سرنوشت
سرنوشت
(ویو رایا)
چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.
روی تخت نشسته بودم و هر چند دقیقه یه بار به ساعت نگاه میکردم.
نمیدونستم چرا اینقدر نگران شده بودم.
بالاخره صدای باز شدن در خونه اومد.
از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
شوگا وارد خونه شد.
رایا: شوگا!
شوگا با تعجب نگام کرد.
شوگا: بیداری بیبی گرل؟
رایا: چرا اینقدر دیر کردی؟
شوگا: یه کم کار طول کشید.
رایا: اتفاقی برات نیفتاده؟
شوگا لبخند زد.
شوگا: نه عشقم، من خوبم.
نفس راحتی کشیدم.
شوگا چند قدم نزدیک شد.
شوگا: تو منتظرم بودی؟
رایا: ن... نه! فقط خوابم نمیبرد.
شوگا: آهان... پس من اشتباه فکر کردم.
رایا: چی فکر کردی؟
شوگا: اینکه دلت برام تنگ شده.
با خجالت نگاش کردم.
رایا: شاید...
شوگا برای چند ثانیه ساکت موند.
شوگا: این «شاید» رو دوست داشتم.
گیللیلیلیلییلیلیلیلیلی
بچه ها امشب انس فیک رو تموم میکنممممم مننننننننن عررررر
(ویو رایا)
چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.
روی تخت نشسته بودم و هر چند دقیقه یه بار به ساعت نگاه میکردم.
نمیدونستم چرا اینقدر نگران شده بودم.
بالاخره صدای باز شدن در خونه اومد.
از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
شوگا وارد خونه شد.
رایا: شوگا!
شوگا با تعجب نگام کرد.
شوگا: بیداری بیبی گرل؟
رایا: چرا اینقدر دیر کردی؟
شوگا: یه کم کار طول کشید.
رایا: اتفاقی برات نیفتاده؟
شوگا لبخند زد.
شوگا: نه عشقم، من خوبم.
نفس راحتی کشیدم.
شوگا چند قدم نزدیک شد.
شوگا: تو منتظرم بودی؟
رایا: ن... نه! فقط خوابم نمیبرد.
شوگا: آهان... پس من اشتباه فکر کردم.
رایا: چی فکر کردی؟
شوگا: اینکه دلت برام تنگ شده.
با خجالت نگاش کردم.
رایا: شاید...
شوگا برای چند ثانیه ساکت موند.
شوگا: این «شاید» رو دوست داشتم.
گیللیلیلیلییلیلیلیلیلی
بچه ها امشب انس فیک رو تموم میکنممممم مننننننننن عررررر
- ۱۰۸
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط