اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
پارت پانز دهم
صدای در اومد
لیا: بفرمایید
آزیتا: سلام
لیا : سلام
آزیتا : چرا اینا گریه میکنن
لیا: بشین حالا بعدا برات تعریف میکنم
آزیتا اومد کنار من نشست و بهم گفت
دوستت اینه
لیا: آره اسمش بیتا هست ۱۴ سالش
آزیتا : پس چرا الان داره گریه میکنه
منم بدون هیچ حرفی کل قضیه رو بهش گفتم
آزیتا : اصلا حرف تو قبول نمیکنم
لیا: دارم راست میگم
آزیتا: نه
لیا: آره
آزیتا : آخه کدوم پدری دخترش و با کمر بند میزنه
لیا: بابای من
لیا : میخوای ببینی
آزیتا : چی رو ببینم
لیا: بدنم
آزیتا: هی بی ناموسی نکن دیگه
لیا: خوب چه کار کنم وقتی باور نمیکنی
آزیتا : معلومه که باور نمیکنم
آوا : ای شما دوتا چقدر حرف میزنید
آزیتا: اول لیا شروع کرد
لیا : دروغ میگه خودش شروع کرد
آزیتا : نخیر
بیتا : بس کنید دیگه ( داد)
بیتا: مثله این بچه ها بهم پریدین( داد)
آزیتا بدونه هیچ حرفی معذرت خواهی کرد و گفت که می رم تو اتاق خودم برای شام می بینمتون
لیا : باشه
آزیتا همین طور که داشت میرفت برگشت به من گفت
آزیتا: حرف تو باور نمیکنم ( آروم)
لیا : باشه تو برنده خدافظ
آزیتا : خدافظ
( ویو آوا )
لیا که بعد از بحث کردن با آزیتا رفت رو تخت دراز کشید که بیتا هم بعد از چند لحضه ای کنارش دراز کشید منم حسلم سر رفته بود نمیدونستم چکار کنم آها یادم افتاد برم کتابخونه تا کتاب بخونم
از اتاق خارج شدم وبه طبقه ۳ رفتم خیلی بزرگ بود قفسه ها همش کتاب بود خوب چون باره اوله که میخوام کتاب بخونم برام سخت بود چه کتابی انتخاب کنم بخونم رفتم جلو تر یه کتاب برداشتم درباره حیوانات بود منم که علاقه به حیوانات داشتم پس همینو انتخاب کردم و رفتم طرف یکی از میز ها و روی صندلی نشستم و شروع به خوندن کتاب کردم حدودا دو ساعتی گذشت که خیلی خسته شده بودم خواستم که بلد بشم اما با وجود یه نفر سره جام نشستم جنکوک بود
جنکوک : باره اوله اینجا میبینمت
آوا: بله حسلم سر رفته بود گفتم بیام کتاب بخونم
جنکوک : آها
آوا: من خیلی گشنمه میرم پایین
جنکوک : نمیخواد خودم الان سیرت میکنم
آوا : منظورت چیه
جنکوک : خودمم گشنمه میخوام مزشو بچشم
آوا : .........
جنکوک اومد طرف نشست و لبش رو رو لبم قرار داد و شروع به مکیدن کرد
جنکوک : هی آوا عاشقت شدم دختر
آوا: براچی باید عاشقم بشی ها
جنکوک : دوست دارم
آوا: منم دوست دارم ولی نه این طوری
اینو گفتم و از پله ها پایین رفتم
آزیتا : آوا چرا چیزی نمیخوری
آوا : اشتها ندا رم خواهر مرسی
آزیتا: چرا
جنکوک : چون من سیرش کردم
وقتی جنکوک اینو گفت لیا نگاه بدی بهم کرد فکر کنم بدبخت شدم
منتظره پارت بعدی باشید خوشگله
پارت پانز دهم
صدای در اومد
لیا: بفرمایید
آزیتا: سلام
لیا : سلام
آزیتا : چرا اینا گریه میکنن
لیا: بشین حالا بعدا برات تعریف میکنم
آزیتا اومد کنار من نشست و بهم گفت
دوستت اینه
لیا: آره اسمش بیتا هست ۱۴ سالش
آزیتا : پس چرا الان داره گریه میکنه
منم بدون هیچ حرفی کل قضیه رو بهش گفتم
آزیتا : اصلا حرف تو قبول نمیکنم
لیا: دارم راست میگم
آزیتا: نه
لیا: آره
آزیتا : آخه کدوم پدری دخترش و با کمر بند میزنه
لیا: بابای من
لیا : میخوای ببینی
آزیتا : چی رو ببینم
لیا: بدنم
آزیتا: هی بی ناموسی نکن دیگه
لیا: خوب چه کار کنم وقتی باور نمیکنی
آزیتا : معلومه که باور نمیکنم
آوا : ای شما دوتا چقدر حرف میزنید
آزیتا: اول لیا شروع کرد
لیا : دروغ میگه خودش شروع کرد
آزیتا : نخیر
بیتا : بس کنید دیگه ( داد)
بیتا: مثله این بچه ها بهم پریدین( داد)
آزیتا بدونه هیچ حرفی معذرت خواهی کرد و گفت که می رم تو اتاق خودم برای شام می بینمتون
لیا : باشه
آزیتا همین طور که داشت میرفت برگشت به من گفت
آزیتا: حرف تو باور نمیکنم ( آروم)
لیا : باشه تو برنده خدافظ
آزیتا : خدافظ
( ویو آوا )
لیا که بعد از بحث کردن با آزیتا رفت رو تخت دراز کشید که بیتا هم بعد از چند لحضه ای کنارش دراز کشید منم حسلم سر رفته بود نمیدونستم چکار کنم آها یادم افتاد برم کتابخونه تا کتاب بخونم
از اتاق خارج شدم وبه طبقه ۳ رفتم خیلی بزرگ بود قفسه ها همش کتاب بود خوب چون باره اوله که میخوام کتاب بخونم برام سخت بود چه کتابی انتخاب کنم بخونم رفتم جلو تر یه کتاب برداشتم درباره حیوانات بود منم که علاقه به حیوانات داشتم پس همینو انتخاب کردم و رفتم طرف یکی از میز ها و روی صندلی نشستم و شروع به خوندن کتاب کردم حدودا دو ساعتی گذشت که خیلی خسته شده بودم خواستم که بلد بشم اما با وجود یه نفر سره جام نشستم جنکوک بود
جنکوک : باره اوله اینجا میبینمت
آوا: بله حسلم سر رفته بود گفتم بیام کتاب بخونم
جنکوک : آها
آوا: من خیلی گشنمه میرم پایین
جنکوک : نمیخواد خودم الان سیرت میکنم
آوا : منظورت چیه
جنکوک : خودمم گشنمه میخوام مزشو بچشم
آوا : .........
جنکوک اومد طرف نشست و لبش رو رو لبم قرار داد و شروع به مکیدن کرد
جنکوک : هی آوا عاشقت شدم دختر
آوا: براچی باید عاشقم بشی ها
جنکوک : دوست دارم
آوا: منم دوست دارم ولی نه این طوری
اینو گفتم و از پله ها پایین رفتم
آزیتا : آوا چرا چیزی نمیخوری
آوا : اشتها ندا رم خواهر مرسی
آزیتا: چرا
جنکوک : چون من سیرش کردم
وقتی جنکوک اینو گفت لیا نگاه بدی بهم کرد فکر کنم بدبخت شدم
منتظره پارت بعدی باشید خوشگله
- ۳.۷k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط