آینه 32
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 32:
"چویا"
همینکه از جاش بلند شد و روبروم وایساد با اخم گفتم: کی بهت گفته میتونی بیای اینجا و قشقرق به پا کنی؟؟
- تو دیگه کدوم خری هستی؟؟
+ فکر نمیکنم به تو مربوط باشه، شرتو کم میکنی یا بگم کمت کنن؟!
پوزخندی زد و اومد جلوتر
- اووو نکنه دارم با رئیس یه مافیای تبهکار حرف میزنم، جناب اقای ماسک دار؟
اخممو از قبل غلیظ تر کردم و یقه اشو گرفتم
+ راتو نمیکشی نه؟
صورتشو جلوم اورد و با نیشخند مسخره ای جواب داد: نوچ
دستامو بین موهام کشیدم و سرمو چرخوندم تا به تاچیهارا که توی ماشین بود علامت بدم
- اوه پس بگو.. پشتت گرمه که هوا برت داشته.. گفته باشم، من فقط وقتی میرم که دازای همراهم باشه
با عصبانیت یبار دیگه یقه اشو چسبیدم.. هرچند خودمم نمیدونستم چرا انقد عصبانیم
+ دیگه نزدیکش نمیشی
متقابلا یقه امو گرفت و کمرمو به دیوارپشت سرم کوبید
- تچچ.. به توی لعنتی چه اونوقت؟؟
کنترلمو از دست دادم و یدفعه داد کشیدم: ما با همیم!!
"دازای"
از چهارچوب در به جفتشون که با هم بحث میکردن نگاه میکردم..
تمام جونم دوباره درد گرفته بود و اصلا دلم نمیخاست برم نزدیکشون ولی همینکه چویا رو به دیوار کوبید، پامو بیرون گذاشتم که یدفعه.. با حرفی که زد خشک شدم
با هم؟؟
این دیگه چی بود که گفت!
فئودور سرشو سمتم برگردوند و یقه چویا رو ول کرد
فئو: این چی میگه دازای؟
زبونم بند اومده بود..!
بی اختیار چند قدم عقب رفتم
داد زد: با توام دازااای
سرجام میخکوب شدم
+ ف.. فئو..دور.. قسم میخورم که—
- پس واقعا داشتی به من خیانت میکردی.. هاننن؟؟
دستشو بالا اورد
چشمامو بستم و منتظر شدم در عرض چند لحظه سوزش سیلی که میخاد بزنه تا مغزم بپیچه که..
- شما به اتهام ضرب و جرح عمدی، حبس غیرقانونی و خشـ//ونت خانگی بازداشت هستید
با تعجب چشمامو باز کردم
یه نفر دست فئودورو گرفته بود و.. میخواست بهش دستبند بزنه؟!
فئو: تو دیگه کدوم خری هستی
یه کارت از جیبش بیرون اورد
- تاچیهارا افسر مبارزه با جرائم
اینو گفت و دستبند رو توی دستای فئودور و خودش محکم کرد
نگاهی به چویا انداخت
تاچیهارا: فردا اطلاعات رو وارد میکنم
با تعجب به اتفاقی که افتاد خیره شده بودم
فئودور واسه یه لحظه برگشت ولی.. اینبار نگاه توی چشماش فرق داشت..!
درست مثل چند ساعت پیش بود که ازم معذرت خواهی میکرد!
فئو: دازای.. تو واقعا با اون توی رابطه نیستی، هوم؟ من.. منو ببخش.. باشه؟ من دوستت دارم دازای
جوابی ندادم..
دراصل، خشکم زده بود..
فقط به جفتشون که دور شدن و با ماشین رفتن خیره شده بودم
- هی.. حالت خوبه؟
با صدای چویا به خودم اومدم
+ ه.. ها؟ ا.. اره فکر کنم..
ناخوداگاه بغلش کردم
+ ممنون که.. نجاتم دادی، چویا
𝓟𝓪𝓻𝓽 32:
"چویا"
همینکه از جاش بلند شد و روبروم وایساد با اخم گفتم: کی بهت گفته میتونی بیای اینجا و قشقرق به پا کنی؟؟
- تو دیگه کدوم خری هستی؟؟
+ فکر نمیکنم به تو مربوط باشه، شرتو کم میکنی یا بگم کمت کنن؟!
پوزخندی زد و اومد جلوتر
- اووو نکنه دارم با رئیس یه مافیای تبهکار حرف میزنم، جناب اقای ماسک دار؟
اخممو از قبل غلیظ تر کردم و یقه اشو گرفتم
+ راتو نمیکشی نه؟
صورتشو جلوم اورد و با نیشخند مسخره ای جواب داد: نوچ
دستامو بین موهام کشیدم و سرمو چرخوندم تا به تاچیهارا که توی ماشین بود علامت بدم
- اوه پس بگو.. پشتت گرمه که هوا برت داشته.. گفته باشم، من فقط وقتی میرم که دازای همراهم باشه
با عصبانیت یبار دیگه یقه اشو چسبیدم.. هرچند خودمم نمیدونستم چرا انقد عصبانیم
+ دیگه نزدیکش نمیشی
متقابلا یقه امو گرفت و کمرمو به دیوارپشت سرم کوبید
- تچچ.. به توی لعنتی چه اونوقت؟؟
کنترلمو از دست دادم و یدفعه داد کشیدم: ما با همیم!!
"دازای"
از چهارچوب در به جفتشون که با هم بحث میکردن نگاه میکردم..
تمام جونم دوباره درد گرفته بود و اصلا دلم نمیخاست برم نزدیکشون ولی همینکه چویا رو به دیوار کوبید، پامو بیرون گذاشتم که یدفعه.. با حرفی که زد خشک شدم
با هم؟؟
این دیگه چی بود که گفت!
فئودور سرشو سمتم برگردوند و یقه چویا رو ول کرد
فئو: این چی میگه دازای؟
زبونم بند اومده بود..!
بی اختیار چند قدم عقب رفتم
داد زد: با توام دازااای
سرجام میخکوب شدم
+ ف.. فئو..دور.. قسم میخورم که—
- پس واقعا داشتی به من خیانت میکردی.. هاننن؟؟
دستشو بالا اورد
چشمامو بستم و منتظر شدم در عرض چند لحظه سوزش سیلی که میخاد بزنه تا مغزم بپیچه که..
- شما به اتهام ضرب و جرح عمدی، حبس غیرقانونی و خشـ//ونت خانگی بازداشت هستید
با تعجب چشمامو باز کردم
یه نفر دست فئودورو گرفته بود و.. میخواست بهش دستبند بزنه؟!
فئو: تو دیگه کدوم خری هستی
یه کارت از جیبش بیرون اورد
- تاچیهارا افسر مبارزه با جرائم
اینو گفت و دستبند رو توی دستای فئودور و خودش محکم کرد
نگاهی به چویا انداخت
تاچیهارا: فردا اطلاعات رو وارد میکنم
با تعجب به اتفاقی که افتاد خیره شده بودم
فئودور واسه یه لحظه برگشت ولی.. اینبار نگاه توی چشماش فرق داشت..!
درست مثل چند ساعت پیش بود که ازم معذرت خواهی میکرد!
فئو: دازای.. تو واقعا با اون توی رابطه نیستی، هوم؟ من.. منو ببخش.. باشه؟ من دوستت دارم دازای
جوابی ندادم..
دراصل، خشکم زده بود..
فقط به جفتشون که دور شدن و با ماشین رفتن خیره شده بودم
- هی.. حالت خوبه؟
با صدای چویا به خودم اومدم
+ ه.. ها؟ ا.. اره فکر کنم..
ناخوداگاه بغلش کردم
+ ممنون که.. نجاتم دادی، چویا
- ۹.۴k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط