داستان
بعد از فیلم ترسناک، هینا پیشنهاد داد یه فیلم غمگین ببینن.
هینا: این یکی خیلی قشنگه! آخرش همه گریه میکنن!
نابی: اگه فیلم خوبی باشه، شاید یه قطره اشک ریختم.
مایکی: من شرط میبندم تا آخرش گریه نمیکنی.
نابی: اگه گریه کردم، یه هفته برام خوراکی میخری.
مایکی: قبوله! ولی اگه گریه نکردی، باید اعتراف کنی که من از تو باهوشترم.
نابی: پس پولت رو آماده کن، چون قراره فقیر بشی! 😌
فیلم شروع شد.
داستان دربارهی پسری بود که مجبور میشد از دوست صمیمیاش خداحافظی کنه.
هینا از همون دقیقهی بیستم داشت گریه میکرد.
هینا: وااای! چرا اینقدر غمگینه؟! 😭😭
تاکهمیچی دستمال کاغذی بهش داد.
تاکهمیچی: گریه نکن... خواهش میکنم...
هینا: نمیتونم! 😭
تاکهمیچی: باشه، باشه... اشکالی نداره...
بعد آروم دستش رو روی شونهی هینا گذاشت.
هینا توی دلش: «این پسر چرا انقدر خوبه؟! من دیگه تموم شدم!» 💗
اون طرف، اما هم داشت اشک میریخت.
اما: دراکن، چرا آدمها باید از هم جدا بشن؟! 😭
دراکن: نمیدونم، اما... بیا، دستمال.
اما: تو هیچوقت منو تنها نمیذاری، نه؟ 🥺
دراکن چند لحظه مکث کرد.
دراکن: نه. تا وقتی خودت نخوای، کنارت میمونم.
اما دوباره زد زیر گریه و بهش تکیه داد.
ولی وسط تمام این صحنههای احساسی...
نابی: 😐🍿
مایکی: 😐🍗
نابی داشت با دقت به صفحه نگاه میکرد.
مایکی هم داشت آخرین تکههای مرغ سوخاری رو میخورد.
هینا: ببخشید، شما دوتا واقعاً انسانین؟!
نابی: آره. چرا؟
هینا: این فیلم داره همهمونو نابود میکنه، شما چرا مثل هیئت داوران نشستین؟! 😭
مایکی: خب، پسره میتونست بهجای اینکه سه ساعت غصه بخوره، با دوستش حرف بزنه.
نابی: دقیقاً! منم همینو میگم!
مایکی: بالاخره یه حرف درست زدی.
نابی: گمشو!
مایکی: خودت گمشو!
هینا دستش رو بالا برد.
هینا: من رسماً از این دوتا ناامید شدم! 💀
دراکن به مایکی نگاه کرد.
دراکن: حداقل یه بار سعی کن باهاش مهربون باشی.
مایکی بدون اینکه نگاهش کنه، آخرین تکهی مرغ رو به طرف نابی گرفت.
مایکی: بگیر. قیافهت شبیه آدمهای گرسنهست.
نابی به مرغ نگاه کرد.
بعد به مایکی.
نابی: من گرسنه نیستم، احمق!
مایکی: پس نخور.
نابی مرغ رو از دستش قاپید.
نابی: حالا که اینقدر اصرار میکنی، میخورم! 😌
مایکی لبخند خیلی کوچیکی زد.
دراکن متوجه شد، ولی چیزی نگفت.
فقط توی دلش گفت: «اوه، بدبخت شدیم.»
ادامه داره
هینا: این یکی خیلی قشنگه! آخرش همه گریه میکنن!
نابی: اگه فیلم خوبی باشه، شاید یه قطره اشک ریختم.
مایکی: من شرط میبندم تا آخرش گریه نمیکنی.
نابی: اگه گریه کردم، یه هفته برام خوراکی میخری.
مایکی: قبوله! ولی اگه گریه نکردی، باید اعتراف کنی که من از تو باهوشترم.
نابی: پس پولت رو آماده کن، چون قراره فقیر بشی! 😌
فیلم شروع شد.
داستان دربارهی پسری بود که مجبور میشد از دوست صمیمیاش خداحافظی کنه.
هینا از همون دقیقهی بیستم داشت گریه میکرد.
هینا: وااای! چرا اینقدر غمگینه؟! 😭😭
تاکهمیچی دستمال کاغذی بهش داد.
تاکهمیچی: گریه نکن... خواهش میکنم...
هینا: نمیتونم! 😭
تاکهمیچی: باشه، باشه... اشکالی نداره...
بعد آروم دستش رو روی شونهی هینا گذاشت.
هینا توی دلش: «این پسر چرا انقدر خوبه؟! من دیگه تموم شدم!» 💗
اون طرف، اما هم داشت اشک میریخت.
اما: دراکن، چرا آدمها باید از هم جدا بشن؟! 😭
دراکن: نمیدونم، اما... بیا، دستمال.
اما: تو هیچوقت منو تنها نمیذاری، نه؟ 🥺
دراکن چند لحظه مکث کرد.
دراکن: نه. تا وقتی خودت نخوای، کنارت میمونم.
اما دوباره زد زیر گریه و بهش تکیه داد.
ولی وسط تمام این صحنههای احساسی...
نابی: 😐🍿
مایکی: 😐🍗
نابی داشت با دقت به صفحه نگاه میکرد.
مایکی هم داشت آخرین تکههای مرغ سوخاری رو میخورد.
هینا: ببخشید، شما دوتا واقعاً انسانین؟!
نابی: آره. چرا؟
هینا: این فیلم داره همهمونو نابود میکنه، شما چرا مثل هیئت داوران نشستین؟! 😭
مایکی: خب، پسره میتونست بهجای اینکه سه ساعت غصه بخوره، با دوستش حرف بزنه.
نابی: دقیقاً! منم همینو میگم!
مایکی: بالاخره یه حرف درست زدی.
نابی: گمشو!
مایکی: خودت گمشو!
هینا دستش رو بالا برد.
هینا: من رسماً از این دوتا ناامید شدم! 💀
دراکن به مایکی نگاه کرد.
دراکن: حداقل یه بار سعی کن باهاش مهربون باشی.
مایکی بدون اینکه نگاهش کنه، آخرین تکهی مرغ رو به طرف نابی گرفت.
مایکی: بگیر. قیافهت شبیه آدمهای گرسنهست.
نابی به مرغ نگاه کرد.
بعد به مایکی.
نابی: من گرسنه نیستم، احمق!
مایکی: پس نخور.
نابی مرغ رو از دستش قاپید.
نابی: حالا که اینقدر اصرار میکنی، میخورم! 😌
مایکی لبخند خیلی کوچیکی زد.
دراکن متوجه شد، ولی چیزی نگفت.
فقط توی دلش گفت: «اوه، بدبخت شدیم.»
ادامه داره
- ۱۲۲
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط