{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روایتشهیدحسنباقری

#روایت_شهید_حسن_باقری

داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم، دستی به شانه ام زد.

سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت

« علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . »

گفتم «مثلا چی کار کنیم؟»

گفت « دوتا کار ؛ اول خلوص،دوم سعی و تلاش .»
دیدگاه ها (۲)

🌹 هنـــوز باورم این بود ..‌تـو #بـاز میـگردی ‌بـــرای بـاورم...

#شهادت مقصد نیست #راه است #مقصد خداست و شهـادت #معقولترین را...

تا ابد به آنهایے ڪه وقت تشنگے شدید...و ...بے آبـــــےقمقمه ه...

🌹 ذکر قنوت نمازم شده است...🌹 ❤ ️ربنا آتنا نگاهش را❤ ...

پارت ۲۲مادارا تاجایی که میتوانست دویده بود، هاشیراما توی بغل...

پارت ۱۶بالاخره بعد از کلی جر و بحث و بهانه های بی دلیل، نارو...

ستاره ای در میان تاریکی پارت۲۰🌌ـ «یادته بهت چی گفتم؟»دخترک ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط