زندگی دوباره
زندکی دوباره پارت ۱۵
*از زبون ناروتو
الان داشتم از اون کوفتی رد میشدم و. به خونه برمیگشتم... رفتم داروخونه مسکین و ........ فلان بهمان گرفتم و بر گشتم خونه. سریع رفتم سراغ اوبی..گگسرش. داغ کرده بود تب داشت رفتم رو ی پارچه آب ریختم ولی همون لحظه..کش موم پارت شد.ای. خداااا
دستم رو با حوله خشک کردم و رفتم که با یه کش مو دیگه این کوفتی ها رو ببندم که دیدم...دیگه ندارم تموم شدن....واییییییی
رفتم خریدم و از اوبی مراقبت کردم.
*****به روز درخواستی🌝****
همین جور هی ماموریت چرت چرت داشتیم لعنتی الان سه هفته شده بود....
رفتیم سمت همون چیز...فلان پیری جون.*ساندایمه*
ساندایمه : امروز مامریتتون مراقبت کرد_
منم که در دل گفتم ولش نهایت میافتیم با زابوزا گلی و عشقش پس
من:عه پیری یه مامریت بده خفن باشه اینا خیلی اسونن.
پیری:ببین ناروتو سطح بندی داره شما الان چون تازه شروع کردین تو سطح e...._
من از عمد که حرصش دراد:خب دیروز رامن میسو خوردم پس امروز رامن بیکن می خورم.
پیری و سنسه: ناروتو اصن گوش می کنی؟؟
و یکی محکم کاشی زد تو سرم و سرم رد پایین نگه داشت: متاسفم ساندایمه ساما خودم تربیتش می کنم...
غافل از اینکه اون کاگه بونشین بود و من واقعی در حال عشق و حال در تاب بازی بودم🌝
ولی متاسفانه برای اینکه حرصشون دراد اون کاگه بونشین رو بستم یا همون غیب کردم...اون لحظه فقط قیافه سنسه و پیری و ایروکا سنسه و بقیه🤣
گفتم ولش حودم رو انتقال دادم جلو راه رو و رفتم تو بی صدا انشااله در که باز بود کسی نفهمید و دویدم و خودمو انداختم رو سنسه و با عشوه:سنسه درد داشت می دونی فرار کردن ازش چقدر سخت بود؟؟؟؟
درسته عین سگ دروغ گفتم🌝 ولی دردش تو بدنم اومد واقعا🌝
بقیه که فعک کردن یچی دیگه بود*همون دیگه از اول نبودن* نفسی کشیدن.
منم رو کل سنسه :حالا که اینطوره اصن من قهرم.
و لپامو باد کردم.
نمی دونم یهو حس کردم ینفر داره لبخند می زنه چشمو اروم این ور کردم و دیدم ساسکه داره یه لبخند ریزی می زن_
حاجی به روح عزیز مادر جانم برگاممممم این دیگه رد داده چشه؟؟؟
ولش اصن. یهو یه پیری اومد و همون اقا بود و گفت یه ماموریت و یه جور ما هم قبول شدیم و فلان و بهمان.
***در راه محافظت از اون اقا اسمش. به یاد ندارم****
اقا پیری بهش میگم چون اسمش به یاد ندارم گفت:واو همه تیم ها تا جایی که من می دونم دو پسر و یه دختر اینجا انگار بر عکسه.
ساکورا چسبید به ساسکه: می ترسم ساسکه کون *در ذهن :نکنه ساسکه کون عاشق یه فردی شده من نباشم نه لعنتیی تازه باید از ناروتو هم جداش کنم* منی که منتظر هستم این دو به هم برسن انشالله و من تازه می خواد هیناتا چان رو به شینو برسونم..چون کیبا یکمی هول هستش نه خیلی هوله و دنبال پسراس ولی شایدم وفاداریش بهتر باشه ولی خودم ...ولش بعدا فعک می کن_
یه نینجا حمله کرد و ساسکه جلوش رو گرف و دست بنده زخمی شد. چقد شبیه قبلا.
کاشی سنسه :پس ناروتو به خاطر دست تو بر میگردی_
من:سنسه به جهنم حوصله ندارم برم از اون گربه رو مخ محافظت کن میا اون بچه دماغو عه.
و کونای عزیز جان رو در دست فرو کردم....
سنسه: اگه خون ریزیش بند نیاد میمیری.
من:فدای سرم اصن نه دم درمانش می کنه بجه خوبیه...._
چشمای سنسه از حدقه در اومد:تو گفتی نه دم؟؟؟؟؟؟؟؟ از کجا می دونییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟بچه خوبیههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چیز وایییییی گند زدمممممممم ولی دستم درمان شد ولی منم داد و بیداددد
و اون دو بشر با اون اقا پیری = بی خبر
احساس می کنم توی این ماموریت قرار بد سوتی بدم یا خدا🍙🥴
*****این داستان ادامه دارد*****
این پارت خصوصه این دوست عزیز
@989979_5435
هستش که می خواست بره و در خواست پارت کرده بود....
ما هم دیگه همراهی کردیم ولی این پارت نمی دونم چرا فعک کنم نتم یه لحظه قطع شد اینا ارسال نشده بود منم خوابیده بودم الان دوباره کپی پیس که کرده بودم گزاشتم و اومدم و متاسفم که دیر شد 🥴🍙
حرص نخورید از زندکی و امتحان 🍙🍙🍝🍝 بخورید. برا همه هست🍙🍝
خب کامنت و لایک بزارید. داداشا🍙🌝
*از زبون ناروتو
الان داشتم از اون کوفتی رد میشدم و. به خونه برمیگشتم... رفتم داروخونه مسکین و ........ فلان بهمان گرفتم و بر گشتم خونه. سریع رفتم سراغ اوبی..گگسرش. داغ کرده بود تب داشت رفتم رو ی پارچه آب ریختم ولی همون لحظه..کش موم پارت شد.ای. خداااا
دستم رو با حوله خشک کردم و رفتم که با یه کش مو دیگه این کوفتی ها رو ببندم که دیدم...دیگه ندارم تموم شدن....واییییییی
رفتم خریدم و از اوبی مراقبت کردم.
*****به روز درخواستی🌝****
همین جور هی ماموریت چرت چرت داشتیم لعنتی الان سه هفته شده بود....
رفتیم سمت همون چیز...فلان پیری جون.*ساندایمه*
ساندایمه : امروز مامریتتون مراقبت کرد_
منم که در دل گفتم ولش نهایت میافتیم با زابوزا گلی و عشقش پس
من:عه پیری یه مامریت بده خفن باشه اینا خیلی اسونن.
پیری:ببین ناروتو سطح بندی داره شما الان چون تازه شروع کردین تو سطح e...._
من از عمد که حرصش دراد:خب دیروز رامن میسو خوردم پس امروز رامن بیکن می خورم.
پیری و سنسه: ناروتو اصن گوش می کنی؟؟
و یکی محکم کاشی زد تو سرم و سرم رد پایین نگه داشت: متاسفم ساندایمه ساما خودم تربیتش می کنم...
غافل از اینکه اون کاگه بونشین بود و من واقعی در حال عشق و حال در تاب بازی بودم🌝
ولی متاسفانه برای اینکه حرصشون دراد اون کاگه بونشین رو بستم یا همون غیب کردم...اون لحظه فقط قیافه سنسه و پیری و ایروکا سنسه و بقیه🤣
گفتم ولش حودم رو انتقال دادم جلو راه رو و رفتم تو بی صدا انشااله در که باز بود کسی نفهمید و دویدم و خودمو انداختم رو سنسه و با عشوه:سنسه درد داشت می دونی فرار کردن ازش چقدر سخت بود؟؟؟؟
درسته عین سگ دروغ گفتم🌝 ولی دردش تو بدنم اومد واقعا🌝
بقیه که فعک کردن یچی دیگه بود*همون دیگه از اول نبودن* نفسی کشیدن.
منم رو کل سنسه :حالا که اینطوره اصن من قهرم.
و لپامو باد کردم.
نمی دونم یهو حس کردم ینفر داره لبخند می زنه چشمو اروم این ور کردم و دیدم ساسکه داره یه لبخند ریزی می زن_
حاجی به روح عزیز مادر جانم برگاممممم این دیگه رد داده چشه؟؟؟
ولش اصن. یهو یه پیری اومد و همون اقا بود و گفت یه ماموریت و یه جور ما هم قبول شدیم و فلان و بهمان.
***در راه محافظت از اون اقا اسمش. به یاد ندارم****
اقا پیری بهش میگم چون اسمش به یاد ندارم گفت:واو همه تیم ها تا جایی که من می دونم دو پسر و یه دختر اینجا انگار بر عکسه.
ساکورا چسبید به ساسکه: می ترسم ساسکه کون *در ذهن :نکنه ساسکه کون عاشق یه فردی شده من نباشم نه لعنتیی تازه باید از ناروتو هم جداش کنم* منی که منتظر هستم این دو به هم برسن انشالله و من تازه می خواد هیناتا چان رو به شینو برسونم..چون کیبا یکمی هول هستش نه خیلی هوله و دنبال پسراس ولی شایدم وفاداریش بهتر باشه ولی خودم ...ولش بعدا فعک می کن_
یه نینجا حمله کرد و ساسکه جلوش رو گرف و دست بنده زخمی شد. چقد شبیه قبلا.
کاشی سنسه :پس ناروتو به خاطر دست تو بر میگردی_
من:سنسه به جهنم حوصله ندارم برم از اون گربه رو مخ محافظت کن میا اون بچه دماغو عه.
و کونای عزیز جان رو در دست فرو کردم....
سنسه: اگه خون ریزیش بند نیاد میمیری.
من:فدای سرم اصن نه دم درمانش می کنه بجه خوبیه...._
چشمای سنسه از حدقه در اومد:تو گفتی نه دم؟؟؟؟؟؟؟؟ از کجا می دونییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟بچه خوبیههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چیز وایییییی گند زدمممممممم ولی دستم درمان شد ولی منم داد و بیداددد
و اون دو بشر با اون اقا پیری = بی خبر
احساس می کنم توی این ماموریت قرار بد سوتی بدم یا خدا🍙🥴
*****این داستان ادامه دارد*****
این پارت خصوصه این دوست عزیز
@989979_5435
هستش که می خواست بره و در خواست پارت کرده بود....
ما هم دیگه همراهی کردیم ولی این پارت نمی دونم چرا فعک کنم نتم یه لحظه قطع شد اینا ارسال نشده بود منم خوابیده بودم الان دوباره کپی پیس که کرده بودم گزاشتم و اومدم و متاسفم که دیر شد 🥴🍙
حرص نخورید از زندکی و امتحان 🍙🍙🍝🍝 بخورید. برا همه هست🍙🍝
خب کامنت و لایک بزارید. داداشا🍙🌝
- ۲.۱k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط