🍀 خاطره ای از شهید باقری🍀

🍀 خاطره ای از شهید باقری🍀

داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم،دستی به شانه ام زد.
سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت:علی!حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم."
گفتم :مثلا چی کار بکنیم؟
گفت:دوتا کار؛اول خلوص،دوم سعی و تلاش."
@cheshme_majnoon
دیدگاه ها (۱)

#روایت_شهید_حسن_باقری داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم، دستی...

داشتم برای نماز ظهر وضو میگرفتم ، دست به شانه ام زد .سلام و ...

مطلبی که می‌خوانید، خاطره‌ای از شهید «علی محمودوند» از علمدا...

راز کبوتری که خبر از شهید گمنام آورده بود خاطره‌ای از شهید ...

‍ آن شب اوضاعی بود😳 ‼ ️در جبهه جوشکاری هم انجام میدادیم.👈 در...

طنز جبهه ریشتو روی پتو میذاری یا زیرش؟ بعد از ظهر یکی از رو...

به نقل از مادر و خواهر سردار شهید سید حمید تقوی : خضوع و خشو...

سلام بزرگوار🌹🌿ازتو فقط یه دونه تو دنیا وجود داره مراقب خودت ...

#معراج شهدای اهوازممنون میشم بخونید خاطره ای که ازاین مکان م...

زندگی نامه شهید سید محمد جواد علویولادت: ۱۶/۰۸/۱۳۶۱شهادت: ۲۴...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط