سناریو

سناریو

وقتی که باردار میشی و بهشون میگی پارت دو


هان: تو بالکن ایستاده و داره دعا میکنه
ات: هی هان چیکار میکنی
هان : دارم دعا میکنم
ات: چی
هان: دعا میکنم که خدا بهمون یه بچه بده
میخندی و بهش میگی ببین این غنچه را ( توی بالکنتون گل داشتید) این غنچه تازه ساخته شده و بعد ها قراره گل بشه و بعد اون گل خودش غنچه بسازه
هان: اوهوم... داستان قشنگیه
ات: اره دقیقا مثل داستان بچمون
هان: چی گفتی
ات : هیچی بابا گفتم صبر کن وقتی که غنچه ی توی دلم بزرگ شد چشمام را به دنیا باز میکنه و میبینه چه بابای خوبی داره ( با یه چشمک)
هان: واو واقعا تو فوق العاده ای . تبریک میگم مامان شدی عزیزم
ات: منم تبریک میگم بابا شدی


فلیکس : داره برات اهنگ میخونه تو هم با لحن اهنگ اوج گرفته و ارامش داشتی اهنگ تموم شد
ات: واو خیلی خوبه فلیکس
فلیکس: عزیزم ممنون ولی به خوبیه تو نمیرسه
ات: به نظرت بچمون میدونه چه بابای هنرمندی داره
فلیکس: قطعا ( با فیس از خود راضی)
تو داشتی چند دقیقه ای بهش نگاه میکردی بعد از چند دقیقه تازه فهمید چی گفتی
فلیکس: ص...ص..صبر..کن ...ببینم...الان ..تو ....بارداری
سرت را به نشانه تایید تکون دادی
از ذوق پایین و بالا میپرید
فلیکس: هی ...هی... ات بیا بریم برای بچمون وسیله بخریم
خندت گرفت و گفتی که الان زوده بعد از کلی حرف زدن راضیش کردی که الان زوده و باید صبر کنه


سونگمین : داره توی گوشیش تاب میخوره و تو هم داری توی اشپز خانه غذا درست میکنی برای شب داری با خودت کلنجار میری که الان بهش بگی یا نه خواستی صداش بزنی که یهو خودش صدات زد
سونگمین: هی ات بیا این را ببین
دستت را خشک کردی و با پیشبندت رفتی دیدی داره یه فیلم بچه را میبینه که یه عالمه لپ داره تو نشستی رو زانو هات و دستت را گرفتی روی دهنت
سونگمین : دلم یه بچه مثل این میخوای ..هی..ات خوبی( نگران وقتی نگاهت کرد)
سرت را بلند کردی
ات: سونگمینا من سعی میکنم برات بچه بیارم ولی قول نمیدم انقدر لپ داشته باشه
سونگمین: هی بابا مگه دست توعه که قول میدی یا نه بعدم حالا تا اون موقع که بچه دار میشی
ات: الان اون موقع است
سونگمین: چی...چی...چی.....
ات: الان اون زمانیه که من بچه دارم
سونگمین سریع بغلت کرد و سروع کرد به گریه کردن ولی هنوز باورش نمیشد


ای ان: داشتید توی خیابون قدم میزدید که یهو افتادی روی زمین و دلت خیلی درد گرفت
ات: یا ..یانگ جونگین تقسیر توعه
بچه هنگ کرده بود ..
ای ان: چی.‌... دلت را میگی...میخوای بری بیمارستان
ات: رفتم
ای ان: رفتی چی گفت
ات: جناب عالی خودت بچه هستی تازه برای من هم بچه گذاشتی
ای ان: هی من بچه نیستم ...من بابا شدم( با تعجب)
وسط بیاده رو جیغ زد ارههههه بابا شدم داشتی میخندیدی که تونستی خوشحالش کنی که یکی از کنارتون داشت رد میشد و میگم اخه این خودش بچه اس جفتتون به هم نگاه کردید و خندیدید و تو گفتی از امروز دیگه من دو تا بچه دارم


پایان درخواست یکی از عزیزان بود 😍🥰
دیدگاه ها (۲)

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

#هان #چند پارتی وقتی میخواد بره سربازی ....ویو هان :داشتی از...

پیام دادی که همه چی بینمون مثل قبل شه...

پارت 47 رمان عشق مدرسه ای ویو دم در خونه ی ات و فلیکس : ات: ...

intertwined fate of two enemies-part 18

My dady پارت⑥«ویو ات» سانا: خب ات داداشم داره میاد دنبالمونا...

خون و عشق 💘 پارت یازدهمهان هنوز کف خیابون نشسته بودآمبولانس ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

به زیباییه مشکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط