چند پارتی بازی ممنوع
پارت ۶
دستهای ناشناس من را به سمت ماشین کشیدند. فریاد کشیدم، تقلا کردم، اما ضربهی محکمی به سر و شانهام خورد و همهچیز در سیاهی مطلق گم شد...
---
چند ساعت بعد...
صدای بوق ممتد و آزاردهندهی دستگاههای پزشکی، اولین چیزی بود که توی گوشم پیچید. چشمهام رو با درد باز کردم. نور سفید و خیرهکنندهی سقف بیمارستان سرم رو به درد آورد. همهچیز تار بود.
ـ هوش اومد! دکتر! دکتر رو صدا کنید!
صدای لرزان و دوراهیِ تهیونگ بود. اما بلافاصله صدای بم، خشن و پر از هقهقِ خفهی جونگکوک بلند شد:
ـ ا.ت... ا.ت صدای منو میشنوی؟! لعنت بهشون... قسم میخورم همهشون رو زنده نمیذارم!
سعی کردم دستم رو تکون بدم، اما تمام استخوانهام تیر میکشید. سرما و درد شدیدی توی سینهام پیچید. دکتر با چند پرستار با عجله وارد اتاق شدند، نور توی چشمهام انداختند و زمزمه کردند: «وضعیتش پایداره، اما ضربه به سرش شدید بوده... باید استراحت مطلق داشته باشه.»
دکتر که بیرون رفت، فضا دوباره پر شد از سنگینیِ حضور دو نفری که تمام دنیای من شده بودند.
تهیونگ با چشمهای سرخ و لبهای خشک شده کنار تخت نشسته بود و دست سردم رو محکم توی دستش گرفته بود. جونگکوک هم سمت دیگر تخت ایستاده بود؛ کت چرمیاش خونی و کثیف بود، صورتش زخمی بود و نگاه تیرهاش چنان با خشم و عذابوجدان به تخت دوخته شده بود که گویی خودش را مقصر این فاجعه میدانست.
ـ دیدی؟!» صدای جونگکوک مثل غرش یک طوفان توی اتاق کوچک بیمارستان پیچید. با خشم به تهیونگ نگاه کرد. «دیدی گفتم این شهر امن نیست؟! گفتم آدمهای من خطرناکن و ممکنه به خاطر من بهش صدمه بزنن؟! اگر تو اون روز فضولی نمیکردی و اونقدر لجبازی نمیکردی، الان اینجا روی این تخت نبود!
تهیونگ از جا پرید. صندلی با صدای خراش بدی روی زمین کشیده شد. صورت تهیونگ از غضب سرخ شده بود و دیگر خبری از آن لبخندهای همیشگیاش نبود.
ـ خفه شو، جئون جونگکوک! تقصیر تو و دنیای کثیف مافیاییته که پای ا.ت رو به این بازیها کشید! تو حتی عرضه نداشتی ازش محافظت کنی و حالا طلبکار هم هستی؟!
ـ خفه شم؟! من تمام این مدت داشتم جونم رو فدای این میکردم که سایهی هیچ حرومزادهای بهش نرسه، ولی تو با اون دلقکبازیهات حواسش رو پرت کردی!
ـ بس کنید...» صدای من بود؛ ضعیف، خشدار و خستهتر از آنکه کسی بشنود.
اما آنها آنقدر غرق در خشم، حسادت و عذابوجدان بودند که اصلاً صدای مرا نشنیدند. جونگکوک یقهی تهیونگ را گرفت و تهیونگ با خشم مشتش را بالا آورد تا به صورت جونگکوک بکوبد.
پرستار با سراسیمگی وارد اتاق شد:
ـ آآی! اینجا بیمارستانه! اگر دعوا رو ادامه بدین، همین الان هردوتاتون رو بیرون میکنم!
هر دو با نفسنفس زدن عقب کشیدند. جونگکوک دستش را لابه لای موهای مشکیاش کشید، نگاهی از سرِ دلتنگی و عذاب به من انداخت و روش را برگرداند. تهیونگ هم دوباره روی صندلی کنار تخت نشست، سرش را روی لبهی تخت گذاشت و قطرهی اشکی روی ملحفهی سفید چکید.
هیچکدامشان از کنار تخت من تکان نخوردند. نه جونگکوک که با همهی خشونت و سردیاش، از درون داشت به خاطر من پرپر میشد، و نه تهیونگ که با تمام مهربانی و آرامشش، تاب دیدن درد مرا نداشت.
حتی در آن اتاق سرد بیمارستان، جنگ بین آنها تمام نشده بود؛ جنگی که سلاحش این بار «نگرانی عمیق» و «عشق دیوانهوار» بود.
چشمهام سنگین شدند و دوباره توی تاریکی فرو رفتم، در حالی که صدای نفسهای هر دو نفرشان، تنها امیدم برای برگشتن به زندگی بود...
دستهای ناشناس من را به سمت ماشین کشیدند. فریاد کشیدم، تقلا کردم، اما ضربهی محکمی به سر و شانهام خورد و همهچیز در سیاهی مطلق گم شد...
---
چند ساعت بعد...
صدای بوق ممتد و آزاردهندهی دستگاههای پزشکی، اولین چیزی بود که توی گوشم پیچید. چشمهام رو با درد باز کردم. نور سفید و خیرهکنندهی سقف بیمارستان سرم رو به درد آورد. همهچیز تار بود.
ـ هوش اومد! دکتر! دکتر رو صدا کنید!
صدای لرزان و دوراهیِ تهیونگ بود. اما بلافاصله صدای بم، خشن و پر از هقهقِ خفهی جونگکوک بلند شد:
ـ ا.ت... ا.ت صدای منو میشنوی؟! لعنت بهشون... قسم میخورم همهشون رو زنده نمیذارم!
سعی کردم دستم رو تکون بدم، اما تمام استخوانهام تیر میکشید. سرما و درد شدیدی توی سینهام پیچید. دکتر با چند پرستار با عجله وارد اتاق شدند، نور توی چشمهام انداختند و زمزمه کردند: «وضعیتش پایداره، اما ضربه به سرش شدید بوده... باید استراحت مطلق داشته باشه.»
دکتر که بیرون رفت، فضا دوباره پر شد از سنگینیِ حضور دو نفری که تمام دنیای من شده بودند.
تهیونگ با چشمهای سرخ و لبهای خشک شده کنار تخت نشسته بود و دست سردم رو محکم توی دستش گرفته بود. جونگکوک هم سمت دیگر تخت ایستاده بود؛ کت چرمیاش خونی و کثیف بود، صورتش زخمی بود و نگاه تیرهاش چنان با خشم و عذابوجدان به تخت دوخته شده بود که گویی خودش را مقصر این فاجعه میدانست.
ـ دیدی؟!» صدای جونگکوک مثل غرش یک طوفان توی اتاق کوچک بیمارستان پیچید. با خشم به تهیونگ نگاه کرد. «دیدی گفتم این شهر امن نیست؟! گفتم آدمهای من خطرناکن و ممکنه به خاطر من بهش صدمه بزنن؟! اگر تو اون روز فضولی نمیکردی و اونقدر لجبازی نمیکردی، الان اینجا روی این تخت نبود!
تهیونگ از جا پرید. صندلی با صدای خراش بدی روی زمین کشیده شد. صورت تهیونگ از غضب سرخ شده بود و دیگر خبری از آن لبخندهای همیشگیاش نبود.
ـ خفه شو، جئون جونگکوک! تقصیر تو و دنیای کثیف مافیاییته که پای ا.ت رو به این بازیها کشید! تو حتی عرضه نداشتی ازش محافظت کنی و حالا طلبکار هم هستی؟!
ـ خفه شم؟! من تمام این مدت داشتم جونم رو فدای این میکردم که سایهی هیچ حرومزادهای بهش نرسه، ولی تو با اون دلقکبازیهات حواسش رو پرت کردی!
ـ بس کنید...» صدای من بود؛ ضعیف، خشدار و خستهتر از آنکه کسی بشنود.
اما آنها آنقدر غرق در خشم، حسادت و عذابوجدان بودند که اصلاً صدای مرا نشنیدند. جونگکوک یقهی تهیونگ را گرفت و تهیونگ با خشم مشتش را بالا آورد تا به صورت جونگکوک بکوبد.
پرستار با سراسیمگی وارد اتاق شد:
ـ آآی! اینجا بیمارستانه! اگر دعوا رو ادامه بدین، همین الان هردوتاتون رو بیرون میکنم!
هر دو با نفسنفس زدن عقب کشیدند. جونگکوک دستش را لابه لای موهای مشکیاش کشید، نگاهی از سرِ دلتنگی و عذاب به من انداخت و روش را برگرداند. تهیونگ هم دوباره روی صندلی کنار تخت نشست، سرش را روی لبهی تخت گذاشت و قطرهی اشکی روی ملحفهی سفید چکید.
هیچکدامشان از کنار تخت من تکان نخوردند. نه جونگکوک که با همهی خشونت و سردیاش، از درون داشت به خاطر من پرپر میشد، و نه تهیونگ که با تمام مهربانی و آرامشش، تاب دیدن درد مرا نداشت.
حتی در آن اتاق سرد بیمارستان، جنگ بین آنها تمام نشده بود؛ جنگی که سلاحش این بار «نگرانی عمیق» و «عشق دیوانهوار» بود.
چشمهام سنگین شدند و دوباره توی تاریکی فرو رفتم، در حالی که صدای نفسهای هر دو نفرشان، تنها امیدم برای برگشتن به زندگی بود...
- ۹.۵k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط