خواهر یه کوالا پارت ۲
ویو زی زی:
تمرین تیم بسکتبال بالاخره تمام شد.
تو سوت زدی و همه بازیکنها دورت جمع شدند.
با اینکه چند ساعت تمرین کرده بودید، هنوز انرژی از چهرهات میبارید.
لبخند زدی و دستهایت را به کمرت زدی.
میا:عالی بودین بچهها! واقعاً عالی!
همه با خوشحالی به هم نگاه کردند.
تو ادامه دادی
میا:فردا خوب استراحت کنین. برای
مسابقه تمام انرژیتونو میخوام.
بعد مشتت را بالا بردی.
میا:بریم به اون بچهسوسولا نشون بدیم بهترین تیم بسکتبال زیر هجده سال کیه!
همه اعضای تیم همزمان فریاد زدند
اعضای تیم:آرهههههه!!
صدای آنها حتی توجه بازیکنان بلولاک را هم جلب کرد.
بعد از خداحافظی با تیمت، آنها رفتند اما تو ماندی.
از آن طرف زمین مستقیم به سمت بلولاک رفتی.
درست زمانی که آنها بین تمرین استراحت میکردند.
میا:سلام.
ناگی که روی زمین نشسته بود، تا صدایت را شنید بلند شد.
بدون هیچ معطلی آمد کنارت.
بعد خیلی طبیعی سرش را روی شانهات گذاشت.
ناگی:سلام خواهری.
ایساگی، باچیرا و چیگیری همزمان خشکشـان زد.
تو خندیدی.
میا:تمریناتت سخت بود؟
ناگی همانطور که سرش روی شانهات بود غر زد
ناگی:خیلی سخت بود...
بعد مستقیم به رئو اشاره کرد.
ناگی:رئو خیلی سخت میگیره.
تو خندهات گرفت.
میا:رئو، چیکار کردی با این بچه؟(تو و رئو بخاطر ناگی همو میشناسید)
رئو دستهایش را بالا برد.
رئو:هی! من فقط میخوام پیشرفت کنه!
میا:فکر کنم داری ازش کار میکشی.
رئو:کاملاً اشتباهه!
میا:مطمئنی؟
رئو:نه.
تو زدی زیر خنده.
بعد به ناگی نگاه کردی.
میا:تمریناتت تموم نشده؟
ناگی:نه.
میا:عجب.
بعد موهایش را به هم ریختی.
میا:پس ادامه بده. من منتظر میمونم.
ناگی:هوم.
تو کنار زمین ایستادی و تمرین را نگاه میکردی.
بازیکنان بلولاک هم کمکم برگشتند داخل زمین.
اما هنوز بعضیهایشان هر چند دقیقه یک بار به تو و ناگی نگاه میکردند.
چون هنوز نمیتوانستند باور کنند.
چند دقیقه بعد یکی از شوتها اشتباه رفت.
توپ با سرعت از زمین خارج شد.
مستقیم به سمت تو.
ایساگی خواست هشدار بدهد.
ایساگی:مواظب—
اما دیر شده بود.
تو بدون کوچکترین اضطرابی جلو رفتی.
بدنت چرخید.
و با یک حرکت سریع، توپ را با یک گیچی برگردان تمیز برگرداندی.
توپ دقیقاً وسط زمین فرود آمد.
سکوت...
بعد سکوت بیشتر...
باچیرا:چی بود اون؟
چیگیری:من حتی نفهمیدم چی شد.
ایساگی:اون واقعاً بسکتبالیسته؟!
ناگی که صحنه را دیده بود، حتی تعجب هم نکرد.
فقط خیلی آرام گفت
ناگی:گفتم که.
همه نگاهش کردند.
ناگی با همان حالت بیحوصله ادامه داد
ناگی:خواهرم یه هیولاست.
تو از کنار زمین داد زدی
میا:شنیدم!
ناگی:حقیقت بود.
میا:ناگی!
باچیرا از خنده روی زمین نشست
چند دقیقه بعد ناگی وسط تمرین ناگهان توپ را نگه داشت.
ناگی:هی خواهر.
میا:هوم؟(خواهر برادر علاقه خاصی به هوم دارن)
ناگی:بیا بازی.
رئو فوراً گفت
رئو:ناگی! هنوز تمرین تموم نشده!
ناگی:حوصلم سر رفت.
رئو:این دلیل نمیشه!
ناگی:برای من میشه.(زی زی:به نظر منم میشه
ناگی:ممنون
زی زی:خواهش
رئو: زی زی توهم؟
زی زی:بریم ادامه)
تو خندهات گرفت.
میا:باشه، قبول.
چند ثانیه سکوت حکمفرما شد.
بعد ناگهان باچیرا پرید وسط.
باچیرا:صبر کن صبر کن صبر کن!
چیگیری هم نزدیکتر آمد
ایساگی گفت
ایساگی:یعنی خواهر ناگی قراره بازی کنه؟
حتی چند نفر دیگر هم کنجکاو شدند.
رئو دستی به صورتش کشید.
رئو:عالیه... حالا دیگه هیچکس روی تمرین تمرکز نمیکنه.
اما از لبخند گوشه لبش معلوم بود خودش هم کنجکاو شده ببیند خواهر ناگی که این همه دربارهاش شنیدهاند، دقیقاً چقدر قوی است.
تمرین تیم بسکتبال بالاخره تمام شد.
تو سوت زدی و همه بازیکنها دورت جمع شدند.
با اینکه چند ساعت تمرین کرده بودید، هنوز انرژی از چهرهات میبارید.
لبخند زدی و دستهایت را به کمرت زدی.
میا:عالی بودین بچهها! واقعاً عالی!
همه با خوشحالی به هم نگاه کردند.
تو ادامه دادی
میا:فردا خوب استراحت کنین. برای
مسابقه تمام انرژیتونو میخوام.
بعد مشتت را بالا بردی.
میا:بریم به اون بچهسوسولا نشون بدیم بهترین تیم بسکتبال زیر هجده سال کیه!
همه اعضای تیم همزمان فریاد زدند
اعضای تیم:آرهههههه!!
صدای آنها حتی توجه بازیکنان بلولاک را هم جلب کرد.
بعد از خداحافظی با تیمت، آنها رفتند اما تو ماندی.
از آن طرف زمین مستقیم به سمت بلولاک رفتی.
درست زمانی که آنها بین تمرین استراحت میکردند.
میا:سلام.
ناگی که روی زمین نشسته بود، تا صدایت را شنید بلند شد.
بدون هیچ معطلی آمد کنارت.
بعد خیلی طبیعی سرش را روی شانهات گذاشت.
ناگی:سلام خواهری.
ایساگی، باچیرا و چیگیری همزمان خشکشـان زد.
تو خندیدی.
میا:تمریناتت سخت بود؟
ناگی همانطور که سرش روی شانهات بود غر زد
ناگی:خیلی سخت بود...
بعد مستقیم به رئو اشاره کرد.
ناگی:رئو خیلی سخت میگیره.
تو خندهات گرفت.
میا:رئو، چیکار کردی با این بچه؟(تو و رئو بخاطر ناگی همو میشناسید)
رئو دستهایش را بالا برد.
رئو:هی! من فقط میخوام پیشرفت کنه!
میا:فکر کنم داری ازش کار میکشی.
رئو:کاملاً اشتباهه!
میا:مطمئنی؟
رئو:نه.
تو زدی زیر خنده.
بعد به ناگی نگاه کردی.
میا:تمریناتت تموم نشده؟
ناگی:نه.
میا:عجب.
بعد موهایش را به هم ریختی.
میا:پس ادامه بده. من منتظر میمونم.
ناگی:هوم.
تو کنار زمین ایستادی و تمرین را نگاه میکردی.
بازیکنان بلولاک هم کمکم برگشتند داخل زمین.
اما هنوز بعضیهایشان هر چند دقیقه یک بار به تو و ناگی نگاه میکردند.
چون هنوز نمیتوانستند باور کنند.
چند دقیقه بعد یکی از شوتها اشتباه رفت.
توپ با سرعت از زمین خارج شد.
مستقیم به سمت تو.
ایساگی خواست هشدار بدهد.
ایساگی:مواظب—
اما دیر شده بود.
تو بدون کوچکترین اضطرابی جلو رفتی.
بدنت چرخید.
و با یک حرکت سریع، توپ را با یک گیچی برگردان تمیز برگرداندی.
توپ دقیقاً وسط زمین فرود آمد.
سکوت...
بعد سکوت بیشتر...
باچیرا:چی بود اون؟
چیگیری:من حتی نفهمیدم چی شد.
ایساگی:اون واقعاً بسکتبالیسته؟!
ناگی که صحنه را دیده بود، حتی تعجب هم نکرد.
فقط خیلی آرام گفت
ناگی:گفتم که.
همه نگاهش کردند.
ناگی با همان حالت بیحوصله ادامه داد
ناگی:خواهرم یه هیولاست.
تو از کنار زمین داد زدی
میا:شنیدم!
ناگی:حقیقت بود.
میا:ناگی!
باچیرا از خنده روی زمین نشست
چند دقیقه بعد ناگی وسط تمرین ناگهان توپ را نگه داشت.
ناگی:هی خواهر.
میا:هوم؟(خواهر برادر علاقه خاصی به هوم دارن)
ناگی:بیا بازی.
رئو فوراً گفت
رئو:ناگی! هنوز تمرین تموم نشده!
ناگی:حوصلم سر رفت.
رئو:این دلیل نمیشه!
ناگی:برای من میشه.(زی زی:به نظر منم میشه
ناگی:ممنون
زی زی:خواهش
رئو: زی زی توهم؟
زی زی:بریم ادامه)
تو خندهات گرفت.
میا:باشه، قبول.
چند ثانیه سکوت حکمفرما شد.
بعد ناگهان باچیرا پرید وسط.
باچیرا:صبر کن صبر کن صبر کن!
چیگیری هم نزدیکتر آمد
ایساگی گفت
ایساگی:یعنی خواهر ناگی قراره بازی کنه؟
حتی چند نفر دیگر هم کنجکاو شدند.
رئو دستی به صورتش کشید.
رئو:عالیه... حالا دیگه هیچکس روی تمرین تمرکز نمیکنه.
اما از لبخند گوشه لبش معلوم بود خودش هم کنجکاو شده ببیند خواهر ناگی که این همه دربارهاش شنیدهاند، دقیقاً چقدر قوی است.
- ۵.۵k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط