باید
باید
زخم هایم را ببندم
به بال کبوتری که سهمش از اسمان
به قدری باشد که قدر اسمان را بداند
تنهایی ام خوب است
بهتر از بودن با کسی که
بودنم را نمیفهمد
هرکجای اسمان که میروم
هیچ کجا
همرنگ چشم های تو نیست
هرجای اسمان که میروم
قبلاً پای کبوتری به آنجا باز شده است
هیچ جایی برای من نیست
تمام فضای اتاقم را
ارزوهایم اشغال کرده اند
از وقتی شاعر شده ام
شعر هایم
به جای من زندگی میکنند
به جای من لباس میپوشند
به جای من حرف میزنند
و همیشه پسر بچه ای
درون اینه لبخند میزند
گاهی برای تظاهر
گاهی از صمیم دل
گاهی برای فکر کردن به تو
با خودم بحثم میشود
شاید تو لیاقت خوب بودن مرا نداری
ومن لیاقت بد بودن تورا...
باید به پروانه ها خبر بدهم
دارد باران میگیرد
باید به فکر سر پناهی باشم
هم برای پروانه ها
وهم برای ارزوهای یتیم شده ی خودم
که دیر فهمی
باید تمام سهم خودم را از آسمان
به کسی هدیه کنم
که در اسمان قلبش
هنوز ستاره ای به نام عشق میدرخشد
شاید فقط تو....
زخم هایم را ببندم
به بال کبوتری که سهمش از اسمان
به قدری باشد که قدر اسمان را بداند
تنهایی ام خوب است
بهتر از بودن با کسی که
بودنم را نمیفهمد
هرکجای اسمان که میروم
هیچ کجا
همرنگ چشم های تو نیست
هرجای اسمان که میروم
قبلاً پای کبوتری به آنجا باز شده است
هیچ جایی برای من نیست
تمام فضای اتاقم را
ارزوهایم اشغال کرده اند
از وقتی شاعر شده ام
شعر هایم
به جای من زندگی میکنند
به جای من لباس میپوشند
به جای من حرف میزنند
و همیشه پسر بچه ای
درون اینه لبخند میزند
گاهی برای تظاهر
گاهی از صمیم دل
گاهی برای فکر کردن به تو
با خودم بحثم میشود
شاید تو لیاقت خوب بودن مرا نداری
ومن لیاقت بد بودن تورا...
باید به پروانه ها خبر بدهم
دارد باران میگیرد
باید به فکر سر پناهی باشم
هم برای پروانه ها
وهم برای ارزوهای یتیم شده ی خودم
که دیر فهمی
باید تمام سهم خودم را از آسمان
به کسی هدیه کنم
که در اسمان قلبش
هنوز ستاره ای به نام عشق میدرخشد
شاید فقط تو....
- ۳.۹k
- ۱۴ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط