پارت چهارم: نقابِ دوست
پارت چهارم: نقابِ دوست
کلاس هنوز پر از همهمه بود که برادرهام با وقارِ همیشگی وارد شدن. تا چشمشون به لیان افتاد، لبخند زدن و رفتن سمتش. دیدنِ این صحنه برام مثلِ سم بود. برادرهام نشستن سرِ جاهاشون و من موندم و لیان. کلاس شروع شد، اما صدایِ استاد برام گنگ بود. لیان دستش رو گذاشت روی رون پام. اون گرما، گرمایِ یه آدمِ عاشق نبود؛ گرمایِ یه شکارچی بود که داره طعمهاش رو لمس میکنه. لرزیدم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه، زمزمه کردم:
میا: «لیان، توروخدا دستت رو بردار. همه دارن نگاه میکنن، اگه داداشام بفهمن چیکار میکنن؟ توروخدا…»
لیان: «جونم میا… چرا انقدر میترسی؟ مگه دوست ندارم؟ مگه عزیزم نیستی؟ بذار همینجا بمونه، حسش کن. مگه نگفتم مالِ منی؟»
میا: «نمیتونم… واقعاً نمیتونم تمرکز کنم، قلبم داره میاد تو دهنم. توروخدا، همین الان برش دار، داری دیوونهام میکنی.»
لیان: «باشه… باشه، آروم باش. برداشتمش، فقط چون تو گفتی.»ساعتِ لعنتی بالاخره تموم شد. زنگ خورد. با دستپاچگی وسایلم رو جمع کردم که فرار کنم، اما لیان دستم رو گرفت. به سوآ نگاه کردم و با چشمهام التماسش کردم بره. سوآ با نگرانی رفت و حالا من بودم و اون.
میا: «لیان، التماست میکنم دستم رو ول کن! من دیگه نمیخوام این بازیِ مسخره رو ادامه بدم، خسته شدم!»
لیان: «بازی؟ کی گفته این بازیه، میا؟ ما داریم با هم وقت میگذرونیم، مگه نه؟»
میا: «من از این وضع متنفرم! از اینکه انقدر بهم نزدیکی، از اینکه فکر میکنی صاحبِ منی متنفرم! بذار برم، توروخدا!»
لیان: «چرا انقدر مقاومت میکنی عزیزم؟ عادت میکنی… دیر یا زود همهچیز میشه همونی که من میخوام.»
اشکهام سرازیر شد و هقهقم بلند شد، اما اون با همون خونسردیِ ترسناکش بغلم کرد. انگار داشت از لرزشِ شونههام لذت میبرد. یادِ روزایی افتادم که عاشقش بودم، روزایی که فکر میکردم اون تکیهگاهمه، اما اون فقط یه بیمارِ سادیسمی بود که از زجر کشیدنِ من، تغذیه میکرد.
میا: «حالا راضی شدی؟ بذار برم، توروخدا…»لیان: «نه، هنوز نه. تازه داشت خوش میگذشت.»
میا: «لیان، بفهم! من باید برم خونه. اگه دیر برسم، بابام عصبی میشه و همه چی خراب میشه، توروخدا بذار برم!»
لیان: «باشه، برو… ولی فکر نکن تموم شده. فردا که بیای، دیگه راهِ فراری نیست. خودت هم خوب میدونی.»
با اون لبخندِ شیطانیاش بالاخره رهام کرد. انگار از تویِ یه قفسِ واقعی بیرون اومدم. دویدم سمتِ حیاط. هوایِ پاییزی خورد به صورتم. اون منظرهیِ پاییزی با برگهایِ رنگارنگش، تنها چیزی بود که داشت به من آرامش میداد. تا اینکه اون دختربچه رو دیدم که گوشهیِ حیاط تنها نشسته بود و گریه میکرد. دلم کباب شد، انگار اون بچه هم مثلِ من تنها بود.
میا: «عزیزم، کوچولو؟ چی شده؟ چرا تنها نشستی و داری گریه میکنی؟»
دختر کوچولو: «مامانم… مامانم نیست… گم شدم…»
میا: «آخی… عزیزم، مامانت رو گم کردی؟ نترس، من اینجام.»
دختر کوچولو: «هقهق… آره… مامانمو میخوام…»
میا: «اشکال نداره، ببین… من میا هستم. پس بیا با هم پیداش کنیم، چطوره؟ قول میدم تا وقتی مامانتو پیدا نکنیم،ولت نکنم.»
دختر کوچولو: «واقعاً… واقعاً کمکم میکنی؟»
میا: «بله که کمکت میکنم، مگه میشه تنهات بذارم؟»
دختر کوچولو: «مرسی… خیلی مهربونی.»
میا: «خواهش میکنم کوچولو… نگران نباش، الان پیداش میکنیم.»
[پایان پارت چهارم]
کلاس هنوز پر از همهمه بود که برادرهام با وقارِ همیشگی وارد شدن. تا چشمشون به لیان افتاد، لبخند زدن و رفتن سمتش. دیدنِ این صحنه برام مثلِ سم بود. برادرهام نشستن سرِ جاهاشون و من موندم و لیان. کلاس شروع شد، اما صدایِ استاد برام گنگ بود. لیان دستش رو گذاشت روی رون پام. اون گرما، گرمایِ یه آدمِ عاشق نبود؛ گرمایِ یه شکارچی بود که داره طعمهاش رو لمس میکنه. لرزیدم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه، زمزمه کردم:
میا: «لیان، توروخدا دستت رو بردار. همه دارن نگاه میکنن، اگه داداشام بفهمن چیکار میکنن؟ توروخدا…»
لیان: «جونم میا… چرا انقدر میترسی؟ مگه دوست ندارم؟ مگه عزیزم نیستی؟ بذار همینجا بمونه، حسش کن. مگه نگفتم مالِ منی؟»
میا: «نمیتونم… واقعاً نمیتونم تمرکز کنم، قلبم داره میاد تو دهنم. توروخدا، همین الان برش دار، داری دیوونهام میکنی.»
لیان: «باشه… باشه، آروم باش. برداشتمش، فقط چون تو گفتی.»ساعتِ لعنتی بالاخره تموم شد. زنگ خورد. با دستپاچگی وسایلم رو جمع کردم که فرار کنم، اما لیان دستم رو گرفت. به سوآ نگاه کردم و با چشمهام التماسش کردم بره. سوآ با نگرانی رفت و حالا من بودم و اون.
میا: «لیان، التماست میکنم دستم رو ول کن! من دیگه نمیخوام این بازیِ مسخره رو ادامه بدم، خسته شدم!»
لیان: «بازی؟ کی گفته این بازیه، میا؟ ما داریم با هم وقت میگذرونیم، مگه نه؟»
میا: «من از این وضع متنفرم! از اینکه انقدر بهم نزدیکی، از اینکه فکر میکنی صاحبِ منی متنفرم! بذار برم، توروخدا!»
لیان: «چرا انقدر مقاومت میکنی عزیزم؟ عادت میکنی… دیر یا زود همهچیز میشه همونی که من میخوام.»
اشکهام سرازیر شد و هقهقم بلند شد، اما اون با همون خونسردیِ ترسناکش بغلم کرد. انگار داشت از لرزشِ شونههام لذت میبرد. یادِ روزایی افتادم که عاشقش بودم، روزایی که فکر میکردم اون تکیهگاهمه، اما اون فقط یه بیمارِ سادیسمی بود که از زجر کشیدنِ من، تغذیه میکرد.
میا: «حالا راضی شدی؟ بذار برم، توروخدا…»لیان: «نه، هنوز نه. تازه داشت خوش میگذشت.»
میا: «لیان، بفهم! من باید برم خونه. اگه دیر برسم، بابام عصبی میشه و همه چی خراب میشه، توروخدا بذار برم!»
لیان: «باشه، برو… ولی فکر نکن تموم شده. فردا که بیای، دیگه راهِ فراری نیست. خودت هم خوب میدونی.»
با اون لبخندِ شیطانیاش بالاخره رهام کرد. انگار از تویِ یه قفسِ واقعی بیرون اومدم. دویدم سمتِ حیاط. هوایِ پاییزی خورد به صورتم. اون منظرهیِ پاییزی با برگهایِ رنگارنگش، تنها چیزی بود که داشت به من آرامش میداد. تا اینکه اون دختربچه رو دیدم که گوشهیِ حیاط تنها نشسته بود و گریه میکرد. دلم کباب شد، انگار اون بچه هم مثلِ من تنها بود.
میا: «عزیزم، کوچولو؟ چی شده؟ چرا تنها نشستی و داری گریه میکنی؟»
دختر کوچولو: «مامانم… مامانم نیست… گم شدم…»
میا: «آخی… عزیزم، مامانت رو گم کردی؟ نترس، من اینجام.»
دختر کوچولو: «هقهق… آره… مامانمو میخوام…»
میا: «اشکال نداره، ببین… من میا هستم. پس بیا با هم پیداش کنیم، چطوره؟ قول میدم تا وقتی مامانتو پیدا نکنیم،ولت نکنم.»
دختر کوچولو: «واقعاً… واقعاً کمکم میکنی؟»
میا: «بله که کمکت میکنم، مگه میشه تنهات بذارم؟»
دختر کوچولو: «مرسی… خیلی مهربونی.»
میا: «خواهش میکنم کوچولو… نگران نباش، الان پیداش میکنیم.»
[پایان پارت چهارم]
- ۱۰۴
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط