{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Heir of Light and Darkness

Heir of Light and Darkness
part : 12

تهیونگ همینجوری داخل گوشیش می‌چرخید و می‌خندید یا ناراحت میشد، گوشی جونگ‌کوک زنگ خورد و جونگ‌کوک بدون اینکه تهیونگ متوجه اش بشه آروم بلند شد و وارد تراس شد و تماس و برقرار کرد

-الو؟

\ کار و تموم کردی؟

-هنوز نه..

\ جئون ما وقت نداریم، زودتر کار و تموم کن

جونگ‌کوک نگاهی به تهیونگ انداخت که می‌خندید، چطور دلش می اومد این کار و انجام بده؟

-ولی... من متوجه یه چیزی شدم

\ چی؟

-اون پسری که خواستید بکشم، درواقع جفت منه

\ منظورت چیه؟

-اون روزی که رفتم کارش و تموم کنم...

{فلش بک}

ماشین و پارک کرد و کمی منتظر موند تا عروسی تموم بشه و کار اون پسر و زودتر تموم کنه به شدت خسته بود و فقط دلش میخواست کارش و زودتر تموم کنه و بره خونه تو همین فکر ها بود که یهو در ماشینش با شدت باز شد

+آقا لطفا سریع برو!

جونگ‌کوک با اخم و البته تعجب به پسر که با استرس به بیرون خیره بود نگاه کرد، خواست حرفی بزنه و بگه داخل ماشین من چیکار می‌کنی که با رایحه توت فرنگی خفه شد ، می‌تونست به جرعت بگه بهترین رایحه ای بود که تا الان حسش کرده خواست چیزی بگه که پسر دوباره با استرس گفت

+آقا لطفا سریع برووو

جونگ‌کوک با اخم شروع به رانندگی کرد، رایحه‌ی توت فرنگی که با استرس قاطی شده بود کمی آروم شد ولی هنوزم بوش می اومد

{پایان فلش بک}

-و... اینجوری شد که پیداش کردم.

\ نمیشه، باید بکشیش

-نمیتونم!

\ یادت رفته جئون؟شغل تو جوری نیست که بخوای با جفتت باشی یا یه زندگی عاشقانه داشته باشی! یا اون پسر و میکشی یا رئیس شخصا خودش تو رو میکشه عشق آدم و ضعیف می‌کنه بچه جون بهتره از فکرش بیرون بیای

تلفن قطع شد و بوق های متعدد به گوش رسید.

(عشق آدم و ضعیف می‌کنه...
عشق آدم و ضعیف می‌کنه...
عشق آدم و ضعیف می‌کنه...)

اون جمله بار ها داخل مغزش تکرار شد. به تهیونگ نگاه کرد که با ظرافت خاص خودش روی مبل دراز کشیده بود به گوشیش نگاه میکرد، چشمای زیباش، لب های صورتی رنگش، پوست سفید و نرمش، اندام ظریف و نحیفش، خال زیبای زیر چشمش...

(شغل تو جوری نیست که بخوای با جفتت باشی یا یه زندگی عاشقانه داشته باشی)

جمله ای بود که موقع نگاه کردن به تهیونگ داخل ذهنش اومد.

-شغل من اینه... که اون و بکشم... و همینطور آدم های دیگه ای که بهم میگن... نه اینکه...

سرش و تکون داد.

-ولی... اون جفت منه..

نفس عمیقی کشید و سعی کرد مکالمه رو فراموش کنه که پیامی براش اومد

\ بهتره زودتر کار اون پسر و تموم کنی بعد از اون، چند نفر دیگه هم هستن.

گوشی و داخل دستاش فشرد و دندون قروچه ای کرد

-لعنتی..

گوشی و داخل جیبش گذاشت و در تراس و باز کرد.

~~~

ادامه دارد...

اهم اهم*وی گلوی خود را صاف می‌کند*
خب اینم از این پارت😃✨
اصلا حال کردید داخل یه پارت چه اتفاقاتی افتاد؟🧍🏻‍♀️ یه نکته ای هم بگم))
از این به بعد روز های پنجشنبه و جمعه پارت میزارم🤓همین دیگه تا پارت بعدی بدروددد💕✨
دیدگاه ها (۳)

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

𝖕𝖆𝖗𝖙11فردا شب، ساعت نه.لیسا جلوی در دفتر ایستاد. نفس عمیقی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط