{سناریوی شماره ۸ }
{سناریوی شماره ۸ }
|| پارت اضافی³ ||
نام سناریوی:
《 قلبی از سنگ 》
[داستان آشنایی]
بچه ها ۳۶۵ نفرین پستام فقط ۱۵-۲۵ تا لایک میخورن کامنتم فقط چند نفر خاص که ازشون خیلی ممنونم میزارن
منم هر روز پارت میدم !
پارتام هم طولانی هستن و واقعا براشون زحمت میکشم چرا بعضیا حمایت نمیکنن ؟
خب بگین من چه کار کنم که حمایت کنید ؟
بگین باور کنید انجام میدم!
بیخیال بریم سر داستان T^T
(میدوریا ناگهان چشمانش گشاد میشود و رنگ از صورتش میپرد گویا چیزی را گفته که حکم مرگش را دارد و هرگز نباید به زبان میاورد )
با صدایی لرزان ادامه میدهد: لطفا ... منو به اونجا برنگردون اینا رو به کسی نگو من من نباید اینا رو میگفتم
(باکوگو میخواهد گریه کند ولی جلوی خود را میگیرد)
باکوگو با جدیت تمام : معلوم...معلوم که نمیگن ! احمق مگه من ... مگه من (نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد) جایی هم برای زندگی داری ؟
( میدوریا میترسد که جواب دهد و این در چهره اش فریاد میزند )
باکوگو: ن...نترس من کاریت ندارم خیالت راحت من مثل اون حرومزاده ها نیستم ! باور کن میتونی بهم اعتماد کنی ! حالا جواب سوالم رو بده جایی برای زندگی داری ؟
میدوریا: ن...نه
باکوگو : چند وقت از اون .... از اون جا اومدی بیرون ؟
میدوریا: خب... فکر.... کنم ...۸ یا ۹ روزی میشه ...
باکوگو : خب ... خب میخوای با من زندگی کنی ؟ ........(کمی سرخ میشود)......... اصلا هم دلم برات نسوخته فقط و فقط به خواتر حساب و کتابی که بلدی آره
(دروغ محض اون واقعا هم دل براش سوخته هم احساس کرده یکی پیدا کرده که از خودش بیشتر زخم خوره و بیشتر اذیت شده و اون مسئوله در قبالش و باید حوایسش بهش باشه میشه گفت اون محو میدوریا هم شده و دوستش داره (نه این سناریوی باکودکو نیست منحرف ها ۰-۰) و ...)
میدوریا که اول قیافه اش در شک کامل بود با لبخندی زیبا ولی جاری از درد زد گویا لبخند زدن را بلد نیست و میگوید : م...ممنون
باکوگو اخم ریزی زد : من که دلیلش رو گفتم. پس الکی خش.....
(باکوگو سکوت نکرد چون میدوریا حرف او را با حرفش غط کرده بلکه حرف باکوگو با اشک های میدوریا که جاری شده بود غط شد میدوریا گریه میکرد نه از ترس نه از قم بلکه ... بلکه از شادی ... شادی ای که سالها بود حسرتش را داشت )
باکوگو (با دستش اشک های میدوریا را پاک میکند او تلاش پیکند احساساتش را پنهان کند ولی نمیتواند )
باکوگو: هی هی دیگه گریه نکن ... دیگه پیش منی خیالت راحت باشه ؟ نمیزارم کسی اذیت کنه
و باکوگو میدوریا را در آغوش میکشد و گریه میکند
و این سرانجام آن دو بغز سنگی بود ...
و این گونه شد که میدوریا شد برادر ناطنی باکوگو و ...
**پایان پارت های ویژه و آغاز داستان اصلی **
|| پارت اضافی³ ||
نام سناریوی:
《 قلبی از سنگ 》
[داستان آشنایی]
بچه ها ۳۶۵ نفرین پستام فقط ۱۵-۲۵ تا لایک میخورن کامنتم فقط چند نفر خاص که ازشون خیلی ممنونم میزارن
منم هر روز پارت میدم !
پارتام هم طولانی هستن و واقعا براشون زحمت میکشم چرا بعضیا حمایت نمیکنن ؟
خب بگین من چه کار کنم که حمایت کنید ؟
بگین باور کنید انجام میدم!
بیخیال بریم سر داستان T^T
(میدوریا ناگهان چشمانش گشاد میشود و رنگ از صورتش میپرد گویا چیزی را گفته که حکم مرگش را دارد و هرگز نباید به زبان میاورد )
با صدایی لرزان ادامه میدهد: لطفا ... منو به اونجا برنگردون اینا رو به کسی نگو من من نباید اینا رو میگفتم
(باکوگو میخواهد گریه کند ولی جلوی خود را میگیرد)
باکوگو با جدیت تمام : معلوم...معلوم که نمیگن ! احمق مگه من ... مگه من (نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد) جایی هم برای زندگی داری ؟
( میدوریا میترسد که جواب دهد و این در چهره اش فریاد میزند )
باکوگو: ن...نترس من کاریت ندارم خیالت راحت من مثل اون حرومزاده ها نیستم ! باور کن میتونی بهم اعتماد کنی ! حالا جواب سوالم رو بده جایی برای زندگی داری ؟
میدوریا: ن...نه
باکوگو : چند وقت از اون .... از اون جا اومدی بیرون ؟
میدوریا: خب... فکر.... کنم ...۸ یا ۹ روزی میشه ...
باکوگو : خب ... خب میخوای با من زندگی کنی ؟ ........(کمی سرخ میشود)......... اصلا هم دلم برات نسوخته فقط و فقط به خواتر حساب و کتابی که بلدی آره
(دروغ محض اون واقعا هم دل براش سوخته هم احساس کرده یکی پیدا کرده که از خودش بیشتر زخم خوره و بیشتر اذیت شده و اون مسئوله در قبالش و باید حوایسش بهش باشه میشه گفت اون محو میدوریا هم شده و دوستش داره (نه این سناریوی باکودکو نیست منحرف ها ۰-۰) و ...)
میدوریا که اول قیافه اش در شک کامل بود با لبخندی زیبا ولی جاری از درد زد گویا لبخند زدن را بلد نیست و میگوید : م...ممنون
باکوگو اخم ریزی زد : من که دلیلش رو گفتم. پس الکی خش.....
(باکوگو سکوت نکرد چون میدوریا حرف او را با حرفش غط کرده بلکه حرف باکوگو با اشک های میدوریا که جاری شده بود غط شد میدوریا گریه میکرد نه از ترس نه از قم بلکه ... بلکه از شادی ... شادی ای که سالها بود حسرتش را داشت )
باکوگو (با دستش اشک های میدوریا را پاک میکند او تلاش پیکند احساساتش را پنهان کند ولی نمیتواند )
باکوگو: هی هی دیگه گریه نکن ... دیگه پیش منی خیالت راحت باشه ؟ نمیزارم کسی اذیت کنه
و باکوگو میدوریا را در آغوش میکشد و گریه میکند
و این سرانجام آن دو بغز سنگی بود ...
و این گونه شد که میدوریا شد برادر ناطنی باکوگو و ...
**پایان پارت های ویژه و آغاز داستان اصلی **
- ۲۳.۵k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط