عشق پنهان پارت 34
عشق پنهان
Part34
وقتی رفتم ببینم چخبره سرجام خشکم زد
کینو:نههههههه(داد*)
مایکی.......میخواست خودشو از بالا پرت کنه پایین......داره چیکار میکنه...؟
کینو:مایکییییییی(داد*)
نمیتونستم تکون بخورم سرجام خشکم زده بود یهو خودشو پرت کرد پایین همون موقع خواستم برم که بگیرمش که یهو دیدم تاکه میچی با ظاهر خونی از پنجره آویزون شده و دست مایکی رو گرفت تا نیوفته با سرعت تمام رفتم داخل و رفتم پیششون
تاکه میچی تیر خورده بود و داشت بیهوش میشد سریع دویدم دستشو گرفتم و کشوندمش اون ور و دست مایکی رو گرفتم کشیدمش بالا
مایکی میوفته تو بغلم یکم سرشو بالا میاره و میبینم که داره گریه میکنه محکم بغلش میکنم و بغضمو میترکه شروع میکنم به گریه
کینو:فک کردی داری چیکار میکنییییی؟؟؟(داد و گریه*)
آروم و بی جون مشتامو به سینش میکوبم آروم بغلم میکنه
مایکی:ببخشید.....معذرت میخوام عزیزم
کینو:اصن فک کردی من چه حالی پیدا میکنم؟
مایکی:نفهمیدم دارم چیکار میکنم...ببخشید کینو
پسش میزنم
کینو:ساکت شو فقط
دستامو رو سرم میذارم و سعی میکنم خودمو آروم کنم رومو به مایکی میکنم
کینو:واقعا با خودت چه فکری کردی که همچین کاری میکنی؟؟؟من به درک فک نکردی بقیه چه حالی پیدا میکنن؟؟؟
میاد بغلم کنه ولی من از جام بلند میشم و میرم عقب اونم بلند میشه
کینو:اگه واقعا دوسم داری اگه به زور باهام ازدواج نکردی پس بهم بگو چرا میخواستی باهام این کارو کنی؟؟(داد*)
از حرفم جا میخوره
مایکی:من خسته بودم نمیدونستم چیکار کنم
کینو:پس من اینجا چیممم؟؟؟ من اینجام تا به تو کمک کنم به اینجا ها نکشه بعد تو داری خودتو به کشتن میدی؟؟؟
انقد عصبی بودم که نمیدونستم دارم چی میگم یا چیکار میکنم حس کردم دارم کم کم حرفایی که نبایدو میزدم برای همین از اونجا رفتم و سر راهم به سانزو سپردم که حواسش به مایکی باشه
سوار موتورم میشم و راه میوفتم میرم میخواستم آروم بشم و بعد با مایکی حرف بزنم عصبی بودمو اصن حواسم به هیچی نبود حتی سرعت یا ماشینا
پشت چراغ قرمز وایمیسم و وقتی چراغ سبز میشه راه میوفتم ولی همون موقع یه کامیون میپیچه جلوم و تعادلمو از دست میدم و بعدش دیگه یادم نیس
از دید مایکی *
وقتی کینو رفت*
خیلی از کارن پشیمون بودم و نمیدونستم چجوری از دلش دربیارم اما میدونم که الان عصبیه باید یکم آروم شه برای همین گذاشتم بره
یکم بعد یه شماره ناشناس بهم زنگ میزنه برش میدارم
مایکی:الو بله؟
***:آقای سانو؟
مایکی:خودمم بفرمایید؟
***:همسرتون تصادف کردن
وقتی اینو میشنوم ترس و نگرانی کل وجودمو میگیره
ادامه دارد.....
Part34
وقتی رفتم ببینم چخبره سرجام خشکم زد
کینو:نههههههه(داد*)
مایکی.......میخواست خودشو از بالا پرت کنه پایین......داره چیکار میکنه...؟
کینو:مایکییییییی(داد*)
نمیتونستم تکون بخورم سرجام خشکم زده بود یهو خودشو پرت کرد پایین همون موقع خواستم برم که بگیرمش که یهو دیدم تاکه میچی با ظاهر خونی از پنجره آویزون شده و دست مایکی رو گرفت تا نیوفته با سرعت تمام رفتم داخل و رفتم پیششون
تاکه میچی تیر خورده بود و داشت بیهوش میشد سریع دویدم دستشو گرفتم و کشوندمش اون ور و دست مایکی رو گرفتم کشیدمش بالا
مایکی میوفته تو بغلم یکم سرشو بالا میاره و میبینم که داره گریه میکنه محکم بغلش میکنم و بغضمو میترکه شروع میکنم به گریه
کینو:فک کردی داری چیکار میکنییییی؟؟؟(داد و گریه*)
آروم و بی جون مشتامو به سینش میکوبم آروم بغلم میکنه
مایکی:ببخشید.....معذرت میخوام عزیزم
کینو:اصن فک کردی من چه حالی پیدا میکنم؟
مایکی:نفهمیدم دارم چیکار میکنم...ببخشید کینو
پسش میزنم
کینو:ساکت شو فقط
دستامو رو سرم میذارم و سعی میکنم خودمو آروم کنم رومو به مایکی میکنم
کینو:واقعا با خودت چه فکری کردی که همچین کاری میکنی؟؟؟من به درک فک نکردی بقیه چه حالی پیدا میکنن؟؟؟
میاد بغلم کنه ولی من از جام بلند میشم و میرم عقب اونم بلند میشه
کینو:اگه واقعا دوسم داری اگه به زور باهام ازدواج نکردی پس بهم بگو چرا میخواستی باهام این کارو کنی؟؟(داد*)
از حرفم جا میخوره
مایکی:من خسته بودم نمیدونستم چیکار کنم
کینو:پس من اینجا چیممم؟؟؟ من اینجام تا به تو کمک کنم به اینجا ها نکشه بعد تو داری خودتو به کشتن میدی؟؟؟
انقد عصبی بودم که نمیدونستم دارم چی میگم یا چیکار میکنم حس کردم دارم کم کم حرفایی که نبایدو میزدم برای همین از اونجا رفتم و سر راهم به سانزو سپردم که حواسش به مایکی باشه
سوار موتورم میشم و راه میوفتم میرم میخواستم آروم بشم و بعد با مایکی حرف بزنم عصبی بودمو اصن حواسم به هیچی نبود حتی سرعت یا ماشینا
پشت چراغ قرمز وایمیسم و وقتی چراغ سبز میشه راه میوفتم ولی همون موقع یه کامیون میپیچه جلوم و تعادلمو از دست میدم و بعدش دیگه یادم نیس
از دید مایکی *
وقتی کینو رفت*
خیلی از کارن پشیمون بودم و نمیدونستم چجوری از دلش دربیارم اما میدونم که الان عصبیه باید یکم آروم شه برای همین گذاشتم بره
یکم بعد یه شماره ناشناس بهم زنگ میزنه برش میدارم
مایکی:الو بله؟
***:آقای سانو؟
مایکی:خودمم بفرمایید؟
***:همسرتون تصادف کردن
وقتی اینو میشنوم ترس و نگرانی کل وجودمو میگیره
ادامه دارد.....
- ۱۲.۰k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط