دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۱
سلاااام به نارگلای خودم امیدوارم که چطورتون عالییی باشه زی زی هستم اومدم با یه چند پارتی درخواستی از مایکی خب اسم شما میا
بفرماییید چاییی ☕ 🫖
بزن بریم:
غروب بود.
خیابونهای شلوغ توکیو کمکم رنگ نارنجی گرفته بودن و صدای موتورهایی که از دور میاومد، با همهمهی شهر قاطی میشد.
میا کنار یه فروشگاه کوچیک ایستاده بود و به صفحهی گوشیاش خیره شده بود.
میا: چرا همیشه وقتی عجله دارم، همهچی باید خراب بشه؟
گوشی رو توی جیبش گذاشت و با حرص نفسش رو بیرون داد.
همون لحظه صدای چند موتور از انتهای خیابون بلند شد.
میا سرش رو بالا آورد.
چند موتور مشکی با سرعت نزدیک میشدن.
وسطشون یه موتور بود که همه ناخودآگاه راه رو براش باز میکردن.
میا زیر لب گفت:
میا: این دیگه چه گروهیه؟
موتورها چند متر جلوتر ترمز کردن.
دراکن اول پیاده شد.
دراکن: مایکی، گفتم آرومتر برون!
مایکی از روی موتور پایین اومد و کلاهش رو برداشت.
مایکی: ولی داشتم آروم میرفتم.
دراکن: این آروم بود؟!
مایکی خیلی خونسرد شونه بالا انداخت.
مایکی: آره.
چند نفر از بچههای تومن خندیدن.
اما مایکی وسط خندهی بقیه، متوجه چیزی شد.
یه دختر کنار پیادهرو ایستاده بود و مستقیم نگاهشون میکرد.
نه ترسیده بود.
نه سعی داشت خودش رو قایم کنه.
فقط با یه حالت کاملاً متعجب نگاهشون میکرد.
مایکی چند ثانیه بهش خیره موند.
دراکن متوجه شد.
دراکن: چی شده؟
مایکی جواب نداد.
آروم به سمت میا رفت.
میا وقتی دید اون پسر داره نزدیک میشه، ابروش رو بالا انداخت.
مایکی چند قدم جلوش ایستاد.
مایکی: تو کی هستی؟
میا: سؤال اولت اینه؟
مایکی: آره.
میا: عجب آدم عجیبی.
دراکن از پشت سر مایکی با خودش فکر کرد:
دراکن: اوه نه...
مایکی لبخند کوچیکی زد.
مایکی: اسم؟
میا: میا.
مایکی: فقط میا؟
میا: فعلاً.
مایکی چند لحظه ساکت موند.
بعد با همون حالت بچگانه و بیخیالش گفت:
مایکی: جالبه.
میا: چی جالبه؟
مایکی: اینکه از ما نترسیدی.
میا نگاهی به موتورهای پشت سرشون انداخت.
میا: باید میترسیدم؟
دراکن دستش رو روی صورتش کشید.
دراکن: این دختر واقعاً نمیفهمه با کی حرف میزنه...
میا برگشت سمت دراکن.
میا: تو حداقل عاقل به نظر میای. میتونی بهم بگی چرا دوستت اینقدر عجیب رفتار میکنه؟
چند نفر از اعضای تومن ساکت شدن.
مایکی: دوستت؟
میا: خب نیست؟
مایکی چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد ناگهان خندید.
مایکی: خوشم اومد ازت.
میا: خیلی خب، ولی من هنوز نفهمیدم چرا.
مایکی: خودمم نمیدونم.
دراکن: مایکی، ولش کن. باید بریم.
مایکی به سمت موتور برگشت.
اما درست قبل از اینکه سوار بشه، دوباره برگشت طرف میا.
مایکی: میا.
میا: بله؟
مایکی: فردا هم اینجایی؟
میا کمی مکث کرد.
میا: چرا؟
مایکی: نمیدونم.
میا: جواب خیلی قانعکنندهای بود.
مایکی لبخند زد.
مایکی: پس فردا میبینمت.
میا: من که نگفتم میام.
مایکی: ولی من گفتم.
و قبل از اینکه میا جوابی بده، سوار موتور شد.
دراکن هم سوار موتور خودش شد.
موتورها یکییکی روشن شدن.
صدای موتور مایکی توی خیابون پیچید.
میا دست به سینه ایستاده بود و رفتنشون رو نگاه میکرد.
میا: چه پسر عجیبی...
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.
میا: ولی... جالبه.
آن طرف خیابون، مایکی از روی آینهی موتور برای آخرین بار نگاهی به عقب انداخت.
دراکن: هنوز داری نگاهش میکنی؟
مایکی: نه.
دراکن: مایکی...
مایکی: خب شاید یکم.
دراکن خندید.
دراکن: اسمش میا بود، نه؟
مایکی: آره.
دراکن: و تو حتی فامیلیش رو هم نمیدونی.
مایکی: لازم نیست.
دراکن: چرا؟
مایکی لبخند زد.
مایکی: چون دوباره میبینمش.
🏍️🌙
و خودش هم نمیدونست...
همین دختر معمولی که اتفاقی سر راهش قرار گرفته بود، قراره کمکم تبدیل به یکی از آدمهای مهم زندگی مایکی بشه.
بفرماییید چاییی ☕ 🫖
بزن بریم:
غروب بود.
خیابونهای شلوغ توکیو کمکم رنگ نارنجی گرفته بودن و صدای موتورهایی که از دور میاومد، با همهمهی شهر قاطی میشد.
میا کنار یه فروشگاه کوچیک ایستاده بود و به صفحهی گوشیاش خیره شده بود.
میا: چرا همیشه وقتی عجله دارم، همهچی باید خراب بشه؟
گوشی رو توی جیبش گذاشت و با حرص نفسش رو بیرون داد.
همون لحظه صدای چند موتور از انتهای خیابون بلند شد.
میا سرش رو بالا آورد.
چند موتور مشکی با سرعت نزدیک میشدن.
وسطشون یه موتور بود که همه ناخودآگاه راه رو براش باز میکردن.
میا زیر لب گفت:
میا: این دیگه چه گروهیه؟
موتورها چند متر جلوتر ترمز کردن.
دراکن اول پیاده شد.
دراکن: مایکی، گفتم آرومتر برون!
مایکی از روی موتور پایین اومد و کلاهش رو برداشت.
مایکی: ولی داشتم آروم میرفتم.
دراکن: این آروم بود؟!
مایکی خیلی خونسرد شونه بالا انداخت.
مایکی: آره.
چند نفر از بچههای تومن خندیدن.
اما مایکی وسط خندهی بقیه، متوجه چیزی شد.
یه دختر کنار پیادهرو ایستاده بود و مستقیم نگاهشون میکرد.
نه ترسیده بود.
نه سعی داشت خودش رو قایم کنه.
فقط با یه حالت کاملاً متعجب نگاهشون میکرد.
مایکی چند ثانیه بهش خیره موند.
دراکن متوجه شد.
دراکن: چی شده؟
مایکی جواب نداد.
آروم به سمت میا رفت.
میا وقتی دید اون پسر داره نزدیک میشه، ابروش رو بالا انداخت.
مایکی چند قدم جلوش ایستاد.
مایکی: تو کی هستی؟
میا: سؤال اولت اینه؟
مایکی: آره.
میا: عجب آدم عجیبی.
دراکن از پشت سر مایکی با خودش فکر کرد:
دراکن: اوه نه...
مایکی لبخند کوچیکی زد.
مایکی: اسم؟
میا: میا.
مایکی: فقط میا؟
میا: فعلاً.
مایکی چند لحظه ساکت موند.
بعد با همون حالت بچگانه و بیخیالش گفت:
مایکی: جالبه.
میا: چی جالبه؟
مایکی: اینکه از ما نترسیدی.
میا نگاهی به موتورهای پشت سرشون انداخت.
میا: باید میترسیدم؟
دراکن دستش رو روی صورتش کشید.
دراکن: این دختر واقعاً نمیفهمه با کی حرف میزنه...
میا برگشت سمت دراکن.
میا: تو حداقل عاقل به نظر میای. میتونی بهم بگی چرا دوستت اینقدر عجیب رفتار میکنه؟
چند نفر از اعضای تومن ساکت شدن.
مایکی: دوستت؟
میا: خب نیست؟
مایکی چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد ناگهان خندید.
مایکی: خوشم اومد ازت.
میا: خیلی خب، ولی من هنوز نفهمیدم چرا.
مایکی: خودمم نمیدونم.
دراکن: مایکی، ولش کن. باید بریم.
مایکی به سمت موتور برگشت.
اما درست قبل از اینکه سوار بشه، دوباره برگشت طرف میا.
مایکی: میا.
میا: بله؟
مایکی: فردا هم اینجایی؟
میا کمی مکث کرد.
میا: چرا؟
مایکی: نمیدونم.
میا: جواب خیلی قانعکنندهای بود.
مایکی لبخند زد.
مایکی: پس فردا میبینمت.
میا: من که نگفتم میام.
مایکی: ولی من گفتم.
و قبل از اینکه میا جوابی بده، سوار موتور شد.
دراکن هم سوار موتور خودش شد.
موتورها یکییکی روشن شدن.
صدای موتور مایکی توی خیابون پیچید.
میا دست به سینه ایستاده بود و رفتنشون رو نگاه میکرد.
میا: چه پسر عجیبی...
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.
میا: ولی... جالبه.
آن طرف خیابون، مایکی از روی آینهی موتور برای آخرین بار نگاهی به عقب انداخت.
دراکن: هنوز داری نگاهش میکنی؟
مایکی: نه.
دراکن: مایکی...
مایکی: خب شاید یکم.
دراکن خندید.
دراکن: اسمش میا بود، نه؟
مایکی: آره.
دراکن: و تو حتی فامیلیش رو هم نمیدونی.
مایکی: لازم نیست.
دراکن: چرا؟
مایکی لبخند زد.
مایکی: چون دوباره میبینمش.
🏍️🌙
و خودش هم نمیدونست...
همین دختر معمولی که اتفاقی سر راهش قرار گرفته بود، قراره کمکم تبدیل به یکی از آدمهای مهم زندگی مایکی بشه.
- ۱۶.۹k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط