اخرین سختی
پارت ۳۳:
وقتی به کمپانی رسیدی هیونجین بردت توی اتاقت و خودش لباساتو عوض کرد . اعضا هم بقیه دخترارواوردن و گذاشتن توی اتاقت.
ویو صبح:
صبح با سردرد از خواب بیدار شدی. حدودا چند دقیقه طول کشید تا به خودت بیای و لود بشی .به اطرافت نگاه کردی و دیدی توی اتاق خودتی . یادت نمیومد به کمپانی اومده باشی. میونگ و لیرا و یوری هم توی اتاق تو بودن. حدس میزدی اعضا شمارو اورده باشن. خدا خدا میکردی جلوی هیونجین سوتی نداده باشی چون وقتی مست میکنی نمیدونی که چی میگی.
اروم از تخت پایین اومدی و اول از همه یوریرو بلند کردی. داشتی میرفتی میونگ و بیدار کنی که حواست به لباست جمع شد . لباس خوابت تنت بود .
ا.ت:وای فکر کنم هیونجین عوض کرده(خجالتی)
میونگم از خواب بیدار کردی و بعدشم لیرارو بیدار کردی .
میونگ:ای سرم درد میکنه (اخم)
یوری:بلند شید لباساتونو عوض کنیدبریم یچیزیبخوریم حالمون خوب شه .
داشت میرفت سمت در که شتاب زده برگشت .
یوری: ما کی اومدیم کمپانی؟(چشمای درشت)
لیرا:فکر نکنم خودمون اومدی باشیم . احتمالا اعضا اوردن .
ا.ت:اره . بدویید اماده شید .
وقتی اماده شدین به سمت رستوران کمپانی رفتین که یچیزی بخورین که وقتی رسیدی دیدی اعضا هم دور یه میز نشستن و دارن صبحانه میخورن . به سمتشون رفتین . هیونجین بلند شد و اومد بوسه ای به سرت زد .
هیونجین:صبح بخیر پرنسس.(لبخند)
ا.ت:دیشب زحمت کشیدی . اذیت شدی شرمنده.
هیونجین:اینو نگو . من فقط وظیفمو انجام دادم . بالاخره باید از یجایی شروع کنم به جبران کردن کارای گذشتم (سرشو پایین انداخت)
اروم سرشو بالا اوردی و لبشو بوسیدی . برات مهم نبود کجایین .
ا.ت:حرف گذشترو نزن .
ازش جدا شدیو از بقیه اعضا هم تشکر کردی و دخترا هم اعضا تشکر کردن .
رفتین دور یه میز و نشستین و شروع کردین به خوردن صبحانه . حدودا ۲۰ دقیقه گذشت.
ا.ت:بچه ها بیاین بریم اتاق من یه قهوه بخوریم .
دخترا بلند شدن . یوری و میونگ اروم جلو رفتن که تو با لیرا تنها بمونی و این از چشمت دور نموند . لیرا هم مقاومتی نداشت .
لیرا:ا.ت . هنوزم حرفت همونه ؟
ا.ت:کدوم حرف.
لیرا:همونکه بهم گفتی قصد نداری هیچوقت منو ببخشی .
ا.ت: لیرا ..... ببین ....
لیرا:ا.ت من هیچ اصراری ندارم . ولی میخوام بدونی حتی اونموقع که اون رفتارای مضخرفو انجام دادم بازم مثل روز اول دوست داشتم . من فقط ....نمیدونم ... انگار ....انگار احمق شده بودم . خواهش میکنم منو ببخش . بیا مثل روز اول بشیم . بیا گذشترو فراموش کنیم . هوم ؟؟
ا.ت:لیرا اگه باهات قهر بودم و نمیخواستم ببینمت الان حتی از ۱۰۰ متریمم نمیتونستی رد شی.
لیرا باوشمای پرشت و یه حالت خنده دار پرید جلوت .
لیرا:الان یعنی چییی؟(متعجب)
ا.ت:نفهمیدی…(لبخند)
لیرا:واضح بگوو(متعجب)
ا.ت:بخشیدمت خانم لیرا . (لبخند)
لیرا یه جیغ زد که توجه همه بخصوص اعضا بهتون جلب شد .
لیرا:هورا هورا هورا هوراا .
محکم بغلت کرد . تو هم متقابلا بغلش کردی . اگه میگفتی دلت برای بغل کردناش تنگ نشده دروغ گفته بودی .
بعد از چند دقیقه به سمت اتاقت رفتین که میونگ و یوری داشتن شمارو میدیدن .
یوری:فک کنم جواب داد (خوشحال)
میونگ:اره . بزن قدش(خنده)
وارد اتاقت شدین و قهوه سفارش دادین . دخترا هم کمکت کردن کارای عفب موندتو انجام بدی و میونگ مثل همیشه مشغول تمیزکاری بود .
ا.ت:وای میونگ . بگیر بشین . چشمام چپ شدن.
میونگ:هنوز کارای کشوت مونده . اونم انجام بدم بعدش.
خواستی غر غر کنی که در اتاقت زده شد .
ا.ت:بفرمایین .
خانم پارک وارد اتاقت شد و تو هم ازجات بلند شدی. خانم پارک رییس جای خواهر بزرگت بود و احترام زیادی براش قاعل بودی.
خانم پارک :خوبین همگی؟
ا.ت:مچکریم . شما حالتون خوبه .
خانم پارک:من عالیم . اومدن یه خبر بهتون بدم .
ا.ت:چیزی شده ؟.
خدمت شما❤️🔥
وقتی به کمپانی رسیدی هیونجین بردت توی اتاقت و خودش لباساتو عوض کرد . اعضا هم بقیه دخترارواوردن و گذاشتن توی اتاقت.
ویو صبح:
صبح با سردرد از خواب بیدار شدی. حدودا چند دقیقه طول کشید تا به خودت بیای و لود بشی .به اطرافت نگاه کردی و دیدی توی اتاق خودتی . یادت نمیومد به کمپانی اومده باشی. میونگ و لیرا و یوری هم توی اتاق تو بودن. حدس میزدی اعضا شمارو اورده باشن. خدا خدا میکردی جلوی هیونجین سوتی نداده باشی چون وقتی مست میکنی نمیدونی که چی میگی.
اروم از تخت پایین اومدی و اول از همه یوریرو بلند کردی. داشتی میرفتی میونگ و بیدار کنی که حواست به لباست جمع شد . لباس خوابت تنت بود .
ا.ت:وای فکر کنم هیونجین عوض کرده(خجالتی)
میونگم از خواب بیدار کردی و بعدشم لیرارو بیدار کردی .
میونگ:ای سرم درد میکنه (اخم)
یوری:بلند شید لباساتونو عوض کنیدبریم یچیزیبخوریم حالمون خوب شه .
داشت میرفت سمت در که شتاب زده برگشت .
یوری: ما کی اومدیم کمپانی؟(چشمای درشت)
لیرا:فکر نکنم خودمون اومدی باشیم . احتمالا اعضا اوردن .
ا.ت:اره . بدویید اماده شید .
وقتی اماده شدین به سمت رستوران کمپانی رفتین که یچیزی بخورین که وقتی رسیدی دیدی اعضا هم دور یه میز نشستن و دارن صبحانه میخورن . به سمتشون رفتین . هیونجین بلند شد و اومد بوسه ای به سرت زد .
هیونجین:صبح بخیر پرنسس.(لبخند)
ا.ت:دیشب زحمت کشیدی . اذیت شدی شرمنده.
هیونجین:اینو نگو . من فقط وظیفمو انجام دادم . بالاخره باید از یجایی شروع کنم به جبران کردن کارای گذشتم (سرشو پایین انداخت)
اروم سرشو بالا اوردی و لبشو بوسیدی . برات مهم نبود کجایین .
ا.ت:حرف گذشترو نزن .
ازش جدا شدیو از بقیه اعضا هم تشکر کردی و دخترا هم اعضا تشکر کردن .
رفتین دور یه میز و نشستین و شروع کردین به خوردن صبحانه . حدودا ۲۰ دقیقه گذشت.
ا.ت:بچه ها بیاین بریم اتاق من یه قهوه بخوریم .
دخترا بلند شدن . یوری و میونگ اروم جلو رفتن که تو با لیرا تنها بمونی و این از چشمت دور نموند . لیرا هم مقاومتی نداشت .
لیرا:ا.ت . هنوزم حرفت همونه ؟
ا.ت:کدوم حرف.
لیرا:همونکه بهم گفتی قصد نداری هیچوقت منو ببخشی .
ا.ت: لیرا ..... ببین ....
لیرا:ا.ت من هیچ اصراری ندارم . ولی میخوام بدونی حتی اونموقع که اون رفتارای مضخرفو انجام دادم بازم مثل روز اول دوست داشتم . من فقط ....نمیدونم ... انگار ....انگار احمق شده بودم . خواهش میکنم منو ببخش . بیا مثل روز اول بشیم . بیا گذشترو فراموش کنیم . هوم ؟؟
ا.ت:لیرا اگه باهات قهر بودم و نمیخواستم ببینمت الان حتی از ۱۰۰ متریمم نمیتونستی رد شی.
لیرا باوشمای پرشت و یه حالت خنده دار پرید جلوت .
لیرا:الان یعنی چییی؟(متعجب)
ا.ت:نفهمیدی…(لبخند)
لیرا:واضح بگوو(متعجب)
ا.ت:بخشیدمت خانم لیرا . (لبخند)
لیرا یه جیغ زد که توجه همه بخصوص اعضا بهتون جلب شد .
لیرا:هورا هورا هورا هوراا .
محکم بغلت کرد . تو هم متقابلا بغلش کردی . اگه میگفتی دلت برای بغل کردناش تنگ نشده دروغ گفته بودی .
بعد از چند دقیقه به سمت اتاقت رفتین که میونگ و یوری داشتن شمارو میدیدن .
یوری:فک کنم جواب داد (خوشحال)
میونگ:اره . بزن قدش(خنده)
وارد اتاقت شدین و قهوه سفارش دادین . دخترا هم کمکت کردن کارای عفب موندتو انجام بدی و میونگ مثل همیشه مشغول تمیزکاری بود .
ا.ت:وای میونگ . بگیر بشین . چشمام چپ شدن.
میونگ:هنوز کارای کشوت مونده . اونم انجام بدم بعدش.
خواستی غر غر کنی که در اتاقت زده شد .
ا.ت:بفرمایین .
خانم پارک وارد اتاقت شد و تو هم ازجات بلند شدی. خانم پارک رییس جای خواهر بزرگت بود و احترام زیادی براش قاعل بودی.
خانم پارک :خوبین همگی؟
ا.ت:مچکریم . شما حالتون خوبه .
خانم پارک:من عالیم . اومدن یه خبر بهتون بدم .
ا.ت:چیزی شده ؟.
خدمت شما❤️🔥
- ۱۲.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط