برادر ناتنی

[Step brother]

پارت ۱۳


جیمین (با صدایی که به زور شنیده می‌شد گفت): ا.ت... من... من دیگه نمی‌تونم اینطوری به چشمات نگاه کنم. هر بار که می‌خوام بهت بگم دوستت دارم، یه صدایی توی سرم می‌پیچه که می‌گه... شاید ما نباید اینطوری باشیم.

(ا.ت لرزید. نگاش رو به چشم‌های خیس جیمین دوخت. احساس کرد زمین زیر پاش داره فرو میریزه.)

جیمین (سرش رو کمی بالا آورد، چشم‌هاش پر از اشک و درماندگی بود): پدرم... اون فقط یه پدرِ سخت‌گیر نیست. اون یه مردِ زخمیه که داره از یه رازِ قدیمی می‌ترسه. اون شک داره... اون شک داره که شاید ما، واقعاً... خواهر و برادر باشیم. اونا می‌خوان ما رو از هم جدا کنن، نه چون از عشقِ ما می‌ترسن، بلکه چون از حقیقتی می‌ترسن که شاید وجود داشته باشه.

(جیمین دستِ ا.ت رو به لب‌هاش نزدیک کرد و با لرزش بوسید. نگاهش به شدت شکننده بود، انگار هر لحظه ممکنه بشکنه و تکه‌هایش توی دلِ ا.ت فرو بره.)

جیمین (با نجوا): اگه اینطور باشه... اگه واقعاً اون چیزی باشه که اون می‌گه... اونوقت من چی؟ من چطور باید با این حقیقت زندگی کنم که می‌تونم دوستت داشته باشم، اما نمی‌تونم داشته باشمت؟ ا.ت، من از این شک... از این حقیقتِ احتمالی، وحشت دارم. من فقط می‌خوام بدونم... آیا ما واقعاً...؟

(سکوتِ سنگینی بینشون حاکم شد. تنها چیزی که شنیده می‌شد، صدایِ تپشِ قلب‌هایِ مضطربِ اون‌ها بود که توی فضایِ سردِ پارکینگ طنین‌انداز شده بود.)

......................

(ا.ت دست‌های یخ‌زده‌ی جیمین رو محکم‌تر بین دست‌های خودش گرفت. توی چشم‌های جیمین نگاه کرد و سعی کرد تمامِ آرامشی که داشت رو به اون منتقل کنه. اون دیگه نمی‌خواست شاهدِ شکستنِ جیمین باشه.)

ا.ت (با صدایی که دیگه نمی‌لرزید، محکم و قاطع): جیمین... به من نگاه کن. ما داریم برای چیزی عذاب می‌کشیم که حتی مطمئن نیستیم واقعی باشه. این سکوت و این ترس... این‌ها دارن ما رو می‌کشن، نه اون حقیقتِ احتمالی.

(جیمین سرش رو بلند کرد. نگاهش هنوز همون‌قدر شکننده بود، ولی وقتی دستِ گرمِ ا.ت رو روی پوستش حس کرد، انگار کمی جون گرفت.)

ا.ت (ادامه داد): اگه این چیزیه که اونا رو ترسونده، پس ما باید این ترس رو از بین ببریم. ما دیگه بچه نیستیم جیمین. اگه واقعاً شک دارن، چرا به ما نگفتن؟ چرا گذاشتن ما اینطوری زجر بکشیم؟ ما باید بریم خونه... همین امشب.

جیمین (با صدای خسته اما کمی امیدوار): اگه بپرسیم و جوابِ چیزی که می‌ترسیم رو بشنویم چی؟ اگه... اگه همون چیزی باشه که پدرم می‌گه؟

ا.ت (با لبخندی تلخ، پیشانی‌اش رو به پیشانیِ جیمین تکیه داد): حداقلش اینه که دیگه لازم نیست حدس بزنیم. این «شاید»ها از حقیقتِ قطعی ترسناک‌ترن. ما با هم میریم. من و تو. ازشون می‌پرسیم. تست می‌دیم. هر چی که باشه، ما با هم باهاش روبه‌رو می‌شیم. باشه؟"

(جیمین چند لحظه سکوت کرد. توی چشم‌های ا.ت خیره شد، انگار داشت دنبالِ راهِ برگشتی می‌گشت، اما دید که هیچ راهی جز روبرو شدن با حقیقت باقی نمونده. لبخندِ کمرنگی زد که بیشتر شبیه به یه آهِ بلند بود.)

جیمین: حق با توئه... من بدونِ تو حتی نمی‌تونم نفس بکشم، چه برسه به اینکه با این فکرِ لعنتی زندگی کنم. باشه، ا.ت. میریم خونه. با هم بهشون می‌گیم که دیگه بازیِ پنهان‌کاری تموم شده.

(جیمین دستِ ا.ت رو گرفت و به سمتِ ماشین هدایت کرد. هوا توی پارکینگ خیلی سرد بود، اما گرمایِ دستِ همدیگه بهشون شجاعت می‌داد.)


ادامه دارد......

~•~•~

(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
دیدگاه ها (۴)

dark life = 40

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.«رسیدی؟»پیام ساده‌ای بو...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

فاصله یک لبخند تا جنون

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

ریاکشن پارت ۲

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط