007-پنهان در مه - پارت ۶۵
....
007-پنهان در مه - پارت ۶۵
....
چند روزی از آن ماجرای خجالتآور در فروشگاه میگذشت. بکی که هنوز از فکرِ «کار کردن آنیا و ناتسو» دستبردار نبود، بالاخره تصمیم گرفت عملیات ویژهای ترتیب بدهد. یک روز عصر، با هیجان آنیا را برای یک «گردشِ دوستانهی عالی» بیرون کشید. مارتا هم مثل همیشه، با لباسهای اتوکشیده و لبخندی آرام، آنها را همراهی میکرد.
بکی: «آلما چان! امروز هیچ بهانهای قبول نیست. تو فقط باید از خوشگذرونی با من لذت ببری. من همهی برنامهها رو چیدم!»
آنیا که سعی میکرد هنوز کمی محتاط باشد، با صدای ضعیفی گفت: «ولی بکی... واقعاً لازم نبود این همه هزینه کنی...»
بکی: «لازم بود! خیلی هم لازم بود! تو باید بفهمی که می تونی به دوستات تکیه کنی!»
آنیا با تعجب به او نگاه کرد:«ولی...ولی قضیه اصلا این نیست...»
اما بکی بدون توجه به آنیا او را به دنبال خود کشید.
....
آنها ابتدا به یکی از لوکسترین شیرینیفروشیهای شهر رفتند. آنیا که معمولاً از خوردن چیزهای خوشمزه لذت میبرد، سعی میکرد با استرسِ لو رفتنِ دوباره کنار بیاید. بکی در حالی که یک فنجان چایِ گرانقیمت را در دست داشت، ناگهان سرش را جلو آورد و با صدایی آرام که مارتا هم بشنود، گفت: «آلما چان... اگه واقعاً مشکل مالی داری، میتونم به بابا بگم یه کار بهتر براتون جور کنه...»
آنیا تقریباً پرید و چنگالِ کیکش را رها کرد. «نه! بکی، اصلاً لازم نیست! ما... ما فقط دنبال تجربه بودیم! آره، یه جور تمرینِ شخصیتی!»
بکی با نگرانی به او خیره شد و با خود فکر کرد:« آلما چان چرا اصلا به من تکیه نمی کنه...؟»
در همان لحظه، یک مشتری که با عجله از کنار میز آنها میگذشت، پایش به لبهی فرشِ گرانقیمت گیر کرد و یک سینی پر از آبمیوه مستقیم به سمت میز آنها پرتاب شد.
آنیا که قدرتهای ذهنیاش کمی تحریک شده بود، ناخودآگاه تمرکز کرد. قبل از اینکه قطرهای روی لباسِ بسیار گرانقیمتِ بکی بریزد، سینی در هوا چرخید و با یک حرکتِ آکروباتیک، درست روی میزِ خالیِ پشت سرشان فرود آمد؛ طوری که حتی یک لیوان هم نشکست.
مارتا، که با چشمان تیزبینش همهچیز را زیر نظر داشت، با تعجب به آنیا نگاه کرد. آنیا فوراً خودش را به آن راه زد و با خنده گفت: «اوه! عجب... عجب شانسِ بزرگی!»
بکی که اصلاً متوجه ماجرا نشده بود و فقط خوشحال بود که لباسش کثیف نشده، با هیجان فریاد زد: «وای عجب حرکتی!»
آنیا نفس راحتی کشید و در ذهنش به آرامش رسید:« خداروشکر...اون متوجه نشد»
یکی با لبخند ادامه داد:« بیا بریم خرید!»
.....
بخش خرید، شروعِ آشوبِ واقعی بود. بکی اصرار داشت برای آنیا لباسهای ست بخرد. آنها وارد یک مغازهی بزرگ شدند. در حال چرخیدن بین قفسهها، آنیا ناگهان حضورِ آشنایی را حس کرد. او تمرکز کرد و صداهایی شنید:«... باید مراقب باشم دیده نشم...»
آنیا با نگرانی به دور و برش نگاه کرد. بکی داشت یکی از لباسها را پرو میکرد. مارتا چند قدم دورتر از آنها بود. آنیا به سمت بخشِ لباسهای مردانه رفت و ناگهان دید که ناتسو، با یک کلاهِ بزرگ، دارد با عجله از مغازه خارج میشود.
آنیا با تعجب به سمت او دوید، اما ناتسو تا او را دید، با سرعت بیشتری پا به فرار گذاشت. آنیا هم به دنبالش دوید. بکی که از اتاق پرو بیرون آمده بود، با دیدن آنیا که دارد به سمت خروجی میدود، جیغی کشید: «آلما چان! کجا میری؟ لباس رو هنوز امتحان نکردی!»
و اینطور شد که تعقیب و گریز در مرکز خرید شروع شد. بکی و مارتا با سرعتِ تمام پشت سرِ آنیا میدویدند. ناتسو از بینِ جمعیتِ انبوهِ خریداران رد میشد، آنیا از روی مانکنهای تزئینی میپرید و بکی مدام فریاد میزد: «گمش نکنی! اون باید برامون توضیح بده اینجا چیکار میکنه!»
در نهایت، ناتسو در بخشِ لوازمِ ورزشی به بنبست خورد. آنیا نفسزنان به او رسید.
ناتسو ایستاد و با اخم گفت: «چرا بیخیال نمیشی؟»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۶۵
....
چند روزی از آن ماجرای خجالتآور در فروشگاه میگذشت. بکی که هنوز از فکرِ «کار کردن آنیا و ناتسو» دستبردار نبود، بالاخره تصمیم گرفت عملیات ویژهای ترتیب بدهد. یک روز عصر، با هیجان آنیا را برای یک «گردشِ دوستانهی عالی» بیرون کشید. مارتا هم مثل همیشه، با لباسهای اتوکشیده و لبخندی آرام، آنها را همراهی میکرد.
بکی: «آلما چان! امروز هیچ بهانهای قبول نیست. تو فقط باید از خوشگذرونی با من لذت ببری. من همهی برنامهها رو چیدم!»
آنیا که سعی میکرد هنوز کمی محتاط باشد، با صدای ضعیفی گفت: «ولی بکی... واقعاً لازم نبود این همه هزینه کنی...»
بکی: «لازم بود! خیلی هم لازم بود! تو باید بفهمی که می تونی به دوستات تکیه کنی!»
آنیا با تعجب به او نگاه کرد:«ولی...ولی قضیه اصلا این نیست...»
اما بکی بدون توجه به آنیا او را به دنبال خود کشید.
....
آنها ابتدا به یکی از لوکسترین شیرینیفروشیهای شهر رفتند. آنیا که معمولاً از خوردن چیزهای خوشمزه لذت میبرد، سعی میکرد با استرسِ لو رفتنِ دوباره کنار بیاید. بکی در حالی که یک فنجان چایِ گرانقیمت را در دست داشت، ناگهان سرش را جلو آورد و با صدایی آرام که مارتا هم بشنود، گفت: «آلما چان... اگه واقعاً مشکل مالی داری، میتونم به بابا بگم یه کار بهتر براتون جور کنه...»
آنیا تقریباً پرید و چنگالِ کیکش را رها کرد. «نه! بکی، اصلاً لازم نیست! ما... ما فقط دنبال تجربه بودیم! آره، یه جور تمرینِ شخصیتی!»
بکی با نگرانی به او خیره شد و با خود فکر کرد:« آلما چان چرا اصلا به من تکیه نمی کنه...؟»
در همان لحظه، یک مشتری که با عجله از کنار میز آنها میگذشت، پایش به لبهی فرشِ گرانقیمت گیر کرد و یک سینی پر از آبمیوه مستقیم به سمت میز آنها پرتاب شد.
آنیا که قدرتهای ذهنیاش کمی تحریک شده بود، ناخودآگاه تمرکز کرد. قبل از اینکه قطرهای روی لباسِ بسیار گرانقیمتِ بکی بریزد، سینی در هوا چرخید و با یک حرکتِ آکروباتیک، درست روی میزِ خالیِ پشت سرشان فرود آمد؛ طوری که حتی یک لیوان هم نشکست.
مارتا، که با چشمان تیزبینش همهچیز را زیر نظر داشت، با تعجب به آنیا نگاه کرد. آنیا فوراً خودش را به آن راه زد و با خنده گفت: «اوه! عجب... عجب شانسِ بزرگی!»
بکی که اصلاً متوجه ماجرا نشده بود و فقط خوشحال بود که لباسش کثیف نشده، با هیجان فریاد زد: «وای عجب حرکتی!»
آنیا نفس راحتی کشید و در ذهنش به آرامش رسید:« خداروشکر...اون متوجه نشد»
یکی با لبخند ادامه داد:« بیا بریم خرید!»
.....
بخش خرید، شروعِ آشوبِ واقعی بود. بکی اصرار داشت برای آنیا لباسهای ست بخرد. آنها وارد یک مغازهی بزرگ شدند. در حال چرخیدن بین قفسهها، آنیا ناگهان حضورِ آشنایی را حس کرد. او تمرکز کرد و صداهایی شنید:«... باید مراقب باشم دیده نشم...»
آنیا با نگرانی به دور و برش نگاه کرد. بکی داشت یکی از لباسها را پرو میکرد. مارتا چند قدم دورتر از آنها بود. آنیا به سمت بخشِ لباسهای مردانه رفت و ناگهان دید که ناتسو، با یک کلاهِ بزرگ، دارد با عجله از مغازه خارج میشود.
آنیا با تعجب به سمت او دوید، اما ناتسو تا او را دید، با سرعت بیشتری پا به فرار گذاشت. آنیا هم به دنبالش دوید. بکی که از اتاق پرو بیرون آمده بود، با دیدن آنیا که دارد به سمت خروجی میدود، جیغی کشید: «آلما چان! کجا میری؟ لباس رو هنوز امتحان نکردی!»
و اینطور شد که تعقیب و گریز در مرکز خرید شروع شد. بکی و مارتا با سرعتِ تمام پشت سرِ آنیا میدویدند. ناتسو از بینِ جمعیتِ انبوهِ خریداران رد میشد، آنیا از روی مانکنهای تزئینی میپرید و بکی مدام فریاد میزد: «گمش نکنی! اون باید برامون توضیح بده اینجا چیکار میکنه!»
در نهایت، ناتسو در بخشِ لوازمِ ورزشی به بنبست خورد. آنیا نفسزنان به او رسید.
ناتسو ایستاد و با اخم گفت: «چرا بیخیال نمیشی؟»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۹.۸k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط