{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان:

پارت 70


نسیمی ملایم آرام می‌وزید و با خود بوی گلای رز و لاله را همه جا پخش می‌کرد صدای آواز گنجشک ها فضا را پر کرده بود و میشد صدای رد شدن نسیم از میان شاخ و برگ های درختان و سبزه زار های اطراف را به خوبی شنید. صدای دلنشین رودخانه ای که همان نزدیکی بود باعث می‌شد آن فضا زیبایی اش تکمیل شود. پسرک که نسیم ملایم آن مکان موهایش را به بازی گرفته بود. و خورشید بر چهره ی معصومش بوسه میزد. باعث شد با سردرگمی چشمانش را آرام باز کند. آرام از روی چمن های نرمی که تا آن زمان برایش جایی نرم را برای استراحت کردن مهیا کرده بودند. بلند شود و با سردرگمی همانطور که روی آن چمن های خوش بود و نرم نشسته بود. سرش را بالا آورد و به اطرافش خیره شد. برای چند لحظه کاملا خشکش زد مکانی در آن بود.زیباییش قابل بیان نبود. آسمان ترکیبی از تمام رنگها بود و یک غروب دلنشین را مهمان چشمان پسرک کرده بود، خورشید سوزان و زیبا در حال تابیدن بود. بیا اینکه هنوز خورشید در آسمان بود میشد منظومه را در آسمان دید فلک ها، ستاره ها. زیبایی فرا تر از تصور را مهیا کرده بودند. زمین تا بینهایت پر از درختان بهاری و پر بار بود. و چمن های سبز و نم دار و خوش بو تا دور دست ها ادامه داشتند. انواع های گوناگونی از گل های خوش بو همه جا را فرا گرفته بودند. و ان نسیم بهاری ملایم تمام گل ها و چمن ها و شاخ و برگ گیاهان را به بازی گرفته بود. در دور دست ها کوهای استوار و بزرگ که بر قله هایشان برف نشسته بود این منزره را باشکوه می‌کرد. پسرک با حیرت سرش را چرخاند و به پشت سرش نگاه کرد.... که با این کار با منزره ای بهشتی دیگری مواجه شد. یک سخره بلند. که از آن آبشاری روان بود. و در انتهای آن دریاچه‌ی زیبا و باشوکوهی خلق کرده بود که در آن ماهی هایی که در تاریخچه ژاپن از آن ها نام برده شده بود. فراوان در آن دریاچه شنا می‌کردند.
پسرک با حیرت آرام از جایش بلند شد. و با شگفتی به اطراف خود خیره شده بود.... اما ناگهان یاد معشوقه اش افتاد یاد نبردی که در آن بود افتاد. یاد آسیب هایی افتاد که جان معشوقه اش را تهدید کرده بود.. حالا دیگر هیچ کدوم از آن زیبایی ها برایش مهم نبود. تنها چیزی که می‌خواست این بود که پیش کسی که دوستش دارد برگردد. حالا دیگر با آن شگفتی از زیبایی مکان به اطراف نگاه نمی‌کرد نگاه او حالا پر از سردرگمی و ذهنی آشفته بود. و هر سمت و طرف میدوید و نگاه می‌کرد ولی انگار گیر افتاده بود. با صدایی بلند از درماندگی فریاد زد.

ایزوکو : میخوام برگردمممم.... خواهش میکنم.

ناگهان صدای استوار و قدرتمند کل فضا را دربر گرفت. با صدای او دیگر هیچ یک از صدا های اطراف به گوش نمی‌رسید.

_ چرا؟
ایزوکو به اطراف نگاه کرد اما نتوانست منبع صدا را پیدا کند...
دیدگاه ها (۴)

نقاشی - برگ‌ها و نور. • در پی باران‌های دلپذیر هفته‌های اخیر...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

P⁷سه دختر جلوی نوشته‌ی روی دیوار ایستاده بودند.یورا با ترس گ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

اسم فیک: زندگی رنگی ما رنگ‌هایِ بی‌صدا (Silent Colors) (۵ پا...

تکاپو پارت 104:چاقو🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍ایستگاه قطار متروکه...باد از می...

سورا و رین

«رایحه پنهان»فردای آن روز | ۶:۰۴ صبحتق... تق... تق...صدای کو...

💋فیلیکس و می سان 💋

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط