پارت 3

صبح بود، ولی آسمون هنوز سنگین بود.
ای.ان اولین بار بود که صبح رو با کسی دیده بود و اون کسی هم فیلیکس بود.

نشسته بودن توی یه زاویه از اون ساختمون قدیمی، تقریباً مثل یه جفت گربه‌ی خیابونی که یه لحظه استراحت کردن.
فیلیکس داشت به گوشیش نگاه می‌کرد. پیام‌ها متوقف نمی‌شدن.
ای.ان دید که یهو سرشو پایین انداخت و نفسش رو عمیق کشید.

— "مشکلیه؟"

فیلیکس فقط گفت:
— "من یه جور دیگه زندگی می‌کنم. شاید الان دیگه دیر بوده."

ای.ان نفهمید، ولی حس کرد که چیزی داره میاد سرشون.
همونطور که حدس زده بود، بعد از چند ساعت، دنیای فیلیکس دوباره دنبالش اومد.

توی خیابون، وقتی دارن بر می‌گردن، یه ماشین سیاه ترمز می‌کنه.
چند نفر پیاده میشن. لباس سیاه، نگاه سفت، مثل اونایی که اسمشون رو نمی‌شناسی ولی حضورشونو حس می‌کنی.

ای.ان فوراً قدمش رو عقب می‌ذاره. ولی فیلیکس دستش رو می‌گیره و می‌گه:
— "ترسنا، منم مثل تو ترسیدم. ولی الان دیگه نه."

آدم‌ها نزدیک میشن. یکی از اونا، مرد بزرگتر، می‌گه:
— "تو می‌دونی چیکار کردی، فیلیکس. فرار کردی، بدون اجازه. حالا باید حساب کنی."

فیلیکس خندید.
خنده‌ای که درش بود، ولی نشون نمی‌داد.

— "من یه چیز دیگه پیدا کردم. یه چیز مهم‌تر."

مرد نگاش کرد، بعد نگاه کرد به ای.ان.
چشم‌هاش سوزید. معلوم بود داره تصمیم می‌گیره.

— "ما وقت نداریم. بیا با ما، یا..."

ای.ان فهمید که «یا» اونجا یعنی چی.
فیلیکس دستش رو محکم‌تر گرفت.

— "من نمی‌رم. من اینجام."

ای.ان گفت:
— "چی می‌شه اگه نره؟"

مرد چشمشو بست، بعد گفت:
— "بعداً می‌بینیم."

ماشین حرکت کرد و رفت.

ای.ان داشت لرزید.
فیلیکس دستش رو دورش انداخت و گفت:

— "ترس ندارم. من دیگه فقط برات می‌جنگم."

ای.ان نگاش کرد. نگاهی طولانی، مثل اینکه داره آخرین لحظه‌های یه چیز زیبا رو ببینه.

— "چرا من؟ چرا الان؟"

فیلیکس لبش رو می‌بوسه و می‌گه:
— "چون تو تنها چیزی هستی که من انتخاب کردم. دنیا منو ساخت، ولی تو منو کامل کردی."

ای.ان دیگه نتونست مقاومت کنه.
دستش رو گرفت و رفتند. جایی دورتر، جایی که دنیای فیلیکس نتونه برسه.
دیدگاه ها (۰)

#سناریو وقتی بازوشو گاز میگیریمنامجون: اول خشکش می‌زنه و با ...

Part 4 (Attachment)فیلیکس به درس گوش داد و یادداشت کرد.بعد خ...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۴۴

یه حالت مریضگونه ای دارم که وقتی زیادی از کسی محبت ببینم میت...

الان رو نگاه نکن که رئیس جمهورمون ترسوست😔 ما یه زمانی رئیس ج...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۶: مردی که جونگوک رو می‌شناختسکوت سن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط