#روایت_شهید_حسن_باقری

#روایت_شهید_حسن_باقری

داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم، دستی به شانه ام زد.

سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت

« علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . »

گفتم «مثلا چی کار کنیم؟»

گفت « دوتا کار ؛ اول خلوص،دوم سعی و تلاش .»
دیدگاه ها (۲)

فرمایشات.سانسور شده امام خامنه‌ای دقیقا چند روز قبل.کودتا!!!...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 5_نمیخوای دست از زل زدن ...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

ببین #نتانیاهو داره دست پیش می گیره, که پس نیوفته !!!همون سی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش اول_ من از تو شروع میشومو...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 16جونگکوک برگشت به س...

مهمونی خطرناک پارت= 19از ماشینش پیاده شد و به سمت خونه راه ا...

True Love①④تهیونگا/ت رفت دستم رو گذاشتم روی لبم ا/ت هرروز من...

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۸ *رضا*خواستم آرش(مو فرفری حنایی)ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط