{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### 🖤 پشت نیمکت آخر

### 🖤 پشت نیمکت آخر

پارت ۷: بابای واقعی کیه؟

جونگوک گوشی رو محکم به گوشش چسبونده بود. صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

تهیونگ: «جونگوک! صدای منو می‌شنوی؟»

جونگوک با صدای لرزون جواب داد.

جونگوک: «تهیونگ... اون پشت دره.»

تهیونگ: «از اتاقت بیرون نیا! من دارم میام.»

جونگوک: «ولی تو گفتی اون پدرم نیست... پس کیه؟!»

تهیونگ: «الان نمی‌تونم توضیح بدم. فقط از در فاصله بگیر!»

ناگهان سه ضربه به در خورد.

مرد: «جونگوک، در رو باز کن. می‌دونم اونجایی.»

جونگوک چند قدم عقب رفت.

جونگوک: «برو! من شما رو نمی‌شناسم!»

مرد: «مطمئنی؟ حتی یه ذره هم منو یادت نمیاد؟»

جونگوک سرش رو گرفت.

چند تصویر نامفهوم از دوران کودکی توی ذهنش ظاهر شد؛ دستی که دست کوچکش رو گرفته بود، صدای گریه‌ی یک زن و دری که با شدت بسته می‌شد.

جونگوک: «بس کنین...!»

مرد: «پس هنوز یادت نرفته.»

همون لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین بلند شد.

مرد دیگه چیزی نگفت.

صدای قدم‌هاش از جلوی اتاق دور شد.

جونگوک که دیگه نمی‌تونست جلوی لرزش دست‌هاش رو بگیره، روی زمین نشست.

چند دقیقه بعد، صدای کوبیده شدن درِ ورودی شنیده شد.

تهیونگ: «جونگوک! منم! در رو باز کن!»

جونگوک سریع بلند شد و در رو باز کرد.

تهیونگ نفس‌نفس‌زنان وارد اتاق شد. وقتی جونگوک رو دید، برای لحظه‌ای تمام خونسردی همیشگیش از بین رفت.

تهیونگ: «آسیب دیدی؟»

جونگوک سرش رو تکون داد.

جونگوک: «نه... ولی اون کجاست؟»

تهیونگ: «فرار کرد.»

جونگوک: «چرا دنبال منه؟ چرا همه‌چیز رو ازم پنهون می‌کنی؟»

تهیونگ جواب نداد.

جونگوک با عصبانیت به سینه‌اش ضربه زد.

جونگوک: «من دیگه نمی‌تونم! هر روز یه راز جدید! یکی می‌گه پدرمه، یکی می‌گه نیست! تو هم هیچی نمی‌گی!»

تهیونگ مچ دستش رو آروم گرفت.

تهیونگ: «باشه. دیگه چیزی رو ازت پنهون نمی‌کنم.»

جونگوک: «پس بگو!»

تهیونگ چند لحظه به چشم‌هاش نگاه کرد.

تهیونگ: «اون مرد، عموی توئه.»

جونگوک ماتش برد.

جونگوک: «عمو؟!»

تهیونگ: «پدر واقعیت سال‌ها پیش ناپدید شد. مادرت هم قبل از اینکه تو رو به خانواده‌ی ما بسپره، از همه خواست درباره‌ی گذشته‌ات سکوت کنن.»

جونگوک: «خانواده‌ی شما؟ یعنی من چه ربطی به خانواده‌ی کیم دارم؟»

تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.

تهیونگ: «مادرت قبل از ناپدید شدن، از خانواده‌ی من کمک خواست. پدرم قول داده بود ازت محافظت کنه.»

جونگوک: «پس چرا تو؟ چرا تو همیشه کنارمی؟»

تهیونگ برای چند ثانیه ساکت موند.

بعد آروم گفت:

تهیونگ: «چون یه بار نتونستم از کسی که برام مهم بود محافظت کنم. نمی‌خوام دوباره همون اتفاق بیفته.»

جونگوک: «اون شخص کی بود؟»

تهیونگ: «مادرت.»

چشم‌های جونگوک پر از اشک شد.

جونگوک: «تو... مادرم رو می‌شناختی؟»

تهیونگ سرش رو تکون داد.

تهیونگ: «آره.»

جونگوک: «پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟!»

تهیونگ: «چون ازت قول گرفته بودم که تا وقتی خودت آماده نشدی، چیزی نگم.»

جونگوک با ناباوری نگاهش کرد.

جونگوک: «من کی همچین قولی دادم؟»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط دستش رو داخل جیب کتش برد و یک گردنبند قدیمی بیرون آورد.

گردنبندی با آویز کوچک نقره‌ای.

جونگوک با دیدنش نفسش بند اومد.

چون دقیقاً همون گردنبند رو توی یکی از عکس‌های مادرش دیده بود.

جونگوک: «این... از کجا آوردیش؟»

تهیونگ گردنبند رو توی دستش گذاشت.

تهیونگ: «مادرت قبل از رفتنش این رو به من داد.»

جونگوک گردنبند رو محکم توی مشت گرفت.

جونگوک: «تهیونگ... مادرم کجاست؟»

تهیونگ بهش نگاه کرد، اما نتونست جواب بده.

همون لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد.

اسم پدرش روی صفحه بود.

تهیونگ تماس رو جواب داد.

پدر تهیونگ: «تهیونگ، جونگوک پیش توئه؟»

تهیونگ: «آره. چرا؟»

پدر تهیونگ: «باید فوراً از اونجا خارج بشین. عموی جونگوک تنها کسی نیست که دنبالش می‌گرده.»

تهیونگ اخم کرد.

تهیونگ: «منظورتون چیه؟»

پدرش با صدایی جدی گفت:

«کسی که سال‌ها همه فکر می‌کردن مرده، برگشته.»

تهیونگ به‌آرامی به جونگوک نگاه کرد.

پدرش آخرین جمله رو گفت:

«پدر واقعی جونگوک امشب وارد شهر شده.»

تماس قطع شد.

جونگوک رنگش پرید.

جونگوک: «تهیونگ... یعنی بابام زنده‌ست؟»

تهیونگ دستش رو جلو آورد و دست جونگوک رو گرفت.

تهیونگ: «آره.»

جونگوک: «پس چرا هیچ‌وقت برنگشت؟»

تهیونگ به چشم‌های اشکی جونگوک نگاه کرد.

تهیونگ: «چون کسی نمی‌خواست تو بفهمی پدرت واقعاً چه کسیه.»

ناگهان پیامی روی گوشی جونگوک ظاهر شد.

شماره ناشناس.

فقط یک عکس بود.

عکس مردی با موهای سیاه که کنار ماشینی مشکی ایستاده بود.

زیر عکس نوشته شده بود:

«به‌زودی می‌بینمت، پسرم.»

جونگوک به عکس خیره موند.

چون مرد داخل عکس...

دقیقاً شبیه خودش بود.

شرط برای پارت بعد
کامنت ۳۰
بازنشر ۶
دیدگاه ها (۲)

جنگل نفرین شده پارت ۱۳

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط