ویو ساشا:
ویو ساشا:
اخخخ...ساعت چنده؟...۷؟؟!!!!!...خدایا دنیا رو اب ببره من رو خواب میبره...البته خوابالو نیستم ها!!.اما الان لِه لِه بودم....رفتم و دیدم لیا داره با تلفن حرف میزنه و میا هم داره یه چیزی درست میکنه...ابرویی بالا میندازم و میرم سمت یخچال و فریزر...از فریزر یه بستنی میگیرم و میخورم...بستی ام تموم شد...رفتم نشستم روی مبل روبه روی تلوزیون...بعد دیدم تلوزیون عکس چند تا پسر کره ای رو نشون داد و ازشون فیلم دنس گذاشتن و یه چیزایی روی تصویر نوشته شد و بعد تبلیغ بعدی اومد...خواننده بودن؟؟...بعد چند دقیقه لیا تلفنش تموم شد و اومد نشست کنارم...میا هم همچنان داشت آشپزی میکرد...
لیا: عاممممممممم...خب بالاخره میخوام راجب ماموریت بهت بگم ساشا..
چشمام برق میزنه.
ساشا: خب بگو.
لیا: خبببب....من...به خاطر....یه کنسرت اومدم اینجا....
ویو نویسنده:
ساشا اخمی میکنه و میگه
ساشا: منظورت چیه؟
لیا با شرمندگی: خببب...به خاطر کنسرت بی تی اس...چون که بابام از کره و آدماش خوشش نمیومد نمیتونستم بیام و نمیذاشت بیام کنسرت!!
ساشا دهنش وا مونده بود....
لیا: البته....میا هم...هست...
ساشا با عصبانیت و تعجب: چی؟!
میا: مم..منم.....مثل لیا....میخواستم بیام کنسرت...
ساشا خیلییییی عصبی شده اما نمیخواد نشون بده...
ساشا با جدیت: شما دوتا من رو به خاطر یه گروه خواننده کره ای اوردین اینجا تا برین به کنسرتشون؟؟
لیا و میا: آره.
لیا: تروخدا من رو درک کن...البته ما رو...خیلی دوستشون داریم...
ساشا با اخم: این حد از دوست داشتن خوب نیست...بفهم...من به خاطر اونها وقت گذاشتم؟...مسخره هس...
لیا ناراحت شد و با عصبانیت گفت: تو هم مثل بقیه هستی....هیچی نمیفهمی ساشا!
میا: ساشا...چرا اینطوری هستی؟...اه
لیا با گریه رفت طبقه بالا...میا هم رفت اتاق خودش...
ساشا ۳۰ ثانیه بدون حرکت از تعجب بود...
🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥
اخخخ...ساعت چنده؟...۷؟؟!!!!!...خدایا دنیا رو اب ببره من رو خواب میبره...البته خوابالو نیستم ها!!.اما الان لِه لِه بودم....رفتم و دیدم لیا داره با تلفن حرف میزنه و میا هم داره یه چیزی درست میکنه...ابرویی بالا میندازم و میرم سمت یخچال و فریزر...از فریزر یه بستنی میگیرم و میخورم...بستی ام تموم شد...رفتم نشستم روی مبل روبه روی تلوزیون...بعد دیدم تلوزیون عکس چند تا پسر کره ای رو نشون داد و ازشون فیلم دنس گذاشتن و یه چیزایی روی تصویر نوشته شد و بعد تبلیغ بعدی اومد...خواننده بودن؟؟...بعد چند دقیقه لیا تلفنش تموم شد و اومد نشست کنارم...میا هم همچنان داشت آشپزی میکرد...
لیا: عاممممممممم...خب بالاخره میخوام راجب ماموریت بهت بگم ساشا..
چشمام برق میزنه.
ساشا: خب بگو.
لیا: خبببب....من...به خاطر....یه کنسرت اومدم اینجا....
ویو نویسنده:
ساشا اخمی میکنه و میگه
ساشا: منظورت چیه؟
لیا با شرمندگی: خببب...به خاطر کنسرت بی تی اس...چون که بابام از کره و آدماش خوشش نمیومد نمیتونستم بیام و نمیذاشت بیام کنسرت!!
ساشا دهنش وا مونده بود....
لیا: البته....میا هم...هست...
ساشا با عصبانیت و تعجب: چی؟!
میا: مم..منم.....مثل لیا....میخواستم بیام کنسرت...
ساشا خیلییییی عصبی شده اما نمیخواد نشون بده...
ساشا با جدیت: شما دوتا من رو به خاطر یه گروه خواننده کره ای اوردین اینجا تا برین به کنسرتشون؟؟
لیا و میا: آره.
لیا: تروخدا من رو درک کن...البته ما رو...خیلی دوستشون داریم...
ساشا با اخم: این حد از دوست داشتن خوب نیست...بفهم...من به خاطر اونها وقت گذاشتم؟...مسخره هس...
لیا ناراحت شد و با عصبانیت گفت: تو هم مثل بقیه هستی....هیچی نمیفهمی ساشا!
میا: ساشا...چرا اینطوری هستی؟...اه
لیا با گریه رفت طبقه بالا...میا هم رفت اتاق خودش...
ساشا ۳۰ ثانیه بدون حرکت از تعجب بود...
🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥🫥
- ۶.۰k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط