×قسمت دهم×پارت یک
×قسمت دهم×پارت یک
فرشته میخندید و میدوید و از من دور میشد
گاهی برمیگشت و با شیطنت واسم زبون در میورد
منم دنبالشمیکردم ومیخندیدم
انگار زمانایست کرده بود
چقد شاد بودم
خوشبخت بودم
چقد اینواژه شیرینه
چقدر به من نزدیکه
چقدر واسماشتاست
خوشبختی
من
فرشته
حالا میتونم باقاطعیت بگم من خوشبختم
حتی اگهبابا بزرگنبود
حتی اگه هنوز پول نداشتم
ماشین نداشتم
حتی اگه هنوز همه چیزمثل قبل بود هممن خوشبخت بودم
چون وجود فرشته این خوشبختیو بهم هدیه کرد بود
وجود یه فرشته کوچولو که زندگیمو زیر و رو کرد
فرشته خسته شد ودستشو به یه ستون تکیه داد
سره جاش ایستاد و نفس نفس زد
منم خسته ونفس نفس زنونشبیهتام وجری گرفتش تو بغلم و گفتم:گرفتمت
باختی خانوم خانوما
-باشع بابا
تسلیم
از من پرروتر و کنه تر و سمج تر تویی به خدا
_همینه که هس
امادگی اعلام کن ببینم
_امادگی چیو!؟
_امادگیامداد رسانیبه ایمان
_ینی چی!؟
_خنگ خودمی دیوونه
نمیخواد
بدون امادگی بهتره
_ایمان بکو چیکار میخوای بکنی
شایدمنم اگه بدونم بتونم کمکت کنم
یکم فکر کردم
خخخ
چهسوتی داده بود
لبخند محسوسی زدم و خبیثبهش نگاه کردم
بهش نزدیک شدم ووسوسه انگیزگفتم:اره خب
خودت کمک کنی که خیلی بیشتر حال میده
چشماشو ریز کرد وبعداز یکممکث و تامل گفت:ایماااااااان
توخیلی عوضیهستیییییییی
_قبلنم گفته بودییییی
با حرص لبشو جوید و چپ چپ بهم نگاه کرد
داشتمبهش نزدیکمیشدمکه ببوسمش
ولی این بارمنورغیب به کمک فرشته اومد
در یکی از خونه ها باز شد
از صدای تقش فهمیدم
وگرنهپشتم بهش بود
از فرشته دور شدم و حرصمو با نفس عمیقی خالی کردم
فرشته یه سرک به پشتمانداخت وخنده های ریزش شدت گرفت
گفتم:داری به بدشانسی من میخندی!؟
تو اوجخنده بریدهبریده گفت:کاش بدشانس بودی
دلمواست میسوزه ایمان
توخیلی بیچاره ای
از حرفاش بوهای جالبی بردم
یقینا یه چیزی هس که اون میدونهو من نمیدونم
متعجب و کنجکاو برگشتم وپشتمونگاه کردم
ای خداااااااااا
اخه مگهبنده دیگه ای نداری که همش سر من بلاملا میاری و ازاون بالا بهم میخندی!؟
این که همون پیرمرده دوچرخه ایهست
دوستان توجه
این شانس منه
سلام کنید بهش
اسمش عنه
عنسلام کن به بچه ها
-_-
پوفی کشیدم و کلافه کنار فرشته ایستادم
دستمو توی جیبام کردم و به پیرمرده که داشت زباله هاشو تو سطل خالی میکرد و به من خبیث نگاه میکرد خیره شدم
توی سکوت کارشو انجامداد و در همین حیناروم گفت:نگا توروخدا
پسره ادرس منو از کجا پیدا کرده!؟
حالا من یه چیزی گفتم
ننشو نیاورده باشه برام
شمسی خانوم پوستمو میکنه
چه پیرمرده سادهلوحیه ها
پوزخندی زدم و منتظر موندم که بره
وقتی داشت میرفت تو خونش از لای در روبه من گفت:بچه برو دختر بازیاتوجای دیگه انجام بده
مااینجا ابرو داریم
_بروبزار بادبیاد عمو
_ازکجامیدونستی انتن منبا باد خراب میشه!؟
پسره نامرد از این نفرینا نکن
شب راز بقا برنامه داره
خندیدم وگفتم:خوبروبزار بارون بیاد
پیرمردهنگاه موشکافی بهمکرد وگفت:خوشم اومد ازت
اگهدعات بگیره وامشب بارونبیادو محصولات باغچم اب بخورنرشد کنندعات میکنم
_باشهبابا باشه
ایشالا بهحقپنجتنبارونیبیاد که اب از باغچتلبریز بشه
پیرمرد انگاربهشتیتاب داده باشنخرکیف شد وگفت:خیر ازجوونیتببیینی
پیرشیالهی
قربوندستت
بعدمرفتتوخونشونو ودر بست
فرشته میخندید و میدوید و از من دور میشد
گاهی برمیگشت و با شیطنت واسم زبون در میورد
منم دنبالشمیکردم ومیخندیدم
انگار زمانایست کرده بود
چقد شاد بودم
خوشبخت بودم
چقد اینواژه شیرینه
چقدر به من نزدیکه
چقدر واسماشتاست
خوشبختی
من
فرشته
حالا میتونم باقاطعیت بگم من خوشبختم
حتی اگهبابا بزرگنبود
حتی اگه هنوز پول نداشتم
ماشین نداشتم
حتی اگه هنوز همه چیزمثل قبل بود هممن خوشبخت بودم
چون وجود فرشته این خوشبختیو بهم هدیه کرد بود
وجود یه فرشته کوچولو که زندگیمو زیر و رو کرد
فرشته خسته شد ودستشو به یه ستون تکیه داد
سره جاش ایستاد و نفس نفس زد
منم خسته ونفس نفس زنونشبیهتام وجری گرفتش تو بغلم و گفتم:گرفتمت
باختی خانوم خانوما
-باشع بابا
تسلیم
از من پرروتر و کنه تر و سمج تر تویی به خدا
_همینه که هس
امادگی اعلام کن ببینم
_امادگی چیو!؟
_امادگیامداد رسانیبه ایمان
_ینی چی!؟
_خنگ خودمی دیوونه
نمیخواد
بدون امادگی بهتره
_ایمان بکو چیکار میخوای بکنی
شایدمنم اگه بدونم بتونم کمکت کنم
یکم فکر کردم
خخخ
چهسوتی داده بود
لبخند محسوسی زدم و خبیثبهش نگاه کردم
بهش نزدیک شدم ووسوسه انگیزگفتم:اره خب
خودت کمک کنی که خیلی بیشتر حال میده
چشماشو ریز کرد وبعداز یکممکث و تامل گفت:ایماااااااان
توخیلی عوضیهستیییییییی
_قبلنم گفته بودییییی
با حرص لبشو جوید و چپ چپ بهم نگاه کرد
داشتمبهش نزدیکمیشدمکه ببوسمش
ولی این بارمنورغیب به کمک فرشته اومد
در یکی از خونه ها باز شد
از صدای تقش فهمیدم
وگرنهپشتم بهش بود
از فرشته دور شدم و حرصمو با نفس عمیقی خالی کردم
فرشته یه سرک به پشتمانداخت وخنده های ریزش شدت گرفت
گفتم:داری به بدشانسی من میخندی!؟
تو اوجخنده بریدهبریده گفت:کاش بدشانس بودی
دلمواست میسوزه ایمان
توخیلی بیچاره ای
از حرفاش بوهای جالبی بردم
یقینا یه چیزی هس که اون میدونهو من نمیدونم
متعجب و کنجکاو برگشتم وپشتمونگاه کردم
ای خداااااااااا
اخه مگهبنده دیگه ای نداری که همش سر من بلاملا میاری و ازاون بالا بهم میخندی!؟
این که همون پیرمرده دوچرخه ایهست
دوستان توجه
این شانس منه
سلام کنید بهش
اسمش عنه
عنسلام کن به بچه ها
-_-
پوفی کشیدم و کلافه کنار فرشته ایستادم
دستمو توی جیبام کردم و به پیرمرده که داشت زباله هاشو تو سطل خالی میکرد و به من خبیث نگاه میکرد خیره شدم
توی سکوت کارشو انجامداد و در همین حیناروم گفت:نگا توروخدا
پسره ادرس منو از کجا پیدا کرده!؟
حالا من یه چیزی گفتم
ننشو نیاورده باشه برام
شمسی خانوم پوستمو میکنه
چه پیرمرده سادهلوحیه ها
پوزخندی زدم و منتظر موندم که بره
وقتی داشت میرفت تو خونش از لای در روبه من گفت:بچه برو دختر بازیاتوجای دیگه انجام بده
مااینجا ابرو داریم
_بروبزار بادبیاد عمو
_ازکجامیدونستی انتن منبا باد خراب میشه!؟
پسره نامرد از این نفرینا نکن
شب راز بقا برنامه داره
خندیدم وگفتم:خوبروبزار بارون بیاد
پیرمردهنگاه موشکافی بهمکرد وگفت:خوشم اومد ازت
اگهدعات بگیره وامشب بارونبیادو محصولات باغچم اب بخورنرشد کنندعات میکنم
_باشهبابا باشه
ایشالا بهحقپنجتنبارونیبیاد که اب از باغچتلبریز بشه
پیرمرد انگاربهشتیتاب داده باشنخرکیف شد وگفت:خیر ازجوونیتببیینی
پیرشیالهی
قربوندستت
بعدمرفتتوخونشونو ودر بست
- ۲.۷k
- ۲۵ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط