.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۱۶۷→
نفس عمیقی کشیدوپربغض گفت:دیانا...حال پانیذ خوب نیست...شیمی درمانیش وشروع کرده...هق هق گریه اش به گوشم خورد...:دیانا نمی دونی چه حالی داشتم وختی بادستای خودم موهای خوشگلش ومی زدم...پانیذ تموم زندگیه منه!!خداداره زندگی من وازم می گیره!!ناراحتی پانیذ روکه می بینم داغون میشم دیانا...دارم ذره ذره جون میدم آبجی کوچولو!!چرا نیستی ببینی داداشت داره میمیره دیانا؟؟کجایی؟؟دیانادارم میمیرم...دیانا من دیگه نمی تونم ادامه بدم...اگه پانیذ چیزیش بشه یه روزم صبرنمی کنم...تیغه ورگ من!!تمومش می کنم این زندگی لعنتی و!!
ودیگه ادامه نداد...صدای نفسای بریده بریده اش توی گوشی می پیچید...
صورتم ازاشک خیس شده بود...به هق هق افتاده بودم.
بین هق هق گریه هام گفتم:رضا چی داری میگی؟؟پانیذ هیچیش نمیشه...قربون اون اشکات برم گریه نکن...مرگ دیانا گریه نکن رضا!!... می دونی که چقددوست دارم!!چجوری دلت میادبگی خودت ومی کُشی؟؟به خداقسم می خورم رضا...دارم به خداقسم می خورم توبری منم دیگه اینجانمی مونم...منم میام پیش تو!!طاقت ندارم یه روزبدون توزندگی کنم!!الانم اگه می بینی این همه مدت بدون تو دووم آوردم،فقط به یه چی دل خوش بودم که سرٍپانگهم داشته...به اینکه توهنوزهستی...به اینکه داری یه جایی دورترازمن نفس میکِشی!!اگه این دلخوشی وهم ازم بگیری دیگه دلیلی واسه زنده موندن ندارم...
صدای هق هق گریه هاش داشت دیوونه ام می کرد...صدای خسته اش توی گوشم پیچید:
- دیانا...حالم بده...حالم خیلی بده!!نمی تونم جلوی مامان وباباو پانیذ گریه کنم...این بغض لعنتی وقورت میدم ولبخندمی زنم ولی تاکی؟؟تاکی می تونم همه چی وتوخودم بریزم ودم نزنم؟؟!من خسته ام دیانا...خسته ام...
- مگه توداداش رضای من نیستی؟؟هان؟؟مگه توهمون رضایی نیستی که همیشه بهم می گفت مشکلات هرچقدم بزرگ باشن خداازشون بزرگتره؟؟حرفای خودت یادت رفته؟؟اگه دوباره بخوای گریه کنی باهات قهرمیشما!!گریه نکن داداشی...گریه نکن قربونت برم...خداهست!!مواظبته...داره نگاهت می کنه...ببینش!!بببین داره هق هق گریه ات ومی شنوه...داره اشکات ومی بینه رضایی!!مردباش...مثل کوه محکم باش...می دونم تحمل کردن این وضعیت سخته ولی تورضایی...توداداشی منی!!توباهمه فرق داری رضا...به خاطر پانیذ دووم بیار...به خاطرمامان...به خاطربابا...به خاطرمنی که انقددوسِت دارم!!هروخ دلت گرفت من هستم...هروخ خواستی پیش یکی دردودل کنی من هستم داداشی!! دیانا که نمرده...هروخ بغض گلوت وگرفت بهم زنگ بزن...من تاتهش پات وایسادم داداشی!!
ودیگه ادامه نداد...صدای نفسای بریده بریده اش توی گوشی می پیچید...
صورتم ازاشک خیس شده بود...به هق هق افتاده بودم.
بین هق هق گریه هام گفتم:رضا چی داری میگی؟؟پانیذ هیچیش نمیشه...قربون اون اشکات برم گریه نکن...مرگ دیانا گریه نکن رضا!!... می دونی که چقددوست دارم!!چجوری دلت میادبگی خودت ومی کُشی؟؟به خداقسم می خورم رضا...دارم به خداقسم می خورم توبری منم دیگه اینجانمی مونم...منم میام پیش تو!!طاقت ندارم یه روزبدون توزندگی کنم!!الانم اگه می بینی این همه مدت بدون تو دووم آوردم،فقط به یه چی دل خوش بودم که سرٍپانگهم داشته...به اینکه توهنوزهستی...به اینکه داری یه جایی دورترازمن نفس میکِشی!!اگه این دلخوشی وهم ازم بگیری دیگه دلیلی واسه زنده موندن ندارم...
صدای هق هق گریه هاش داشت دیوونه ام می کرد...صدای خسته اش توی گوشم پیچید:
- دیانا...حالم بده...حالم خیلی بده!!نمی تونم جلوی مامان وباباو پانیذ گریه کنم...این بغض لعنتی وقورت میدم ولبخندمی زنم ولی تاکی؟؟تاکی می تونم همه چی وتوخودم بریزم ودم نزنم؟؟!من خسته ام دیانا...خسته ام...
- مگه توداداش رضای من نیستی؟؟هان؟؟مگه توهمون رضایی نیستی که همیشه بهم می گفت مشکلات هرچقدم بزرگ باشن خداازشون بزرگتره؟؟حرفای خودت یادت رفته؟؟اگه دوباره بخوای گریه کنی باهات قهرمیشما!!گریه نکن داداشی...گریه نکن قربونت برم...خداهست!!مواظبته...داره نگاهت می کنه...ببینش!!بببین داره هق هق گریه ات ومی شنوه...داره اشکات ومی بینه رضایی!!مردباش...مثل کوه محکم باش...می دونم تحمل کردن این وضعیت سخته ولی تورضایی...توداداشی منی!!توباهمه فرق داری رضا...به خاطر پانیذ دووم بیار...به خاطرمامان...به خاطربابا...به خاطرمنی که انقددوسِت دارم!!هروخ دلت گرفت من هستم...هروخ خواستی پیش یکی دردودل کنی من هستم داداشی!! دیانا که نمرده...هروخ بغض گلوت وگرفت بهم زنگ بزن...من تاتهش پات وایسادم داداشی!!
- ۵۰.۳k
- ۰۷ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط