{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

التماست نمی کنم 

التماست نمی کنم 
هرگز گمان نکن که این واژه را 
در وادی آوازهای من خواهی شنید 
تنها می نویسم بیا 
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر 
نگاه کن 
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است 
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود 
ساعتی پیش 
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم 
حال هم 
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم 
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست 
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی اما 
تورابجان نفسهای نرم کبوتران هره نشین 
بیا و امشب را 
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش 
مگر چه می شود 
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟ 
ها ؟ 
چه می شود ؟ 

از : یغما گلرویی
دیدگاه ها (۳)

التماست نمی کنم هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای...

التماست نمی کنم هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای...

التماست نمی کنمهرگز گمان نکن که این واژه رادر وادی آوازهای م...

التماست نمی کنمهرگز گمان نکن که این واژه رادر وادی آوازهای م...

التماست نمی کنمهرگز گمان نکن که این واژه رادر وادی آوازهای م...

در دایره ی تاریک فنجان فالعکس فانوس ستاره وعطر اطلسی افتاده ...

دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد! نمی دانم...

خوابم می آید اماباید به اندازه ی گریه یی کوتاه هم که شدهبه ت...

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسممی ترسم از صدای این سکو...

شاعر که شدم،نردبانی بلند بر می دارم،پای پنجره ی پرسه های پسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط