{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من اینو با تمام وجودم حس کردم زمانی که نصفه شب دکتر فاطمه

من اینو با تمام وجودم حس کردم زمانی که نصفه شب دکتر فاطمه اومد کنار تختش پیشم و بهم گفت از نظر علمی هیچ دلیلی وجود نداره که این بچه از صبح هنوز زندست همون صبح باید تموم می کرد نه نبض درستی داره نه فشار درستی داره نه تنفس نرمالی.. تنها دلیلش وابستگی بین تو و فاطمه س .. رهاش کن که بره و بیش ازین زجر نکشه ...
نزدیک اذان صبح بود وضو گرفتم نماز استغاثه خوندم و از خدا کمک خواستم اومدم کنارش دستشو گرفتم سوره مبارکه یس رو براش خوندم و بهش گفتم عزیزدلم اگه باید بری برو ، اشکال نداره اگه دو تا عاشق از هم دور باشن من میدونم چقد دوستم داری و میتونم رفتنو تحمل کنم ... بماند دیگه چی گفتم ...
بیهوش بود ولی کاملا حرفامو متوجه شد پلکاشو چندین بار بهم فشرد
اذان رو که گفتن رفتم برای نماز صبح
وقتی برگشتم بدن بی جانشو دادن بغلم
من همونطور که بهش قول داده بودم بیقراری نکردم فقط نوازشش کردم و باهاش حرف زدم و خداحافظی کردم و گفتم بهشت مبارکت🤍
رهاش کردم ولی دیگه این دل ، دل نمیشه...

ببخشید اگه ناراحت کننده بود دعا میکنم هیچوقت مجبور نشین کسی که دوستش دارینو رها کنین💔
دیدگاه ها (۰)

با این همه زخم، ما زنده‌ایم به امید؛ و امید، نام مبارک توست ...

انگار یک دریا در دلم هست که آرام نمیگیرد💔از نظر روحی نیاز دا...

#استوری_دلی

ادامه پارت 194و دو طرف صورتش رو گرفتم و لباش رو بوسیدم. با ل...

my love part 117

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط