مافیای من_قسمت پنجم
وقتی رسیدیم جونگکوک دستش رو از پشت دور کمرم گرفته بود و رفتیم پیششون بلههه خانم جنی و تهیونگ اونجا بودن واییی جنی خیلی بد بود جنی که همش خودشه به جونگکوک نزدیک میکرد تهیونگ هم به من نزدیک میکرد.جوری که جونگکوک منو گرفته بود رفتیم نزدیکشون و با همه حال و احوال کردیم وایی فقط قیافه جنی دیدنی بود.
+نظرت چیه بریم تو جنگل
_آره بریم
بابای کوک:باشه برین ولی برگردین
+باشه بابا ما رفتیم
رفتیم و جونگکوک فقط داشت از زندگیمون صحبت میکرد نمیدونم یعنی جونگکوک به من علاقه داره و میخواد باهام ازدواج کنه نمیدونم چند تا عکس گرفتیم و من گذاشتم تصویرزمینه گوشیم که مثلا جنی یا تهیونگ ببینن وقتی برگشتیم موقع شام شده بود تا میخواستم برم پیش جونگکوک یکدفعه جنی اومد پیشش نشست و من اومدم یه گوشه نشستم که دیدم تهیونگ اومد کنارم واقعا داشتم حالم بد میشد شیطونه میگفت برم موهای جنی رو بکشم(از زبان نویسنده:شیطون غلط کرده با تو😂)دیدم عمه شروع کرد به صحبت کردن...
عمه:وای چقدر جونگکوک به جنی من میاد
+بهتره درباره ی من و ا.ت صحبت کنین
عمه:چرا تو با ا.ت
+ای وای یادم رفته بود بهتون بگم گفتم یه روز همه دور هم جمع شدیم این موضوع رو مطرح کنم...من با ا.ت همو دوست داریم الان ۲ روزی هست باهم هستیم
همه خشکشون زده بود
جنی:عه پس خودمون چی؟
+تو که موضوعت تموم شده چون بهم خیانت کردی
تهیونگ:ا.ت تو چی؟
_موضوع من و تو هم تمومه بخاطر کارات
سکوت همه جارو گرفت
مامان:حالا ول کنین غذا بخورید
همه شروع کردیم به غذا خوردن و دیگه موقع خواب شد
+خب بابا من با ا.ت میریم داخل چادر تا بخوابیم
بابای کوک:جا میشین؟چون کوچیکه چادر
_نگران نباشید خودم رو جا میکنم...اصلا خودم رو تو بغل جونگکوک جا میکنم(خنده)
همه شروع کردن به خندیدن غیر از جنی و تهیونگ رفتیم تو چادر و من جونگکوک رو بغل کردم و باهاش حرف زدم
_جونگکوک
+جانم
_مرسی تو شام اونجوری از من دفاع کردی
+خواهش میکنم خلاصه باید میفهمیدن
_بازم ممنونم
و خوابیدیم
*از زبان جونگکوک*
از خواب بیدار شدم و دیدم هنوز ا.ت خوابه با دیدن صورتش که مثل فرشته بود خیلی حس خوبی داشتم تا داشتم میرفتم بیرون دیدم صدای عمه و بابام میاد...
عمه:جونگکوک به ا.ت نمیخوره ولی به جنی میخوره
بابای کوک:خود جونگکوک باید نظر بده
عمه:خب تو امروز باهاش صحبت کن
بابای کوک:باشه
وای خوداروشکر ا.ت بیدار نبود وگرنه دعوا راه مینداخت تا خواستم برم بیرون دیدم یکی دستم رو گرفت...
برای دیدن قسمت بعد منو فالو داشته باش
🎀💗
+نظرت چیه بریم تو جنگل
_آره بریم
بابای کوک:باشه برین ولی برگردین
+باشه بابا ما رفتیم
رفتیم و جونگکوک فقط داشت از زندگیمون صحبت میکرد نمیدونم یعنی جونگکوک به من علاقه داره و میخواد باهام ازدواج کنه نمیدونم چند تا عکس گرفتیم و من گذاشتم تصویرزمینه گوشیم که مثلا جنی یا تهیونگ ببینن وقتی برگشتیم موقع شام شده بود تا میخواستم برم پیش جونگکوک یکدفعه جنی اومد پیشش نشست و من اومدم یه گوشه نشستم که دیدم تهیونگ اومد کنارم واقعا داشتم حالم بد میشد شیطونه میگفت برم موهای جنی رو بکشم(از زبان نویسنده:شیطون غلط کرده با تو😂)دیدم عمه شروع کرد به صحبت کردن...
عمه:وای چقدر جونگکوک به جنی من میاد
+بهتره درباره ی من و ا.ت صحبت کنین
عمه:چرا تو با ا.ت
+ای وای یادم رفته بود بهتون بگم گفتم یه روز همه دور هم جمع شدیم این موضوع رو مطرح کنم...من با ا.ت همو دوست داریم الان ۲ روزی هست باهم هستیم
همه خشکشون زده بود
جنی:عه پس خودمون چی؟
+تو که موضوعت تموم شده چون بهم خیانت کردی
تهیونگ:ا.ت تو چی؟
_موضوع من و تو هم تمومه بخاطر کارات
سکوت همه جارو گرفت
مامان:حالا ول کنین غذا بخورید
همه شروع کردیم به غذا خوردن و دیگه موقع خواب شد
+خب بابا من با ا.ت میریم داخل چادر تا بخوابیم
بابای کوک:جا میشین؟چون کوچیکه چادر
_نگران نباشید خودم رو جا میکنم...اصلا خودم رو تو بغل جونگکوک جا میکنم(خنده)
همه شروع کردن به خندیدن غیر از جنی و تهیونگ رفتیم تو چادر و من جونگکوک رو بغل کردم و باهاش حرف زدم
_جونگکوک
+جانم
_مرسی تو شام اونجوری از من دفاع کردی
+خواهش میکنم خلاصه باید میفهمیدن
_بازم ممنونم
و خوابیدیم
*از زبان جونگکوک*
از خواب بیدار شدم و دیدم هنوز ا.ت خوابه با دیدن صورتش که مثل فرشته بود خیلی حس خوبی داشتم تا داشتم میرفتم بیرون دیدم صدای عمه و بابام میاد...
عمه:جونگکوک به ا.ت نمیخوره ولی به جنی میخوره
بابای کوک:خود جونگکوک باید نظر بده
عمه:خب تو امروز باهاش صحبت کن
بابای کوک:باشه
وای خوداروشکر ا.ت بیدار نبود وگرنه دعوا راه مینداخت تا خواستم برم بیرون دیدم یکی دستم رو گرفت...
برای دیدن قسمت بعد منو فالو داشته باش
🎀💗
- ۲۰.۳k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط