تکاپو پارت 104:چاقو
تکاپو پارت 104:چاقو
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
ایستگاه قطار متروکه...
باد از میان ریلهای زنگزده عبور میکرد.
صدای سوت آرامش میان دیوارهای ترکخورده میپیچید.
دیمیتریوس اطراف را با دقت بررسی میکرد.
چند نفر گوشهی ایستگاه دور میزی فلزی نشسته بودند.
پول...
کارت...
سیگار...
و نگاههایی که هر غریبهای را زیر نظر میگرفتند.
دیمیتریوس آرام گفت:
ـ همونان...
طبق اطلاعات پلیس، چند بار با مهاجم در ارتباط بودن.
الیزابت قلبش فرو ریخت.
آنها را میشناخت.
همهشان را.
سالها...
کنار همین آدمها آموزش دیده بود.
کنار همینها مأموریت رفته بود.
اما چهرهاش هیچ احساسی نشان نداد.
آرام همراه دیمیتریوس جلو رفت.
یکی از مردها ناگهان سرش را بلند کرد.
چشمهایش روی الیزابت ثابت ماند.
چند ثانیه...
بعد لبخند کجی زد.
خواست چیزی بگوید.
«مورگا...»
اما قبل از اینکه کلمه کامل شود...
الیزابت خیلی نامحسوس، فقط با یک حرکت کوچک سر، به او فهماند:
«ساکت باش.»
مرد مکث کرد.
اما...
اشتباه برداشت کرد.
لبخندش عمیقتر شد.
پیش خودش فکر کرد:
«پس این مرد... هدف جدیده.»
آرام دستش را داخل جیب کتش برد.
دیمیتریوس هنوز سرگرم پرسیدن سؤال از مرد دیگری بود.
الیزابت متوجه حرکت شد.
ضربان قلبش بالا رفت.
دوباره با چشمها و حرکت سر، سعی کرد به او بفهماند:
«نه... نه... این کار رو نکن...»
اما مرد فقط لبخند زد.
خیلی آرام...
چاقوی ضامندار را بیرون کشید.
همهچیز در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد.
مرد با تمام قدرت چاقو را به سمت شکم دیمیتریوس برد.
اما...
قبل از اینکه تیغه حتی چند سانتیمتر جلو بیاید...
دستی مچ او را گرفت.
تق!
صدای چرخیدن مفصل در هوا پیچید.
مرد از درد ناله کرد.
چاقو از دستش افتاد.
الیزابت بدون مکث پایش را پشت زانوی او کوبید.
مرد روی یک زانو افتاد.
تمام این اتفاق...
کمتر از دو ثانیه طول کشید.
دیمیتریوس حتی فرصت نکرد دستش را به اسلحهاش برساند.
او فقط با ناباوری به الیزابت نگاه میکرد.
این سرعت...
برای یک شاهد عادی...
غیرممکن بود.
الیزابت نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
چند نفر دیگر از جا بلند شده بودند.
دستهایشان آرام به سمت جیبهایشان میرفت.
لعنت...
اگر یک لحظه دیگر میماندند...
همهچیز تمام بود.
الیزابت بدون اینکه به دیمیتریوس نگاه کند، خیلی آرام نزدیکش شد.
آنقدر نزدیک که فقط خودش صدایش را بشنود.
زمزمه کرد:
ـ با شمارش من...
فرار میکنیم...
سه...
دو...
یک...
بدو!
قبل از اینکه دیمیتریوس حتی سؤال بپرسد...
الیزابت دستش را گرفت.
و با تمام سرعت دوید.
دیمیتریوس برای چند لحظه فقط همراهش دوید.
باد میان موهایشان میپیچید.
صدای فریاد مردها پشت سرشان بلند شده بود.
ـ نذارین فرار کنن!
ـ بگیرینشون!
صدای قدمهای متعدد، سکوهای خالی ایستگاه را پر کرده بود.
دیمیتریوس به دستی که الیزابت محکم گرفته بود نگاه کرد.
گرمای دستش...
با وجود آن همه هیاهو، عجیب آرامشبخش بود.
اما ذهن منطقیاش، حتی وسط آن تعقیب و گریز، یک سؤال را رها نمیکرد.
«اون حرکت چی بود...؟»
«هیچ شاهدی... چنین واکنشی نداره.»
«اون دقیقاً کیه...؟»
و برای اولین بار...
جرقهای از شک، در ذهن دیمیتریوس روشن شد.
نه شکی از جنس بیاعتمادی...
بلکه شکی از جنس کنجکاوی.
احساس میکرد هرچه بیشتر الیزابت را میشناسد...
کمتر او را میفهمد.
اما در همان لحظه، الیزابت فقط یک فکر در سر داشت.
«نه... هنوز نه... هنوز نباید حقیقت رو بفهمه...»
و دست دیمیتریوس را محکمتر فشرد، انگار با همین فشار میتوانست فاصلهی میان حقیقت و مردی را که دوستش داشت، برای چند روز دیگر حفظ کند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
ایستگاه قطار متروکه...
باد از میان ریلهای زنگزده عبور میکرد.
صدای سوت آرامش میان دیوارهای ترکخورده میپیچید.
دیمیتریوس اطراف را با دقت بررسی میکرد.
چند نفر گوشهی ایستگاه دور میزی فلزی نشسته بودند.
پول...
کارت...
سیگار...
و نگاههایی که هر غریبهای را زیر نظر میگرفتند.
دیمیتریوس آرام گفت:
ـ همونان...
طبق اطلاعات پلیس، چند بار با مهاجم در ارتباط بودن.
الیزابت قلبش فرو ریخت.
آنها را میشناخت.
همهشان را.
سالها...
کنار همین آدمها آموزش دیده بود.
کنار همینها مأموریت رفته بود.
اما چهرهاش هیچ احساسی نشان نداد.
آرام همراه دیمیتریوس جلو رفت.
یکی از مردها ناگهان سرش را بلند کرد.
چشمهایش روی الیزابت ثابت ماند.
چند ثانیه...
بعد لبخند کجی زد.
خواست چیزی بگوید.
«مورگا...»
اما قبل از اینکه کلمه کامل شود...
الیزابت خیلی نامحسوس، فقط با یک حرکت کوچک سر، به او فهماند:
«ساکت باش.»
مرد مکث کرد.
اما...
اشتباه برداشت کرد.
لبخندش عمیقتر شد.
پیش خودش فکر کرد:
«پس این مرد... هدف جدیده.»
آرام دستش را داخل جیب کتش برد.
دیمیتریوس هنوز سرگرم پرسیدن سؤال از مرد دیگری بود.
الیزابت متوجه حرکت شد.
ضربان قلبش بالا رفت.
دوباره با چشمها و حرکت سر، سعی کرد به او بفهماند:
«نه... نه... این کار رو نکن...»
اما مرد فقط لبخند زد.
خیلی آرام...
چاقوی ضامندار را بیرون کشید.
همهچیز در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد.
مرد با تمام قدرت چاقو را به سمت شکم دیمیتریوس برد.
اما...
قبل از اینکه تیغه حتی چند سانتیمتر جلو بیاید...
دستی مچ او را گرفت.
تق!
صدای چرخیدن مفصل در هوا پیچید.
مرد از درد ناله کرد.
چاقو از دستش افتاد.
الیزابت بدون مکث پایش را پشت زانوی او کوبید.
مرد روی یک زانو افتاد.
تمام این اتفاق...
کمتر از دو ثانیه طول کشید.
دیمیتریوس حتی فرصت نکرد دستش را به اسلحهاش برساند.
او فقط با ناباوری به الیزابت نگاه میکرد.
این سرعت...
برای یک شاهد عادی...
غیرممکن بود.
الیزابت نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.
چند نفر دیگر از جا بلند شده بودند.
دستهایشان آرام به سمت جیبهایشان میرفت.
لعنت...
اگر یک لحظه دیگر میماندند...
همهچیز تمام بود.
الیزابت بدون اینکه به دیمیتریوس نگاه کند، خیلی آرام نزدیکش شد.
آنقدر نزدیک که فقط خودش صدایش را بشنود.
زمزمه کرد:
ـ با شمارش من...
فرار میکنیم...
سه...
دو...
یک...
بدو!
قبل از اینکه دیمیتریوس حتی سؤال بپرسد...
الیزابت دستش را گرفت.
و با تمام سرعت دوید.
دیمیتریوس برای چند لحظه فقط همراهش دوید.
باد میان موهایشان میپیچید.
صدای فریاد مردها پشت سرشان بلند شده بود.
ـ نذارین فرار کنن!
ـ بگیرینشون!
صدای قدمهای متعدد، سکوهای خالی ایستگاه را پر کرده بود.
دیمیتریوس به دستی که الیزابت محکم گرفته بود نگاه کرد.
گرمای دستش...
با وجود آن همه هیاهو، عجیب آرامشبخش بود.
اما ذهن منطقیاش، حتی وسط آن تعقیب و گریز، یک سؤال را رها نمیکرد.
«اون حرکت چی بود...؟»
«هیچ شاهدی... چنین واکنشی نداره.»
«اون دقیقاً کیه...؟»
و برای اولین بار...
جرقهای از شک، در ذهن دیمیتریوس روشن شد.
نه شکی از جنس بیاعتمادی...
بلکه شکی از جنس کنجکاوی.
احساس میکرد هرچه بیشتر الیزابت را میشناسد...
کمتر او را میفهمد.
اما در همان لحظه، الیزابت فقط یک فکر در سر داشت.
«نه... هنوز نه... هنوز نباید حقیقت رو بفهمه...»
و دست دیمیتریوس را محکمتر فشرد، انگار با همین فشار میتوانست فاصلهی میان حقیقت و مردی را که دوستش داشت، برای چند روز دیگر حفظ کند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۵۰
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط