یه وقتایی هم هست که اینقدر فکر کردی، اینقدر تو فکرت جنگید

یه وقتایی هم هست که اینقدر فکر کردی، اینقدر تو فکرت جنگیدی،اینقدر رفتی و برگشتی،اینقدر دو دوتا چهارتا کردی، اینقدر حدس زدی، پیش‌بینی کردی،اینقدر کم آوردی و اینقدر تو فکرت مُردی و زنده شدی...که اخرش گفتی ولش کن،بالاخره یه چیزی میشه دیگه،یا میشه یا نمیشه، یا میاد یا نمیاد،یا خوب میشه یا بد...
این همه فکر نداره، این همه حال خراب کردن نداره، اینهمه بدقلقی و ناراحتی نداره
از یه جایی به بعد هممون یهو میزنیم زیر همه چیز میگیم ولش کن دیگه خسته شدم یا میشه یا نمیشه،
بعضی وقتام باید رهاش کرد،این فکر لعنتیو میگم، به حال خودش رها کرد، مهم نباشه،چی میشه! بالاخره یا میشه یا نمیشه...

-
دیدگاه ها (۴)

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

نوشتنتا حالا فکر کردی یه تکه کاغذ کادو که معمولاً آخرش راهی ...

سناریو بونتن پارت۸

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

____[The Forbidden Crossing]____

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.ر...

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.29 (روایت از زبان ا.ت...

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

من اینو با تمام وجودم حس کردم زمانی که نصفه شب دکتر فاطمه او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط