت و سوالی نگاهش کرد
_ فقط منم که روی دوم تورو به خوبی میشناسم
فئودور نیشخند زد و گفت
" من این کارو بخاطر چویا میکنم...نه تو...کسی که به دشمنش کمک کنه به خودش خیانت کرده "
دازای زیر چشمی نگاهش کرد و سکوت کرد.
............................
وارد اتاق کار چویا شد که پشت سرش گین وارد شد و گفت
" دازای ساما...چیزی لازم ندارید؟ "
_ ماموریت هایی که چویا به تنهایی رفته...پرونده شو برام بیار
گین اطاعت کرد و از اتاق بیرون رفت و با دو پرونده برگشت
" بقیه شون تحویل داده شده به رئیس و این دوتا قرار بود گزارشش رو کامل کنه اما... "
دازای نگاهشو به چشم گین داد و گفت
_ کافیه...برو بیرون
گین از اتاق بیرون رفت و دازای رو صندلی چویا نشست و پرونده ها رو برانداز کرد.
آخرین پرونده رو باز کرد و خوند و خوندن همون باعث شد اخماش تو هم بره
_ این چیه...
عکس ها و محل و آدرس همه رو برانداز کرد و خوند و بدتر عصبی شد
_ این زیاده رویه
بلند شد و به محل اون آدرس رفت و دم در بار ایستاد...وارد بار شد و به داخل نگاه کرد و گفت
_ روز بخیر...یه دختری با موهای نارنجی و چشمای آبی تاحالا اینجا دیده بودید؟
" این ویژگی خیلی کمیابه...خیر ندیدم بهتره از شیف بعدی بپرسید "
_ کجاست؟
" داره استراحت میکنه "
_ بگو بیاد
" ولی... "
دازای با یه لبخند شمرده شمرده گفت
_ بگو...بیاد!
مردی که اونجا ایستاده بود رفت و فرد دیگری اومد و گفت
" بله بفرمایید "
_ این دخترو...
عکسشو نشون داد و گفت
_ دیدی تاحالا؟
" بله...ولی خیلی وقت پیش "
_ میخوام دوربین های این بار رو چک کنم
" امکانش نیست "
_ پس تو میدونی وقتی اومد اینجا چیکار کرد ؟
" دختر زیبایی بود...پوست سفید و ظریفی داشت یه لباس باز تنش بودو اومد یه ویسگی فکر کنم سفارش داد بعد رفت سمت یکی از اون مردا...کمی بهش نزدیک شدو بعدشم باهم رقصیدن و بعدش دیگه ندیدمشون
تعریف های اون مرد از دوست دخترش باعث میشد خون به مغزش نرسه...چرا باید دید میزد؟ اصلا چویا چرا باید لباس باز میپوشید و بعد با یه مرد ناشناس میرقصیدو بعد هم غیب میشد؟
_ دوربین اتاق ها رو میخوام ببینم
" گفتم که امکانش نیست "
دازای عصبی شد و گفت
_ دوربین رو میخرم
" امکانش... "
اسلحه اش رو در آورد رو میز شلیک کرد که مرد با ترس کلید رو داد
_ از اولم میتونستی همین کارو کنی
کلید رو گرفت و وارد اتاق کنترل دوربین شد و اتاقی که تو پرونده نوشته شده بود رو پیدا کرد و دنبال تاریخ گشت و به محض پیدا کردن پلی کرد...
______________________________________________________________
ادامه دارد...
لرز وجودش رو گرفت و گفت
_ بهتره برگردیم...هوا سرده
" موافقم "
سمت ماشین حرکت کردن و سوار شدن که دازای رو به اکوتاگاوا گفت
_ به گین بگو اتاق کار چویا رو مرتب نگه داره...از طرفی هم به بخشی از مامور های مخفی خبر بده که به آدرسی که الان رفتیم برن و خونه رو کامل چک کنن و یه در برای اونجا در نظر بگیرن هزینه شو خودت پرداخت کن
" چشم دازای ساما فقط الان مامور های مخفی در هین مامورین هستن "
_ امشب کار باید تموم شه...به پنج نفر اطلاع بده که ماموریت فعلیشون کنسله و ماموریت جدیدی دارن
" ولی دستور رئیس بود که... "
_ نشنیدی چی گفتم؟ بهشون میگی دستور دازایه "
" چشم "
فئودور تا اون لحظه با گوشیش ور میرفت و ماشین وقتی به حرکت در اومد به خودش اومد
" دازای...تو دنبال چی میگردی "
دازای بدون فوت وقت گفت
_ مدیر
" خب...برای چی؟ "
_ یک بلایی که سر چویا آورد رو سرش میارم و دوم جنازه چویا رو ازش میگیرم...بسه چویا هم نیاز به آرامش داره...خدا میدونه الان داره با بدنش چه کارایی که انجام نمیده
فئودور هومی کشید و دوباره شروع به تایپ کرد و گفت
" تو فعلا رو اون زن تمرکز داشته باش...بقیه کارا رو بسپر به من "
_ بهت اعتماد ندارم
" اگه اشتباهی کردم اشکالی نداره اگه سر به تنم نزاری "
_ در این مورد هم بهت اعتماد ندارم
فئودور ابرویی بالا انداخت و سوالی نگاهش کرد
_ فقط منم که روی دوم تورو به خوبی میشناسم
فئودور نیشخند زد و گفت
" من این کارو بخاطر چویا میکنم...نه تو...کسی که به دشمنش کمک کنه به خودش خیانت کرده "
دازای زیر چشمی نگاهش کرد و سکوت کرد.
............................
وارد اتاق کار چویا شد که پشت سرش گین وارد شد و گفت
" دازای ساما...چیزی لازم ندارید؟ "
_ ماموریت هایی که چویا به تنهایی رفته...پرونده شو برام بیار
گین اطاعت کرد و از اتاق بیرون رفت و با دو پرونده برگشت
" بقیه شون تحویل داده شده به رئیس و این دوتا قرار بود گزارشش رو کامل کنه اما... "
دازای نگاهشو به چشم گین داد و گفت
_ کافیه...برو بیرون
گین از اتاق بیرون رفت و دازای رو صندلی چویا نشست و پرونده ها رو برانداز کرد.
آخرین پرونده رو باز کرد و خوند و خوندن همون باعث شد اخماش تو هم بره
_ این چیه...
عکس ها و محل و آدرس همه رو برانداز کرد و خوند و بدتر عصبی شد
_ این زیاده رویه
بلند شد و به محل اون آدرس رفت و دم در بار ایستاد...وارد بار شد و به داخل نگاه کرد و گفت
_ روز بخیر...یه دختری با موهای نارنجی و چشمای آبی تاحالا اینجا دیده بودید؟
" این ویژگی خیلی کمیابه...خیر ندیدم بهتره از شیف بعدی بپرسید "
_ کجاست؟
" داره استراحت میکنه "
_ بگو بیاد
" ولی... "
دازای با یه لبخند شمرده شمرده گفت
_ بگو...بیاد!
مردی که اونجا ایستاده بود رفت و فرد دیگری اومد و گفت
" بله بفرمایید "
_ این دخترو...
عکسشو نشون داد و گفت
_ دیدی تاحالا؟
" بله...ولی خیلی وقت پیش "
_ میخوام دوربین های این بار رو چک کنم
" امکانش نیست "
_ پس تو میدونی وقتی اومد اینجا چیکار کرد ؟
" دختر زیبایی بود...پوست سفید و ظریفی داشت یه لباس باز تنش بودو اومد یه ویسگی فکر کنم سفارش داد بعد رفت سمت یکی از اون مردا...کمی بهش نزدیک شدو بعدشم باهم رقصیدن و بعدش دیگه ندیدمشون
تعریف های اون مرد از دوست دخترش باعث میشد خون به مغزش نرسه...چرا باید دید میزد؟ اصلا چویا چرا باید لباس باز میپوشید و بعد با یه مرد ناشناس میرقصیدو بعد هم غیب میشد؟
_ دوربین اتاق ها رو میخوام ببینم
" گفتم که امکانش نیست "
دازای عصبی شد و گفت
_ دوربین رو میخرم
" امکانش... "
اسلحه اش رو در آورد رو میز شلیک کرد که مرد با ترس کلید رو داد
_ از اولم میتونستی همین کارو کنی
کلید رو گرفت و وارد اتاق کنترل دوربین شد و اتاقی که تو پرونده نوشته شده بود رو پیدا کرد و دنبال تاریخ گشت و به محض پیدا کردن پلی کرد...
______________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۵.۷k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط