طوفانی که خاموش شد

تاکه میچی :" خب ،این یکی نوشته که ،کیساکی رو کاملا درک میکنم ولی بهش نگفتم و اصلا از چهرم معلوم نیست .قشنگ معلومه که کومیکو نوشته.تمام امروز رو فقط تو با کیساکی حرف میزدی "
* همگی میخندن .حتی خود کومیکو هم میخنده *
(ذهن کومیکو) :" درواقع اول قرار بود بنویسم که از کیساکی خوشم میاد .ولی واقعا مطمئن نیتسم که ازش خوشم میاد ،یا فقط براش یک دوست معمولی هستم"
*بازی رو بار ها و بارها ادامه دادن و فقط خوراکی خوردن و حرف زدن .بالاخره بعد کلی حرف زدن و خوراکی خوردن ،وقت خوابیدن شد و با مشکل کمبود جا مواجه شدن(دیدن گفتم جا کم میارن )برای همین هم ۱۵ نفر روی پشت بوم خوابیدن و بقیه هم توی خونه خوابیدن(شانس بیارن که بارون نیاد)کومیکو و کیساکی یه کنج از پشت بوم تشک و پتو پهن میکنن و بقیه هر کدوم یک‌گوشه میخوابن .کیساکی برای خواب عینکش رو برمیداره و آروم دراز میکشه .کومیکو با تعجب به صورت کیساکی خیره میشه *
کیساکی :" ام ....چیزی شده ؟ آخه بهم زل زدی ‌"
کومیکو :" بدون عینک خیلی خوشگلی ،با عینک هم خوشگل تر"
کیساکی :" تو اینطوری فکر میکنی ؟"
کومیکو :" آره .*کومیکو یکم جا به جا میشه* ولی  راستش رو بخوای ،خیلی شانس آوردیم که الان وسط بهار هست و آسمون صاف صاف"
 *کیساکی زیر چشمی به چشم ها کومیکو نگاه میکنه که زیر ستاره ها چشمک میزنن*
(ذهن کیساکی ):" چشماش خیلی خوشگله ...مخصوصا زیر ستاره ها ...صبر کن ...چی دارم میگم ..اصلا به من چه ..."
*همه خواب بودن ،ولی کیساکی هنوز بیدار بود و به کومیکویی که خوابیده بود زل زده بود و در  نهایت خوابید . نیمه شب کیساکی ناخودآگاه توی خواب کومیکو رو محکم بغل میکنه .انگار میترسه که ناپدید بشه .فردا صبح کومیکو و کیساکی با صدای عکس گرفتن و فلاش دوربین بیدار میشن *
کیساکی :" اینجا ...چه خبره ؟"
کومیکو :" نمیدونم "
مایکی :" پاشید مرغ های عاشق .وقت صبحونه شده "
کومیکو :" منظورت از مرغ های عا..."
* کومیکو متوجه میشه که توی بغل کیساکی هست .اما کیساکی هنوز خواب آلود مونده و نفهمیده*
کومیکو :" ک..کیساکی ...میشه من رو ول کنی ....فکر کنم خیلی نزدیکیم ..."
کیساکی :" منظورت چی....*متوجه موضوع میشه و کومیکو رو ول میکنه* ب..ب...ببخشید ...اصلا حواسم نبود"* همه پایین میرن و صبحونه میخورن .ولی کومیکو هنوز سرخه و کیساکی هم عینکش رو بالای پشت بوم جا گذاشته و بدون عینکش همه چیز براش تاره و تا حدودی نمیتونه غذاش رو بخوره .کومیکو متوجه میشه و آروم کنار گوش کیساکی میگه (قبلش بزازین یاد آوری کنم که کومیکو و کیساکی کنا هم نشست)*
کومیکو :" میخوای برات لقمه درست کنم ؟ متوجه شدم که نمیبینی .(خب خواهرم به جای این کارا برو عینکش رو بیار )
ذهن کومیکو :" این بهترین فرصته که بدون اینکه مستقیما بهش بگم ،بفهمه دوسش دارم"
کیساکی :" ب...باشه ...ولی زیاد تابلو نکن ..باشه ؟"
کومیکو " باشه ."
* کومیکو همزمان که خودش غذا میخوره ،آرم و یواشکی ،لقمه هایی که درست میکنه و توی دست کیساکی میذاره (خواهرم کور که نیست .فقط تار میبینه) مایکی طبق معمول متوجه میشه و فریاد میزنه*
مایکی :" خب ،ببینین کومیکو چجوری داره برای عشقش لقمه درست میکنه چقدر عاشقانه "
* کومیکو و کیساکی هر دو سرخ میشن *
کومیکو و کیساکی همزمان :" اصلا اینطوری نیست
دیدگاه ها (۰)

سناریو از مایکی(تومان) درخواستی😘🍒❤️برای کاربر: @maysa_shokoد...

Mikey

پارت جدید ..زندگی شیرین...

سناریو مایکی پارت اخر

من امروز صبح برای خودم قیساوا درست کردم، همون صبحونه‌ ی خوشم...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۱

پارت اخر

داستان

سناریو تک پارتی از باجی و مایکی : ویو باجی: صبح که بیدار شدم...

کسخلان گروگان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط