🦋✨️فصل دوم✨️🦋

🦋✨️فصل دوم✨️🦋


☆BETWEEN US☆

P♡26


_____________


[2026 زمان حال‼️]

*صدای هیاهوی شهر، که معمولاً آزاردهنده بود، امروز برای هاری شبیه به یک سمفونیِ نرم و دوردست به نظر می‌رسید؛ صدای تق‌تقِ منظمِ کفش‌هایش روی زمین، موسیقیِ پس‌زمینه‌ی افکارش شده بود. پرنده‌ای کوچک، بی‌پروا روی شاخه‌ای نزدیک فرود آمد و با نغمه‌ای شاد، سکوتِ دلنشینِ صبح را شکست.....

با قدم های کوتاه با کفش های کانورس زرشکی رنگ و هودی سرمه ای دستگیره فلزی چاپخونه رو فشار داد و در با صدای جیر جیر نحیفی باز شد...اکثرا بالای در زنگوله بادی ای آویزون بود که طرح مشخصی نداشت و بیشتر چوبی و صدفی بود ولی الان صاحب چاپخونه که پیر مردی ۷۶ ساله(چوی دوک هو) بود در حال تعمیر کردنش روی میز چوبی درخت بلوط بود...فضا بوی کاغذ و چوب سدر و نم میداد...دستگاه ها مشغول چاپ کردن بودن و قطره هایی از جوهر هم روی شیشه قدیمی میز ریخته شده بود...چاپخونه قدیمی بود ولی اصیل و معروف هم بود...همین معروف بودنش باعث شده بود تابلو فیروزه ای رنگ چوبی با نوشته چاپخونه میوک با وجود قدیمی بودنی که کلماتش دیده نمیشد هنوز هم مردم به سادگی بشناسنش‌‌‌...*

+روز بخیر آقای چوی☺️

♤:اوه اومدی...امروز صبح ژو برای یه تن ماهی دیگهواومده بود ولی میدونی...به هر حال دیروز اخریشو خورده بود

+ژو؟...عجیبه خیلی وقت بود ندیده بودمش(همینطور که کیف دوشیش رو روی میز چوبی قرار میده و شروع به بستن موهاش برای اماده شدن به کار میکنه میگه)

♤اون گربه خپل اصلا حواسش به اطرافش نیست...چند روز پیش نزدیک بود درگیر یه تصادف بشه...خوشبختانه چن یوآن قبل از حادثه نجاتش داد...اون پسر خیلی مراقبه(با تکون دادن سرش و مشغول تعمیر)

+(تکون دادن سر)...روزنامه های امروز رو تحویل گرفت؟

♤پستچی فعلا نیومده...به هر حال این روز ها روزنامه هارو کسی نمیخونه...با اون گوشی های هوشمندشون تقریبا از خون دماغ شدن کسی اونور دنیا هم باخبر میشن..

+...(سر تکون دادن)...خب...برنامه امروز چیه؟

♤فعلا باید برای سفارش منتظر باشیم..تو یکم اینجاهارو مرتب کن تا من برای این زنگوله بادی یسری پیچ و مهره جدید پیدا کنم...اخ کمرم(آروم از جاش بلند شد و به طرف پشت مغازه رفت و مشغول گشتن شد)


نویسنده: یوکو⭐️


#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۴۴)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_10 فصل پنجم | ک...

هر کدومشون یه صدایی و نوایی داشتن.حتی صدای کاریهاشون هم فرق ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚2 𝗽𝗮𝗿𝘁 ³---ویو: آراساعت...۸:۴۷ شبمحوطه...

امروز یه روز عادی نیست.

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«اسمش رو.»ریگیلوس رنگش پرید.جنا آرام گفت:«...

دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌ا...

Cold melody~» 💜پارت۱درِ استودیو رو آروم باز کردم. صدای بمِ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط