▪️او... من دل سپرده بودم

▪️او... من دل سپرده بودم

من زنده بودم اما، انگار مرده بودم
از بس که روزها را تا شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این که
او سرسپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم
یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می‌شد وقتی غروب می‌شد
کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم
دیدگاه ها (۱)

و شاید سرنوشتش این بود که این‌گونه بمیرد. آری، سرنوشت این بو...

آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود...

بزرگسالی این شکلیه که شاید غمگین نباشی ولی دیگه خیلی‌ام خوشح...

حقایق

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش اول)

dark life = 38

مژده‌ای در راه است...وقتی رهبر معظم انقلاب از «قدرت اول دنیا...

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط