اسم فیک: زندگی رنگی ما
اسم فیک: زندگی رنگی ما
رنگهایِ بیصدا (Silent Colors) (۵ پارتی)
پارت ۱: تلاقیِ دو دنیایِ متفاوت
بارانِ سنگینی به شیشههای بزرگِ آتلیهی هنریِ مدرسه میکوبید. صدای برخورد قطرات آب با شیشه، تنها موسیقیِ موجود در این فضای ساکت بود. آریما، با همان نگاهِ غرق در فکر و لرزشِ ملایمِ انگشتانش، پشت میزِ نقاشیاش نشسته بود. او سعی میکرد با قلممو، آرامشِ درونیاش را روی بومِ سفید پیاده کند، اما انگار امروز رنگها با او راه نمیآمدند. هر چه بیشتر تلاش میکرد، بیشتر احساس میکرد که دنیای او فقط خاکستری است.
او از شلوغیها فراری بود؛ از صدای بلندِ دانشآموزها در راهرو، از فشارِ نگاهِ معلمها، و از آن همه رنگهای جیغ که در زندگیِ روزمرهاش میدید. آریما ترجیح میداد در سایهها بماند، جایی که فقط او و رنگهایش باشند.
در همین حال، در سالنِ موسیقی که در طبقه پایین بود، جیمین در حال تمرینِ تکنوازیِ پیانو بود. انگشتانِ ظریف و قدرتمند او روی کلیدها میرقصیدند، اما ذهنش جای دیگری بود. او همیشه آن “کمالگراییِ” همیشگی را در خود حس میکرد. جیمین باید بینقص باشد؛ باید زیباترین نوازنده باشد، باید همیشه لبخند بزند و باید دقیقاً همان کسی باشد که همه از او انتظار دارند. اما گاهی، وقتی موسیقی تمام میشد، او هم مثل آریما، در سکوتِ خودش گم میشد.
آن روز، برخوردِ سرنوشت، در یک اتفاقِ ساده رخ داد.
آریما برای پیدا کردنِ یک رنگِ خاص، از راهرویِ خلوتِ طبقه پایین عبور میکرد که به سمت سالن موسیقی منتهی میشد. او با قدمهای بسیار آرام، میخواست از کنار درِ نیمهبازِ سالن رد شود که ناگهان، صدایِ یک قطعهی بسیار آرام و غمگین، او را در جای خود خشک کرد.
او ایستاد. انگار آن موسیقی، دقیقاً همان چیزی بود که در قلبش میچرخید. آریما، بدون اینکه بداند چرا، به آرامی به سمت در رفت و از شکافِ باریکِ در، داخل را نگاه کرد.
جیمین، زیر نورِ ملایمِ آباژور، پشت پیانو نشسته بود. او چشمانش را بسته بود و چنان با احساس نوازی میکرد که گویی تمامِ دردهای پنهانش را در آن نتها میریخت. آریما، برای اولین بار، احساس کرد که کسی دیگر هم مثل او، در دنیای خودش تنها نیست.
ناگهان، جیمین نتِ آخر را نواخت و سکوتِ سنگینِ سالن را از خود کرد. او نفس عمیقی کشید و خواست از جای بلند شود که ناگهان متوجه شد کسی در در ایستاده است.
جیمین با تعجب و کمی اضطراب، به سمت در نگاه کرد. چشمانِ دو نفر در یک لحظه به هم گره خورد؛ چشمانِ پر از پرسشِ آریما و چشمانِ پر از شگفتیِ جیمین.
در آن لحظه، میانِ صدای باران و سکوتِ سالن، انگار یک پلِ نامرئی بین این دو روحِ تنها ساخته شد.
رنگهایِ بیصدا (Silent Colors) (۵ پارتی)
پارت ۱: تلاقیِ دو دنیایِ متفاوت
بارانِ سنگینی به شیشههای بزرگِ آتلیهی هنریِ مدرسه میکوبید. صدای برخورد قطرات آب با شیشه، تنها موسیقیِ موجود در این فضای ساکت بود. آریما، با همان نگاهِ غرق در فکر و لرزشِ ملایمِ انگشتانش، پشت میزِ نقاشیاش نشسته بود. او سعی میکرد با قلممو، آرامشِ درونیاش را روی بومِ سفید پیاده کند، اما انگار امروز رنگها با او راه نمیآمدند. هر چه بیشتر تلاش میکرد، بیشتر احساس میکرد که دنیای او فقط خاکستری است.
او از شلوغیها فراری بود؛ از صدای بلندِ دانشآموزها در راهرو، از فشارِ نگاهِ معلمها، و از آن همه رنگهای جیغ که در زندگیِ روزمرهاش میدید. آریما ترجیح میداد در سایهها بماند، جایی که فقط او و رنگهایش باشند.
در همین حال، در سالنِ موسیقی که در طبقه پایین بود، جیمین در حال تمرینِ تکنوازیِ پیانو بود. انگشتانِ ظریف و قدرتمند او روی کلیدها میرقصیدند، اما ذهنش جای دیگری بود. او همیشه آن “کمالگراییِ” همیشگی را در خود حس میکرد. جیمین باید بینقص باشد؛ باید زیباترین نوازنده باشد، باید همیشه لبخند بزند و باید دقیقاً همان کسی باشد که همه از او انتظار دارند. اما گاهی، وقتی موسیقی تمام میشد، او هم مثل آریما، در سکوتِ خودش گم میشد.
آن روز، برخوردِ سرنوشت، در یک اتفاقِ ساده رخ داد.
آریما برای پیدا کردنِ یک رنگِ خاص، از راهرویِ خلوتِ طبقه پایین عبور میکرد که به سمت سالن موسیقی منتهی میشد. او با قدمهای بسیار آرام، میخواست از کنار درِ نیمهبازِ سالن رد شود که ناگهان، صدایِ یک قطعهی بسیار آرام و غمگین، او را در جای خود خشک کرد.
او ایستاد. انگار آن موسیقی، دقیقاً همان چیزی بود که در قلبش میچرخید. آریما، بدون اینکه بداند چرا، به آرامی به سمت در رفت و از شکافِ باریکِ در، داخل را نگاه کرد.
جیمین، زیر نورِ ملایمِ آباژور، پشت پیانو نشسته بود. او چشمانش را بسته بود و چنان با احساس نوازی میکرد که گویی تمامِ دردهای پنهانش را در آن نتها میریخت. آریما، برای اولین بار، احساس کرد که کسی دیگر هم مثل او، در دنیای خودش تنها نیست.
ناگهان، جیمین نتِ آخر را نواخت و سکوتِ سنگینِ سالن را از خود کرد. او نفس عمیقی کشید و خواست از جای بلند شود که ناگهان متوجه شد کسی در در ایستاده است.
جیمین با تعجب و کمی اضطراب، به سمت در نگاه کرد. چشمانِ دو نفر در یک لحظه به هم گره خورد؛ چشمانِ پر از پرسشِ آریما و چشمانِ پر از شگفتیِ جیمین.
در آن لحظه، میانِ صدای باران و سکوتِ سالن، انگار یک پلِ نامرئی بین این دو روحِ تنها ساخته شد.
- ۴۷
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط