وقتی...(پارت سوم)

با صدای ناواضحی چشمات رو آروم از هم فاصله دادی
مینهو تو رو رو مبل به صورت دراز کشیده گذاشته بود و داشت با صدای نسبتا آروم ولی نگران اسمت رو صدا میزد
وقتی کم کم هوشیاریت رو به دست آوردی، اتفاق هایی که قبل از بیهوشیت افتاده بود رو به یاد آوردی..
با ترس و با شدت از جات بلند شدی
مینهو سعی کرد آرومت کنه
_هی هی.. آروم باش
دستش رو توی دستش فشرد.. با اینکه نمیخواستی اعتراف کنی ولی تماس دست هاتون باهم حس آرامش بهت میداد
چشمات رو بستی و سعی کردی خودت رو آروم کنی
مینهو دست دیگش رو آروم بالا آورد و شروع کرد به نوازش کردن موهات
بعد از چند ثانیه دستت رو از توی دستش بیرون کشیدی و از جات بلند شدی
+مینهو.. برو
به پایین پاش نگاه کرد.. معلوم بود نمیخواست بره ولی از طرف دیگه میدونست با اتفاقی که افتاد، اگه پیشت میموند ممکن بود بیشتر از این ها هم تو رو بترسونه
پس تسلیم شد و از جاش بلند شد
به سمت در رفت و قبل از اینکه بازش کنه زیر لب باهات خداحافظی ای کرد و از خونه ت خارج شد
با خروجش از خونه، تو دوباره رو مبل نشستی و سرت رو توی دست هات گرفتی
اینکه دستت از توی دست مینهو رد شده بود یا جلو چشم های خودت دستش گلیچ کرده بود قطعا طبیعی نبود
صبح روز بعد، تصمیم گرفتی به خونه مینهو بری تا باهم راجب اتفاقی که دیروز افتاد حرف بزنید
وقتی به خونش رسیدی، سر پات از استرس میلرزید.. دستگیره در پایین رفت و در خونه باز شد..
مینهو یه تیشرت سفید و یه شلوارک مشکی پوشیده بود و یه لیوان قهوه هم دستش بود..
با دیدنت جا خورد..
_عو.. تویی؟
سرتو تکون دادی و از کنار در کنار رفت تا وارد خونه بشی..
به مبل اشاره کرد..
_بشین تا برای توهم یکم قهوه بیارم
مخالفت کردی
+نه لازم نیست.. اومدم باهات حرف بزنم
انگار که انتظار همین جمله رو ازت داشت پس چیزی نگفت و اومد سمتت و دوتاتون کنار هم نشستید..
برای اینکه بحث رو شروع کنی ایده ای نداشتی پس فقط گلوت رو صاف کردی
+اهم.. من.. فک کنم که.. دیروز.. خیلی عجیب بود.. نباید میفرستادمت بیرون.. معذرت میخوام..
نگاهش گرم شد و دستش رو روی زانوت گذاشت..
_هی اشکال نداره.. اون موقع ترسیده بود.. منم واقعا نمیدونم دیروز چه اتفاقی افتاد..
نگاهت رو از زمین به مینهو دادی
+باید بفهمیم.. من باید بفهمم چرا دیروز انقد اتفاق عجیبی افتاد..
_منم میخوام ولی چجوری باید بفهمیم؟
سرت رو بین دستات گرفتی
+نمیدونم.. دیروز بعد از اینکه برگشتی خونه ت بازم اون اتفاق افتاد؟
سکوت کرد..
سرت رو بالا گرفتی
+چیه؟ چرا جواب نمیدی؟
نگاهش رو به دستاش داد..
_اره.. بازم اون اتفاق افتاد
لب هات رو به هم فشردی..
+چطور ممکنه؟
با صدای ارومی گفتی که از جاش بلند شد
+چیه؟
_باید یچیزی رو ببینی
با کنجکاوی بهش نگاه کردی که به سمت اتاقش میرفت..
وارد اتاقش شد و پشت در غیبش زد.. بعد از چند ثانیه از اتاقش بیرون اومد درحالی که یه چیزی دستش بود.. اومد و دوباره کنارت نشست..
یه فلش رو جلو گرفت


#لینو#بنگچان#چانگبین#هیونجین#هان#فلیکس#سونگمین#جونگین#استری_کیدز#سناریو
دیدگاه ها (۱۱)

سناریو سانزو

𓆩 پارت ۶۷ 𓆪 🖤ات با ترس پرسید: — جیمین، من باید از کی بترسم؟ج...

سورا و رین

دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم» ژانر: خانوادگی، احساسی، حم...

درخواستی

وقتی دیر میای خونه(part 1)ساعت یک بامداد بود در کلاب رو پشت...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 21عمارت مینهو ـ ساعت ۸ شبلونا روی م...

🚩وقتی ناصر اسدی سالن رو ترک نکرد، نماینده نتانیاهو اومد براش...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط