ستاره من(شروع زندگی آماتراسو)

پارت ۳۱
در بیرون باران به آرامی می‌بارید و هیکاری هم زیر باران قدم میزد و ساکت بود!
ولی درون هیکاری جنگ بود
آماتراسو: هی چرا اون طوری سر آی داد زدی؟
هیکاری: اون حقیقت رو از من پنهان کرد؟
آماتراسو: درسته ما شکستیم!
هیکاری: دیگه حوصله ندارم برای یکی دیگه هم دلسوزی کنم!
آماتراسو: منم!
و همینطور که هیکاری قدم میزد یهو یک ایده به ذهنش رسید!
هیکاری: چرا کل زندگی آی رو فاش نکنیم!
آماتراسو: چی؟!
هیکاری: یعنی دروغاش رو فاش کنیم!
آماتراسو: اون وقت چطور؟
هیکاری: از هیکارو استفاده می‌کنیم و مگه تو آی رو نساختی؟ پس راحت میتونم فیلمنامه رو بنویسیم!
آماتراسو: ببین درسته من بزرگترین الهه هستم ولی همه چیز رو نمیدونم!
هیکاری: باشه ولی ما اگه هیکارو رو گول بزنیم کل زندگی آی رو می‌فهمیم!
هیکاری ایستاد و گوشی اش را در آورد!
آدرس هیکارو رو پیدا کرد و راهی آنجا شد!
در خانه هیکارو...
از زبان هیکارو...
امروز با دخترم روبه رو شدم همونی که فاصله سنیم باهاش ۱۵ ساله!
حداقل خوبه اونو دیدم ولی تا حالا پسرم رو ندیدم!
ولی این دختر دیونه هست!
یهو میاد راجب آی میپرسه و ناپدید میشه ولی کاملا به مامانش رفته!
آی هم اون طوری بود!
ولی خطرناک بودنش به من رفته!
اه من چرا باید به اینا فکر کنم فعلا باید به قتل اون بازیگر که داره به آی میرسه فکر کنم!
با چه روشی بکشمش؟
تو این فکر بودم که یهو صدای زنگ در اومد!
اول خواستم بی محلی کنم بره ولی ول کن نبود پس بلند شدم رفتم در رو باز کنم گه!
از زبان تسویا...
هیکارو بلند شد رفت در رو باز کرد که هیکاری رو دید!
موهای هیکاری خیس شده بود و ستاره هردو چشمش تیره شده بود!
هیکارو با خونسردی گفت: چیشد که برگشتی حقیقت رو فهمیدی!
هیکاری چیزی نگفت و فقط وارد اتاق شد و گفت: با آی دعوام شد!
پس از خونه اومدم بیرون و تصمیم دارم از این به بعد اینجا بمونم!
و اینم بدون که من دیگه آی رو بعنوان مادرم نمیدونم ولی از این به بعد تو رو میبخشم و بعنوان پدرم قبولت میکنم!
پس دیگه نمیخوام از فامیلی هوشینو استفاده کنم! من از این به بعد اسمم دیگه هوشینو هیکاری نیست و اسمم کامیکی هیکاری هست!
و بعد با هیکارو دست داد!
داخل پارک...
نوبویوکی آرام قدم میزد که یهو تسویوکومی جلویش ظاهر شد و گفت: سلام نوبویوکی!
نوبویوکی به او نگاه کرد و گفت: باز تو!
تسویوکومی اخم کوچکی کرد و گفت: با الهه خودت درست حرف بزن!
نوبویوکی: باشه باشه! حالا چیکارم داری؟
تسویوکومی: اومدم بهت بگم طبق پیش بینی های من هیکاری رفت پیش هیکارو و میخواد کل دروغ ها و زندگی هوشینو آی رو فاش کنه تا رسوایی پیش بیاد!
نوبویوکی: پس باید واقعا آماتراسو رو بکشیم!
تسویوکومی سرش را تکان داد و گفت: متاسفانه آره!
نوبویوکی به زمین خیره شد و گفت: باید چطور این کارو بکنم؟
تسویوکومی سرش را بالا آورد و گفت: یه راه هست با چاقو به قلب هیکاری بزن!
نوبویوکی: هی دیونه شدی؟
تسویوکومی: صبر کن! اونه_چان کاری کرده که وقتی به قلب هیکاری چاقو بخوره هیکاری نمیره اون بمیره ولی دفعه دوم هیکاری میمیره!
نوبویوکی: تو از کجا میدونی؟
تسویوکومی: هر چی نباشه من خالق تو، هیکارو و هیکاری هستم!
و میدونی هیکارو اولین انسانی بود که من ساختم ولی اونم دیونه از آب در اومد و تو بهترین نسخه ای بودی که ساختم!
نوبویوکی: برای همین اون موقع اومدی پیشم؟
فلش بک...
یک سال از مرگ دختری که نوبویوکی دوسش داشت می‌گذشت!
اون روز نوبویوکی به پارک رفته بود و قدم میزد که یهو یک دختر بچه با موهای سفید و چشمای قرمز جلوش ظاهر شد!
نوبویوکی با دیدن آن دختر یهو ایستاد!
دخترک آرام گفت: سلام نوبویوکی من تسویوکومی خدای شب و راز هستم خوشوقتم!
نوبویوکی خشکش زد و گفت: تو یه خدایی؟
زمان طولانی ای طول کشید تا نوبویوکی قانع بشه!
تسویوکومی بعد از قانع کردن نوبویوکی گفت: من ازت میخوام وارد برنامه دوست یابی بشی و به هوشینو هیکاری نزدیک بشی و کاری کنی که بهت اعتماد کنه!
و بعد همه چیز رو تعریف کرد و نوبویوکی قبول کرد!
زمان حال...
نوبویوکی به نرده تکیه داد!
سوالات این پارت:
1️⃣هدف هیکاری چیه؟
2️⃣هیکارو چند تا بچه داره؟
3️⃣هدف نوبویوکی و تسویوکومی چیه؟
سخن تسویا: لطفا لطفا حمایت کنین من برای این داستان زحمت کشیدم!
شرایط پارت بعد: ۲۰ لایک و ۱۰ کامنت
و بگم اگه شرایط تکمیل نشه پارت بعد رو نمیدم!
دیدگاه ها (۱۸)

چییییی نهههههههه

🔴توئیت فعال رسانه‌ای یمنی خطاب به مزدوران سعودی:مزدور عزیز، ...

یکم بفهمید اوسیم کیه و چیکارس و قدرتش چیه

Do I love him, or do I hate him?p:⁷*رفتن داخل* ویو جینا +چیز...

دو جینگولی وینگولی در یک قاب🐇 هیکاری فن سائه ست و تقریبا میت...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۴ *آوا*تا دیدم اون دختره دیوونه ت...

بادشکن p12ساکورا با لگد ۲ تاشون رو مینداخت روی کی دیگه و با...

کپشننننن مهمهه 😈🎀عروسک من😈🔞پارت بیست و نوه تقه ای به در خورد...

پارت چهارم:اشک هات دوباره سرازیر شدهوسوک آروم پرسید:میتونم ب...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.26 (روایت از زبان ا.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط