رمان سوکوکو 70

زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 70:

«24 می، پنج روز بعد، ویو دازای»

+ واقعا خوب شدی؟
- اره دیگه..نگران نباش..بعدا بت سر میزنم
لبخندی زدم و جلوش وایسادم
صورتمو بردم جلوتر و بوسیدمش
نگاهی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید
چویا: خب..اگه این هول بازیات تموم شد دیگه برم
نیشخندی زدم و دوباره بوسیدمش
+ دوست دارم..چویا
درو باز کرد
- میدونم
اینو گفت و رفت بیرون
هنوز جلوی در وایساده بودم
نفس عمیقی کشیدم
+ بلخره بهم میگه..

«ویو چویا»

هنوز قبول نکرده بودم که دوسش دارم..
واقعا هم دوسش نداشتم..
با تمام وجودم عاشقش شده بودم
الان که اومده بودم بیرون نبودشو واقعا حس میکردم
به هر حال...
رسیدم به سازمان
درو باز کردم و رفتم داخل
+ من اومدم..کسی نمیخواد بیاد استقبال؟
یدفعه سر و کله همشون پیدا شد و اکوتاگاوا پرید بغلم
شوکه شده بودم بخاطر همین ناخوداگاه چند قدم رفتم عقب
اکو: خیلی نگران...
یهو حواسشو جمع کرد و فوری ولم کرد
سرشو پایین انداخت و اروم گفت: خوشحالم که برگشتید چویا سان
لبخندی زدم و دستمو رو سرش کشیدم
+ ببینم..رییس کجاست؟
- توی دفترشه
رفتم دفتر موری سان و در زدم
موری: بیا تو..
رفتم داخل
با دیدنم شوکه شد
- چویا..خوب شدی؟ هنوزم میتونستی استراحت کنیاا
پوزخندی زدم
+ منو استراحت؟ من خستگی ناپذیرم موری سان
خندید
- ولی..چی شده که امروز در زدی اومدی
+ مگه بقیه روزا در نمیزنم؟
- نه..سرتو میندازی پایین و میای تو..انگار دازای..
با شنیدن اسمش فوری حرفشو قطع کردم
+ دیگه با من کاری ندارین؟
یادش رفت که چی داشت میگفت و منم زود رفتم بیرون

«30 می، شش روز بعد، ویو دازای»

+ میشه دو تا از سرنگارو بدین بهم؟
یوسانو: برا چی؟
+ راستش یه دوهفته میخوام برم مسافرت و نمیتونم بیام..میخام داشته باشم
- باشه خواستی بری بیا بگیرشون
لبخندی زدم و از درمونگاه رفتم توی دفتر اصلی اژانس
+ من اومدممم
یدفعه کنیکیدا دستمو کشید و بردم کنار دیوار
کنیکیدا: تو چرا تازگیا انقدر میری پیش یوسانو سنسی؟
+ خب راستش..
رانپو: دازای هاناهاکی داره.. هممون اینو میدونیم جز تو کنیکیدا
یدفعه انگار یه سطل اب سرد روم خالی کرده باشن بهشون نگاه کردم
+ شماها م..میدونین؟
همشون سرشونو اوردن پایین جز اتسوشی که همینطور با چشمای اشکی بهم زل زده بود
+ چرا همتون این شکلی شدین..قرار نیس بمیرم که
یدفعه رییس اومد جلو و دستشو گذاشت رو شونم
فوکوزاوا: اره..ما یه کم زیاده روی کردیم..دیروز بهم گفتی که میخوای بری مسافرت..کی میخوای بری؟
+ برا چهار روز دیگه بلیت گرفتم..ببخشید باید الان یه زنگ بزنم تا یادم نرفته..
رومو برگدوندم و رفتم بیرون
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم فکرمو از اتفاقی که افتاد دور کنم
بعد از اینکه یخورده خودمو کنترل کردم زنگ زدم به چویا...
دیدگاه ها (۱۳)

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان سوم پارت نوزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ویو دازای ت...

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

bts

ابلیس

آغوش ممنوعه#part85از زبان سعیدزنگ زدم به فرهاد جواب ندادنگرا...

the first lie

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

به زیباییه مشکی

THE FIRST KISSPART: 4♡: خب حالا باید از خود رئیس بخوای و بری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط